بالاخره امروز سوییچ ماشینمو هم بهم برگردوند بابا و من مث این قحطی زده ها سریع حاضر شدم و با شیپی رفتیم بیرون ! رفتم جاده ساری و ی دل سیر لایی کشیدن و جیغ و هوار ! طفلی شیپی ترسیده بود و رفته بود عقب کف ماشین  دراز کشیده هی زوزه می کشید  .الهی قربونش برم ! ی سر هم رفتم باغ تازه ننو رو بسته بودم و آماده می شدم تا کم خوابی دیشب رو جبران کنم که  مامان زنگید « باز شورشو داری در می یاری ! هر جا هستی سریع برگرد تا بابا عصبی نشده !»  به رو خودم نیاوردم و گوشی رو خاموش و ولو شدم تو ننو ولی هرچی دو دو تا کردم دیدم ی وقتی باز باعث نشه  تحریم بشم و از اون گذشته دیگه حوصله جنگ اعصاب رو هم نداشتم و این شد که برگشتم ! بعد ناهار با بابا نشستیم پا نت و دنبال خبرهای نماز جمعه امروز تهران و حاشیه هاش  بابا ی جورایی ا زموضع آقای هاشمی زیاد خرسند نبود و به قولی انتظار بیشتر از اینو داشت و بعدم رفت رو منبر و حسابی حوصله من یکی رو سر برد و هی خدا خدا می کردم  حرفاش تموم شه !تموم که نشد هیچ تازه سیا هم اومد تو بحث و بابا هم خوش خوشانش شده بود قصدتموم کردن رو نداشت ! تو همین گیرو دار بودیم که تلفن زنگید و به همین بهونه از شون جدا شدم .همسایه بود که با مامان کار داشت . ی وقتی دیدم مامان ی جورایی پچ پچ می کنه  بعدم تموم شدن تماسش گفت « فلانی بود اجازه می خواست برا فردا شب  بیان اینجا منم گفتم بعد بهتون اطلاع میدم » ی جورایی همه چششون به دهن بابا دوخته شده بود که چی میگه  بابا هم نه گذاشت و برداشت « می گفتی نمیشه ! می گفتی نامزد داره ! می گفتی . . . » ومن بدون هیچ شرم و ملاحظه ای :« چرا ؟ چرا باید اینو بگه مامان ؟ » مامان و سیا و که هیچی نمی گفتن و بابا عصبی شده بود « چرا نباید اینو بگه ؟ مگه قراره چن تا چن تا نامزد کنه آدم ؟ مگه آدم وقتی یکی رو قبول کرد باز راه برا  کس دیگه ای هم باز میذاره ؟» نمی شد گفت عصبی ولی حسابی حرص افتاده بود به جونم و نمی تونستم لالمونی بگیرم چیزی که هی مامان می گفت آروم باش و حاضر جوابی نکن و لی بابا هی تشر می زد  بذا حرفشو بزنه ! ببینم جوابی داره برا من یا نه ؟. به قولی مرگ ی بار و شیون هم ی نفس عمیق کشیدم و :«اولا بابا من فرزامو قبول نکردم  به زور سعی دارین به من  تحمیلش کنین ! دوما هنوز نه به باره نه به دار  نه حلقه ای ردو بدل کردیم و نه عقدی که من بخوام بهش پایبند باشم ! سوما چرا همه جا می خواین بگین که من نامزد دارم در صورتیکه خلاف واقعیته ؟ هیچ فکر اینو هم کردین که همین مردم بعد می گن این  نامزد پس کوش ؟ چهارما چرا من باید این فرصتا رو برا انتخاب همسر از دست بدم ؟ پنجما مامان حالا زهره خانم نگفت واسه کدوم پسرش می خوان بیان ؟  » یهو همه زدن زیر خنده و سیا که نتونست خودشو کنترل کنه و رفت بیرون و بابا با همه اینکه سعی داشت خندشو کنترل کنه گفت « در مورد فرزام گفتنی ها قبلا گفته شده و نیازی به تکرارشون نیست ! این دو هزار بار و اینو هم یاد داشته باش که خودت  هم قبول کردی و گفتی دیگه مخالفتی نمی کنی  و اینکه من خیلی بهتر از تو  به فکر آینده ات هستم ! در ثانی  همین شما نبودی که می گفتی اصن قصد ازدواج نداری؟ آره ؟ چی شد حالا دوس داری این فرصتا رو از دست ندی  و . . .» ی چیزی گفته بودم  و حالا باید تا آخرش می رفتم « من هنوزم می گم اگه اون حرفو گفتم برا این بود که عمو ساکت شه ، شما ساکت شین  هی منو اذیت نکنین و ی مدت به حال خودم بذارین ! که نذاشتین  بابا چه الان چه وقتی فرزام برگرده بخدا من  اون حسی رو که باید بعنوان  مرد زندگی بهش داشته باشم رو ندارم اونوقت چطور توقع دارین احساس خوشایندی داشته باشم و  دم نزنم !در ضمن هنوزم می گم من به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم حداقل تا وقتی که این نیازو در خودم احساس کنم !ولی بذارین رک باشم می خوام مم بعد هر کی اومد و نیومد من در جریان باشم  همین ! حتی اگه رفتگر شهرداری باشه یا سرایدار ی ساختمون ! منم که بایدتصمیم بگیرم نه کس دیگه ای !» بعدم رو به مامان گفتم  به زهره خانم بگو بیاد مهم نیست فوقش می گم نه دیگه ولی بگو بیاد ! این حرف من چنان اعصابی از بابا خورد کرد که ترس برم داشت و خواستم برم اتاقم که نذاشت « عزیزم چطوره ی اعلامیه بزنم به در ودیوار محل که ما دختر چموش دم بخت داریم از خواهان تقاضا میشه با این شماره ها تماس بگیرن ! دوس داری اینو آره ؟ » والله الان که فکرشو می کنم می بینم چه دل شیری پیدا کرده بودم ودر اوج عصبانیت بابا مزه پرونی میکردم « ممنون می شم بابا اگه از این اعلامیه ها به درو دیوار دانشگاه هم بزنین اونطوری شانس بیشتری برا پیدا شدن ی همسرایده آل خواهم داشت ! » اخرش بابا کتاب دستشو پرت کرد طرفم و من دیر جنبیدم همچین جاخوش کرد رو سینه ام که از دردش ی سوز بدی نفسمو بند آورد .و همونجا از درد نشستم روزمین و بزن زیر گریه ! بهونه خوبی هم دستم اومده بود بلند بلند گریه کردم طفلی بابا ترسیده بود و هی قربون صدقه می رفت و سعی داشت ببینه که چی شده و من از درد و شرم هی به خودم می پیچیدم  ولی به قول مونا جون از اونجاییکه خیلی پرو تشریف دارم اصن به رو خودم نیاوردم و تازه باز صدامو بلند کردم :« خوبه واسه خواستگاری فقط سرو وصورت رو دید می زنن والا باید فکر اینو هم می کردین که تا فردا شب چطور این کبودی که نشونیدن رو سینه ام پاکش کنین » ایندفعه به جا بابا مامان ی نیشگونی گرفت و داد کشید « وقاحتم حدی داره  پاشو برو تو اتاق خودت !» بابا حسابی افتاده بود رو خنده و صداش خونه رو پر کرده بود و من در عین خنده داشتم می مردم از سوزش سینه ام ! آخرشم بابا به مامان گفت « باشه تماس بگیر بگو می تونن فردا شب بیان .» بعدم صداشو بلندتر کرد طوری که من بشنوم « ولی این دلیل بر این نمیشه که با نفس این خواستگاری موافقت داشته باشم » ومن  اصن برام مهم نیست که این پسر زهره خانم کدومشونه و  چرا این تصمیمو گرفته و . . . فقط مهم این بود که لجبازی کنم که کردم .فردا شبم می گذره و بقیش هم مهم نیست !