158
صبح مامان به اصرار منو با خودش برد تمرین " یوگا"ش ، به خیال خودش شاید ی کم روحیه ام تغییر کنه و اینا ! ساعاتی که مامان تمرین داره معمولا همه همسن و سال خودش هستن و حتی خیلی بیشتر ! ی خانم مسنی بود شاید حدود پنجاه و هفت هشت سالش وعجب اندامی داشت و عجب با مهارت حرکاتارو انجام می داد انگاری ی دونه استخون هم نداشت و من همینطوری با دهن باز چشام رو پستی بلندی های اندامش چرخ می خورد و بعدم بلند شدم لباس درآوردمو تو آیینه ی نیگا به خودم والله با همه سعی من در رو فرم بودن و کم و زیاد نشدن ، در برابر اون خانم اصن به چشم نمی یومدم ! همچین از خودم اوقم گرفت که حد نداشت او و و و ق ق ق . اونقدر غرق خودمو و دید زدن اون خانم بودم که اصن متوجه بقیه نشدم که چار چشمی دارن منو نیگا می کنن و وقتی صدا خندشون بلند شد تازه به خودم اومدم مربیشون اومد طرفمو و دستمو کشید برد بین خودشون و به مامانم گفت :« نگفته بودی دختر به این چش هیزی داری؟! اونوقت ورود مردا رو ممنوع کردن » بعدم همه زدن زیر خنده ، مث لبو سرخ سرخ شده بودم ولی اصن به رو خودم نیاوردم « حق دارن بخدا اگه ی مرد پاشو بذاره اینجا دیگه عمرا به من جوون خوش برو رو نیگا بندازه ! ترجیح میده یکی از این جوونای قدیم مامان روبغل بگیره » دیگه همه از خنده روده بر شده بودن و شکماشونو گرفته رو زمین ریسه می رفتن ! ومن بدون هیچ خنده ای هی ی ریز حرف می زدم و مزه می پروندم تا اینکه همون خانم خوش اندامه اومد در حالیکه منو از کمر بغل می گرفت گفت « والله اگه هم مارو ترجح بده اون مردی که میگی گذراست ! تویی که می مونی پس قدر جوونیتو بدون و از الان یوگارو شروع کن نه وقتی که دوتا شکم زاییدی به فکرش بیفتی که اونوقت مث بند زدن چروک صورت پیرزنا می مونه » منم ی اوهومی گفتم و دوباره ازشون جدا شدم تا تمرینشون بهم نخوره ! بعد تموم شدن کارشون مربی هی اصرار می کرد که تو هم بیا و فلان ضرر نمیکنی ! و از اونجایی هم که به لطف مزه پرونی تو دل بقیه جا باز کرده بودم همه می گفتن اگرم اومدی تو ساعات تمرین ما بیا بالاخره منم ثبت نام کردم و قرار شد خودم وقتشو انتخاب کنم . با مامان بیام تو ی جمع که همشون جا مادر و مادربزرگم هستن یا ساعت بعدش که همه سن و سال خودمو دارن !.مامان میگه هر جور خودت دوس داری ومن بودن با مامان رو ترجیح میدم . بعدشم رفتیم خرید تا چیزایی رو که لازمم میشه بخرم . و کشت منو مامان از بس اینجا و اونجا چرخ می زد در حالیکه مشخص بود باید کجا بریم و چی بخریم حسابی کلافه شدم، از چرخیدن تو مغازه ها نفرت دارم از این پاساژ به اون پاساژ رفتن بیزارم ! سعی می کنم تو همون یکی دو مغازه اول خریدمو انجام بدم و تموم . حسابی از این رو به اون رو شدم وقتی هم خونه رسیدم خودم ناهار رو درست کردم و بعدم شیپی رو حموم کردم ، طفلی تو این چن روزه اصن بهش نرسیده بودم و موهاش ویز ویزشده تو هم تاب خورده بود .از هیچ چی به اندازه شونه زدن و روغن کردن موهای شیپی لذت نمی برم .اونم همینطوره ساکت و بی سرو صدا می شینه بغلم تا کارش تموم بشه و بعدم می یفته به جون پاهای من و لیسیدن ! عاشق اینکارشم وقتی زیادی خوشحال بشه و یا بخواد از چیزی تشکر کنه پاهامو می لیسه ! مامان اعصابش خورد شده بود و دادو بیداد راه انداخته بود « همین الان می ری حموم ها اینطوری نیای بشینی سرمیز !» ومن بی خیال مشغول بازی با شیپی شدم تا اینکه یهو صدا مزاحم مونا جون بلندشد اصن مث جن می مونه معلوم نیست کی می یادو می ره « والله این حیونم خوب می فهمه که باید کی و کجارو بلیسه ! بذا بره پاهای سیا رو هم بلیسه هان ؟!!!» بعدم چنان زد زیر قهقه و من داشتم منفجر می شدم از عصبانیت « من حالم اصن خوب نیستا ، ابدا خوب نیست ! ی وقتی ی چیزی از دهنم در اومد نری باز پیش اتابک ویزویز کنی بخوای بندازیش به جون من ، بهتره ساکت شی و تا بیشتر از این اعصابم خورد نشده بری » مونا که جا خورد مامان شوکه شده بود از حرفم و هی ژامی ژامی راه انداخته بود که ساکت شم و چیزی نگم ! مونا هم با همه حرصی که داشت « به تو ربطی نداره ! من هر وقت دلم خواست می رم ، بعدشم تو سعی کن بیشتر از این مراقب حرف زدن خودت باشی والله خیلی خیلی تغییر کردی احیانا . . . سانسور . . .» « نه دیگه هی من هیچی نمی گم هی تو برا من زبون دراز می کنی بابا من به کی بگم دوس ندارم هی دم به دقیقه آوار بشی رو سرمون ؟ مگه تو زندگی نداری ؟ و . . .» بعدم رفتم تو اتاقم .صدا مامان و مونا جون می یومدکه اون گله می کرد از حرف من و نوع رفتارم و مامان سعی می کرد آرومش کنه و بهش گفت « تو به بزرگی خودت ببخش این اینروزا حالش اصن خوب نیست ! به همه چی گیر میده و دادو بیداد راه میندازه ! ی وقتی به دل نگیری سعی کن تحمل کنی قول میدم خودش بیاد ازت معذرت خواهی کنه » اوووووو دیگه حسابی اون رو سگم بالا اومد رفتم بیرون و دادو بیداد کردم « چطوره یهو بگین این دیوونه شده ! فلان شده بهمان شده ! همچین حرف می زنین و میگین تحملم کنه انگاری ی بار خیلی سنگینی هستم،اضافی ام ؟ آره ؟؟؟ خیلی سختتونه ؟ حرفی نیست واحد منو بگو بابا خالی کنه می رم اونجا قول می دم مزاحم هیچ کی هم نشم نه دیگه سرو صدامو بشنوین ونه از رفتو آمدام ناراحت بشین !» مونا که اصن صبر نکردو رفت و باز مامان افتاد به گریه و قربون صدقه که چرا اینطوری شدی ؟ چرا اینجور حرف می زنی ؟ از کی منم منم بوده اینجا که تو داری سازشو می زنی ؟ و . . . ومن باز با ی اعصاب خورد و داغون رفتم زیر دوش آب ! اونقدری ایستادم تا پاهام خسته شد و مجبور شدم بیام بیرون . بدون ناهار به زور ی قرص گرفتم خوابیدم تا اینکه غروب شده بود که سیا بیدارم کرد و برام ناهارمو اورده بود . حس و حال درستی نداشتم همونجابغلش گرفتم و بزن زیر گریه ! گریه ای که خودم هم نمیدونستم برا چی هستش و این آزارم می داد !حرف زدن با سیا مث همیشه آرومم کرد تا اینکه بابا اومد اونم نشست به سخنرانی و . . . ی سفر الان برا تو خیلی خوبه ! قول میدم ی چن روز که بری ی جای دیگه حال و روزت بهتر میشه و از این حس و حال هم می یای بیرون ! بعدم گفت واست بلیط می گیرم با سیا برین کیش واسه جشنواره ! یا هر جا دیگه که دوس داشتی ! سیا که بدش نیومده بود و من هیچی نگفتم