من تو این چندروزه چه دردی کشیدم . بعد اینکه پنج شنبه از گورستان برگشتم اونقده  گرمم بود دوباره ی دوش اب سرد گرفتم  بعدشم که کولر هم مدام روشن بد جور سرما خوردم .  تا امروز که ۹ تا پنی سیلین زد . سیا  شب اول مدام  پاشویه می کرد منو طفلی  تا صبح نخوابیده بود .  سوپ هم پخته بود ولی اونقده بی مزه بود  که با بدبختی خوردمش  خودشم فهمیده بود برا همین رفت  مامانی رو اوردش تا مراقبم باشه ، مامانی منو مست میکنه با قصه هاش بازم ب یاد دوران کودکی  واسم قصه می خوند و هی موهامو می بافت و هی باز می کرد  ی مدل دیگه می بافت . گردنم درد گرفته بود ولی دلم نیومد دلشو بشکنم  همیشه از رنگ و  بلندی موهای من خوشش می یومد . مامانی تو این دو سه شبه که پیشم بود خیلی منو آروم کرد  شبا کنارم می خوابید  و من تو بغلش ی لذت خاصی داشتم ی جورایی هم دلتنگ مامان شدم . ی چیز دیگه  الان که نگاه می کنم می بینم مامانی اون عروسک رو برداشته حالا کجا گذاشته یا با خودش برده خدا می داند خیلی اعصابم خورد شده  فکر نمی کردم این کارو بکنه  هر چند می گفت زشته با این سنت عروسک بغل می گیری می خوابی ، ولی نه اون نه کس دیگه ای نمی دونه که این واسه من فقط ی عروسک نیست  همه چیزمه ! دومین کادویی بود که از مهرداد گرفته بودم بعد شیپی . سیا هم  گیر داده شبا نرم پای نت . منم نمی خوام اذیتش کنم  یعنی بیشتر می ترسم که حرفشو گوش نکنم اونم دلخور بشه بره ، این روزا بد جور داره دلتنگی سحر رو می کنه ، اگه بره من تنها میشم . ولی خب  بخواد برگرده هم بابا بهش اجازه نمی ده درکش می کنم  امروز با سحر تماس گرفتم گفتم : موقعیت سیا رو درک کنه  سعی می کنم تو اولین فرصت کاری کنم بتونه بره دیدنش .