مامان ناهار چن تا از دوستاشو مهمون کرده بود و برا همین از کله سحر تو خونه آماده باش داده بود ومن بیچاره هم تو کف ی خواب درس درمون چن ساعته بودم ولی مگه گذاشت اینقدر غر زد ، قلقلک داد ، تا مجبور شدم از تخت جدا شم و بهش کمک کنم .سیا و بابا هم  قرار شد ناهار برن خونه اتابک سیا که اصن راضی نبود و هی خودشو لوس می کرد تا مامان اجازه بده اونم بمونه و قول میده که از اتاقش بیرون نیاد  ولی ماما ن قبول نکرد و سیا هی مزه می پروند« جون من اگه دیدی یکی دختر مختر شو آورده ی اس بزن من از رو تراس می یام اتاق تو ، مامان هم متوجه نمیشه !» « مهم نیست قول میدم جای تو خودم حسابی دید بزنم بعد برات تعریف می کنم » انگاری قرار بود تو این جمع یکی هم باشه که مامان خیلی باهاش رودروایسی داشت وهی همه چی رو چک می کرد و هی ده باره و ده باره می رفت سراغ قابلمه هاش و هی با خودش زیر لبی حرف می زد آخرش طاقت نیاوردم بهش گفتم « اصن شما برو بیرون خودم همه چی رو  کنترل می کنم  خیالت راحت باشه » نامرد نه گذاشت و برداشت گفتش « اتفاقا ترسم از همینه که تو رو سر غذا باشی اونوقت معلوم نیست چی از آب در بیاد » همچین بهم برخورد  « خیلی خب باشه از همین الان من از هر گونه آشپزی حتی در حد نیمرو پختن هم انصراف میدم  ی وقتی نیایین باز بگین من نیستم و برا بابات فلان چیزو درس کن و فلان کارو » بعدم ولو شدم جلو تلویزیون تا به این بهونه ی کم بخوابم نمیدونم چقد گذشته بود که یهو یخ کردم و از جام دومتر پریدم نامرد مامان ی تیکه یخ رو  گذاشته بود رو گردنم و تا من بلند شدم سر خورد اووووو حسابی یخ کردم  و مردم تا اونو که گیر کرده بود تو کش شلوارکم درش بیارم هم شوکه شده بودم و هم اعصابم خوردشده بود« اخه این چه کاریه اونوقت هی به من می گین بچه بازی در نیارم و . . .» مامان همچنان می خندید و بهم گفت« برگرد تا موهاتو ببافم تا ی ساعت دیگه می یان اونوقت تو هنوز چشات خمار خوابه و سرو وضع درست و حسابی نداری » « نه جون من بگین چه خبره ! چه ربطی به بافتن موها من داره ؟! » هی هر چی گفتم هیچی نگفت و به زور موها منوبافت « به نظرم موها بافته بیشتر بهت می یاد و زیباتر  می کنه چهرتو »  عجب!!! نمیدونستم اینو . وسرانجام این مهمونااومدنو من ی چهره ناآشنا توشون دیدم که به محض ورودش و دیدن مامان یهو همو بغل گرفتن و بزن زیر گریه ! پرصدا هم  گریه می کردن و این وسط گیتی والی خانم اونارو به زور از هم جدا کردن و نشستن پای حرف .این خانم که اسمش مهرانه بود از دوستان دانشکده ای مامان بود و همون سالها می ره خارج از کشور و یکی دوساله که برگشته ! تا اینکه گیتی خانم رو پیدا می کنه و سراغ مامان رو می گیره و این میشه که این مهمونی ترتیب داده می شه ! این دو تا هی حرف می زدن و هی وسط حرفاشون یهو می پریدن بغل هم و گریه می کردن که اصن معلوم نبود گریه بود یا خنده ! مامان که می رفت تو آشپرخونه بقیه صداشون در می یومد که کجا می ری بیا ی دقیقه بشین و . . .  منم اصن به رو خودم نمی یاوردم که بلند شم کمک کنم نامردا به جز ی سلام خشک و خالی دیگه محلم ندادن و هی از خاطراتشون می گفتن و هی می خندیدن انگار نه انگار که یکی دیگه هم اینجاست !تا اینکه یهو گیتی خانم باز به سرو وضع من گیر داد « ژامی جان به نظرم ی دامن مشکی می پوشیدی به این تاپت می یومد و با رنگ سایه هم ست می شد ! و . . . من موندم چرا دخترای این دوره زمونه اینقد بد لباس شدن !!!!!! فک می کنن هر چی عریان تر بپوشن  ( سانسور  ) نه خداییش اینی که پوشیدی بهش چی می گن ! شلوارک ؟ یا لباس زیر ؟» من چش و دهنم باز همینطور گیتی خانم رو نیگامی کردم و اصن انتظار ی همچین حرفایی رو نداشتم  بی شرف اون از اولین برخوردمون که منو محکوم می کرد  چرا  به خودم نرسیدم و این الان که نوع لباس پوشیدنمو هم  مسخره می کرد ! بعدش گفتم « برا من مهم نیست حتما باید لباس تو خونه هم، ست باشه و نباشه من هر چی دوست داشته باشم می پوشم و فقط حس خودم مهمه که خوشم بیاد یا نه !» من و گیتی خانم به کل کل افتاده بودیم و مهرانه خانم هم  انگاری خوشش اومده بود بهشون گفت « گیتی واسه این نمی تونی دخترا ی این دوره رو بفهمی که خودت دختر نداری و  پوشش اینا رو با پوشش زمان دختری خودت مقایسه می کنی » هر کی ی چی می گفت و شده بود بحثشون تا اینکه باز گیتی خانم تیکه آخرشو هم انداخت « والله زمان دختری ما که پشت کوهی نبودیم  اون موقع حجابی نبود و پوشش راحتی بیرون از خونه داشتیم اما با اینهمه هیچ وقت ی همچین چیزایی رو اونم تو خونه بخصوص جلو چش پدرو برادرمون نمی پوشیدم !!! من منظورم  نوع سلیقه و وقاحت دخترای این دوره اس » ( !!!!!! ) کم مونده بود گریه ام بگیره و نمیدونستم چی جوابش بدم و لبام به پرش افتاده بود ! که مامان منو به بهونه آوردن شربت فرستاد تو آشپزخونه و ی مین بعدش خودش اومد « زشته  نباید اینطور حرف بزنی ! حالا اون ی چیزی گفت تو چرا کشش میدی ؟ اهمیت نده و اینو هم بفهم که با بزرگتر از خودت کل کل نکنی .جواب نده خودش ساکت میشه !» چه بدبختی کشیدم من تا اینا رفتن  و ی نفس راحت کشیدم ! بعدم مامان ولم نکرد و نشست حرف زدن از مهرانه خانم و نوع آشنایی شون و روزایی که با هم گذرونده بودن ! وقتی فکر می کنم می بینم همه دوستا مامان الان  ی جایی مشغولن و  کارو بار درستی هم دارن اونوقت مامان ! بعد دانشکده زرتی ازدواج می کنه و بعدم به خواست بابا قید کار کردن رو می زنه و می شینه پا ماها ! به مامان که می گم چرا اینکارو کرد ؟ چرا خودشو از حقی که داشت محروم کرد می گفت « مهم اینکه درس خونده باشم و ی چیزی حالیم باشه ! مهم نبود که حتما ی جایی کار کنم و . . . مهم عشق بود که زورش از خواستهای  دیگه ام بیشتر بود و من این لذتو بیشتر دوست داشتم » !!! والله منکه حالیم نشد ! این عشق مامان چرا اینقدر خودخواه بازی درآورده و چرا مامان این خودخواهی رو خوشش اومده و چرا و چرا . .