162
دیروز وقتی بابا پنهونی تو تراس سیگار دو د می کرد یهو مامان آوار شد رو سرش حسابی دست و پاچه شده بود و قیافش خیلی ترحم برانگیز ! مامان رو نمی شد به هیچ عنوان ساکتش کرد وحشتناک اخم کرده بود و بابا رو حسابی محکوم کرد و توهین و تحقیر ! با کمک سیا به سختی مامان رو نشوندیم سرجاش و بابا تونست ی نفسی بکشه من نمیدونستم بخندم یا ناراحت باشم ! سیا هم وضعی بدتر از من داشت و لی از ترس مامان جرات خندیدن رو نداشتیم . مدام دادو بیداد می کرد :« شما شرمتون نمی یاد از این رفتار بچگونت ؟ اینه اون الگویی که می خواستی برا بچه هات باشی ؟؟! دوروز دیگه من باید چطور همین سیا رو قانع کنم به نکشیدن سیگار ؟و . . . و . . . » بابا ساکت ساکت بود و گذاشت حسابی مامان حرفاشو بگه بعدم رفت نشست کنارشو شروع کرد لوس کردن و ادا و اطوار اینجا دیگه واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده ! مث این بچه هایی که می رن بغل مامانشون و خودشونو لوس می کنن تا ی وقتی تنبیه نشن بابا همونطوری شده بود و هیچ شرمی هم از حضور من و سیا نداشت والله این زنا چقدر زود خر می شن ! با دو تا ماچ ی کم قربون صدقه همه چی تموم شد و انگار و نه انگار که اتفاقی افتاده که مامان بی نهایت ازش بیزاره ! تازه بعدش بابا دوباره یکی دیگه روشن کرد و تو اخم مامان گفت « اون یکی رو که زهر مارم کردی نفهمیدم چی کشیدم ! قول میدم آخری باشه » مامان چیزی نگفت و رفت تا چایی بیاره .اوه اوه من عاشقانه دوس دارم طعم "کاپیتان بلک " رو مست می شم وقتی بوش می خوره به مشامم ! دوبار بیشتر مزشو نچشیدم ی بار با تو بود که اونم از بس خودمو لوس کردم تا گذاشتی چن پک بزنم و ی بارم بعد تو تو جاده بود ! همین . حالا ایندفعه چنان وسوسه شده بودم برا دوباره امتحان کردنش که حد نداشت یکی دوبار به شوخی به بابا گفتم اجازه بده منم امتحان کنم .وقتی دیدم حالش زیادی خوشه و اخم و تخمی نکرد شروع کردم به لوس بازی و ناز ریختن اینقد گفتم و گفتم تا راضی شد « بچه اخه مگه تونفسشو داری؟ یکی دو پک رو اجازه میدم منتها سعی نکنی قورتش بدی !» تا مامان از آشپزخونه با داد و بیداد اومد که من حسابی این عطشو فرو نشوندم و سه تا پک عمیق زدم ولی دیگه نتونستم از دست مامان فرار کنم و ی نیشگون حسابی از بازوم گرفته شد « خیلی بی شرمی دختر ! ی ساعته من برا چی اعصابم خورد شده بود ها ؟ اینه شعورت ؟» سخت دردم اومده بود و اشک تو چشام نشسته بود سیا هم رو زمین ریسه می رفت همه حرصمو سرش خالی کردم و ی لگد بهش زدم تا خودشو جمع کنه که باز مامان دنبالم افتاد که چرا بچه شو بیخود می زنمو اینا ! ومن از حرص مامان دوباره رفتم پیش بابا « منکه اصن مزشو نفهمیدم همشو مامان به قول شما زهر مار کرد ! جون من ی بار دیگه بذا امتحان کنم » بابا بدجور به قهقه افتاده بود ولی مامان دیگه حسابی آمپرش زده بود بالا و اونقدر اذیت کرد که بابا هم مجبور شد سیگارشو خاموش کنه !بگذریم .دلمونو خوش کرده بودیم به سفر کیش کلی با سیا برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود سیا سحر رو هم در جریان بذاره تا اونم با ما بیاد ولی نمیدونم عمو چطور از این سفر خبر دار شده بود که هر چند مطمعنا کسی غیر از بابا نمی تونه باشه دو سه روز بود که مدام تماس می گرفت به بهونه اینکه فرزانه رو هم همراه ما راهی کنه حتما ی سر بریم تهران ! تا قبل از این ماجراها و فرزام .همیشه وقتی اسم تهران می یومد ذوق و شوق رفتنشو داشتم برا بود ن با فرزانه و عمو وحتی فرنام و فرزام ولی حالا مث ی کابوس می مونه واسم ! اصن دوست ندارم برم مامان میگه « نباید اینقدر سخت بگیری فوقش دوروز اونجا می مونین وبعدش می فرستتون دیگه اگه بخوای اینقد ذهنتو درگیرش کنی مطمعنا سفر خوشی هم نخواهی داشت » ومن اگه شده قید این سفرومی زنم تا دوباره با خانواده عمو روبه رو نشم ! حالا امروز فرنام تماس گرفته بود که دارن می یان اینجا و مامانی رو هم با خودشون می یارن !خبر خوبی بود دیدن مامانی که دلم ی ریزه شده بود واسش ولی به قول سیا که میگه فرنام اومده تا وقت رفتن ما رو هم با خودش ببره و . . . منم امروز حسابی دادو بیداد کردم که اگه فرنام ی همچین چیزی رو خواست من عمرا برم ! بابا که زیاد حرفی نمی زنه و فقط یکی دوبار گفت « صداتو بیار پایین !مگه می خوای بری جهنم که می ترسی !درضمن کسی مجبورت نکرده خواستی برو نخواستی هم هیچ قید کیش رو هم بزن » !!!! والله اذیت کردن اونم اینقدر !!! ولی من واقعا موندم چی کا رکنم عمو هنوز با خودم حرف نزده که اگه اینطور بشه من نمیدونم چی بهش بگم و چه بهونه ای بیارم !