شانست که خوابیده باشه یعنی همین دیگه ! از دیشب تا حالا حسابی مورد مزحکه خانواده شدم از سیا گرفته و حتی بابا !!! من فک می کردم احتمالا زهره خانم برا پسر خودش داره می یاد خواستگاری ! ولی نه این خانم اومده بود تا منو برا برادرش که چن باری تو محل دیده بود خواستگاری کنه ! تا اینجاش که به قول مامان چیز مهمی نیست ! ولی این برادر محترم که معمار بود ازسر و ضعش و نوع حرف زدنش می شد تشخیص داد که چه نوع اعتقاداتی داره و چه جوریاست ! نه خداییش این شانسه که من دارم ؟ از این گ و ه تر شانس نیست بخدا ! ی بچه حزب الهی ، تسبیح به دست ، یقشو هم تا دکمه آخر بسته بود  اونقد ماخوذ به حیا بود اصن ی نیگاهی هم به من نکرد انگاری من رفته بودم خواستگاری اون  .آخوندا دست از سرمون کشیدن نوبت به نوچه هاشون افتاد  ای تو رو ح هر چی . . .  من موندم این چطوری از من خوشش اومده ؟ منی که همین شال و روسری رو هم به زور سر میذارم  ! منی که تو همین مجلس . . . اه ر ی د م ا ن میشه حسابی به  آدم دیگه ! بعد رفتن اونا اولین کسی که صداش در اومد بابا بود « بفرما پیشی ! خودتو کشتی که حرفتو به کرسی بشونی و امشب اینا بیان ! که اومدن ! خب خوشت اومد عزیزم ؟ حرف خاصی نداری؟!» بعدم یهو زد زیر خنده « مث اینکه اخرش تورو باید به ی آخوند شوهر بدم ! ی دامادمونم بذا این تیپی باشه  چیزی نمیشه که !!! » هیچی دیگه تا آخر شب هی گفتن و خندیدن و خندیدن  تا اعصاب منو خورد کردن !  مونا جونم از وقتی که فهمیده چی بوده و نبوده از خدا خواسته  بهونه خوبی دستش اومده بود تا باز تلپ بشه اینجا و  منو حسابی مسخره کنه و بخنده .اولش که خدایی خودمم حسابی می خندیدم و اصن به حرفای مونا توجهی نمی کردم که چی میگه و با چه نیتی این حرفا رو داره میگه ولی یهو ی حرفی گفت که حسابی آتیشم زد و تا من دهن باز کردم که ی چیزی بهش بگم یهو مامان خودشو انداخت وسط و اول از همه به من توپید « آدم شان خودشو با کل کل کردن رو چیزای پیش و پا افتاده و مزخرف پایین نمی یاره ! » و بعد به مونا « و همینطور ی خانم محترم هیچ وقت حرفی نمی زنه ، حرکتی نمی کنه که روی کوچیکتر از خودشو به خودش باز کنه ! و . . . » منکه دیگه جرات نکردم چیزی بگم  ولی گذاشتم ی وقتی که مامان نباشه اونوقت همچین دلمو خنک کنم که به باز خواست کردن اتابک هم بیارزه ! بیشعور عوضی گفتش که « ژامی  به چش و ابروت نناز که اون دل این بچه آخوند رو نگرفته  والله من مطمعنم  اینا از اونجایی که مدام در راه خیر پا میذارن و  به فکر اخرتشون هستن  خواسته با گرفتن تو  هم  همون آره  و هم اینکه ی آب تو به ای بریزه سرت و ی دختر  غرب زده و تخس بیشعور رو به راه راست هدایت کنه » ( !!!!! )  والله هی یاد این حرف مونا می یفتم و هی حرص می خورم ای بابا ! ی بلایی سرش بیارم  که دیگه جرات نکنه اینطور منو مسخره کنه  و بخنده ! عصری پریسا و لیدا اومده بودن دیدنم  بعدش با هم رفتیم بیرون ! پریسا می گفت احساس می کنه که آمادگی داره  برا داشتن ی بچه و من اینقده ذوق زده شدم که حد نداشت حسابی بغلش کردم و بوسیدمش و تبریک ولی دیونه گفتش که :« من گفتم احساس امادگی دارم ! نگفتم که حامله ام ! تازه از اون گذشته باید امیر رو هم راضی کنم  چون حالا حالا ها دوست نداره بچه دار شیم » خورد تو ذوقم  ! حس اینو داشتم که خودم منتظر تولد ی بچه باشم  و بعد بهم بگن که مرده دنیا اومده ! کاش ی قانونی وجود داشت به جوونا هم  اجازه میدادن تا فرزند خونده داشته باشن ! اونوقت مطمعنا من  یکی رو قبول می کردم و این حس خواستن رو می نشوندم سرجاش ! اینقده دوس دارم لپ این دختر بچه های کوچولو رو که موهاشونو خرگوشی بستن و ی سارافن تنشونه رو بکشم که حد نداره !