161
شانست که خوابیده باشه یعنی همین دیگه ! از دیشب تا حالا حسابی مورد مزحکه خانواده شدم از سیا گرفته و حتی بابا !!! من فک می کردم احتمالا زهره خانم برا پسر خودش داره می یاد خواستگاری ! ولی نه این خانم اومده بود تا منو برا برادرش که چن باری تو محل دیده بود خواستگاری کنه ! تا اینجاش که به قول مامان چیز مهمی نیست ! ولی این برادر محترم که معمار بود ازسر و ضعش و نوع حرف زدنش می شد تشخیص داد که چه نوع اعتقاداتی داره و چه جوریاست ! نه خداییش این شانسه که من دارم ؟ از این گ و ه تر شانس نیست بخدا ! ی بچه حزب الهی ، تسبیح به دست ، یقشو هم تا دکمه آخر بسته بود اونقد ماخوذ به حیا بود اصن ی نیگاهی هم به من نکرد انگاری من رفته بودم خواستگاری اون .آخوندا دست از سرمون کشیدن نوبت به نوچه هاشون افتاد ای تو رو ح هر چی . . . من موندم این چطوری از من خوشش اومده ؟ منی که همین شال و روسری رو هم به زور سر میذارم ! منی که تو همین مجلس . . . اه ر ی د م ا ن میشه حسابی به آدم دیگه ! بعد رفتن اونا اولین کسی که صداش در اومد بابا بود « بفرما پیشی ! خودتو کشتی که حرفتو به کرسی بشونی و امشب اینا بیان ! که اومدن ! خب خوشت اومد عزیزم ؟ حرف خاصی نداری؟!» بعدم یهو زد زیر خنده « مث اینکه اخرش تورو باید به ی آخوند شوهر بدم ! ی دامادمونم بذا این تیپی باشه چیزی نمیشه که !!! » هیچی دیگه تا آخر شب هی گفتن و خندیدن و خندیدن تا اعصاب منو خورد کردن ! مونا جونم از وقتی که فهمیده چی بوده و نبوده از خدا خواسته بهونه خوبی دستش اومده بود تا باز تلپ بشه اینجا و منو حسابی مسخره کنه و بخنده .اولش که خدایی خودمم حسابی می خندیدم و اصن به حرفای مونا توجهی نمی کردم که چی میگه و با چه نیتی این حرفا رو داره میگه ولی یهو ی حرفی گفت که حسابی آتیشم زد و تا من دهن باز کردم که ی چیزی بهش بگم یهو مامان خودشو انداخت وسط و اول از همه به من توپید « آدم شان خودشو با کل کل کردن رو چیزای پیش و پا افتاده و مزخرف پایین نمی یاره ! » و بعد به مونا « و همینطور ی خانم محترم هیچ وقت حرفی نمی زنه ، حرکتی نمی کنه که روی کوچیکتر از خودشو به خودش باز کنه ! و . . . » منکه دیگه جرات نکردم چیزی بگم ولی گذاشتم ی وقتی که مامان نباشه اونوقت همچین دلمو خنک کنم که به باز خواست کردن اتابک هم بیارزه ! بیشعور عوضی گفتش که « ژامی به چش و ابروت نناز که اون دل این بچه آخوند رو نگرفته والله من مطمعنم اینا از اونجایی که مدام در راه خیر پا میذارن و به فکر اخرتشون هستن خواسته با گرفتن تو هم همون آره و هم اینکه ی آب تو به ای بریزه سرت و ی دختر غرب زده و تخس بیشعور رو به راه راست هدایت کنه » ( !!!!! ) والله هی یاد این حرف مونا می یفتم و هی حرص می خورم ای بابا ! ی بلایی سرش بیارم که دیگه جرات نکنه اینطور منو مسخره کنه و بخنده ! عصری پریسا و لیدا اومده بودن دیدنم بعدش با هم رفتیم بیرون ! پریسا می گفت احساس می کنه که آمادگی داره برا داشتن ی بچه و من اینقده ذوق زده شدم که حد نداشت حسابی بغلش کردم و بوسیدمش و تبریک ولی دیونه گفتش که :« من گفتم احساس امادگی دارم ! نگفتم که حامله ام ! تازه از اون گذشته باید امیر رو هم راضی کنم چون حالا حالا ها دوست نداره بچه دار شیم » خورد تو ذوقم ! حس اینو داشتم که خودم منتظر تولد ی بچه باشم و بعد بهم بگن که مرده دنیا اومده ! کاش ی قانونی وجود داشت به جوونا هم اجازه میدادن تا فرزند خونده داشته باشن ! اونوقت مطمعنا من یکی رو قبول می کردم و این حس خواستن رو می نشوندم سرجاش ! اینقده دوس دارم لپ این دختر بچه های کوچولو رو که موهاشونو خرگوشی بستن و ی سارافن تنشونه رو بکشم که حد نداره !