چه غلطی کردم  تو ساعات تمرین یوگای مامان ثبت نام کردم !اعصابمو خورد کرده تا ی تکونی می خورم تا ی حرفی می گم  فورا چش و ابرو کج می کنه و میگه :« زشته ! این چه حرکتی بود ؟ این چه حرفی بود ؟ این خانم سن منو داره  نباید اینطور باهاش شوخی کنی ! این خانم روحیه اش اینطوریه ی وقتی  کاری بهش نداشته باشی ! این خانم  سعی کن خیلی خودمونی نشی باهاش ! این فلان اون بهمان . . . »  اینقد گفت و گفت که حس لجبازیم فوران زد و درست  برعکس گفته هاش رفتار کردم وقتی هم اومدیم  قبل از اینکه اون بازخواستم کنه خودم دادو بیداد راه انداختم :« من اصن پشیمون شدم ! بابا من دوست دارم بگم ، بخندم ، شوخی کنم ، برقصم  نه اینکه دوساعت تموم هی کج و کوله کنم خودمو ،دولیتر عرق بریزم اونوقت حق نداشته باشم  ی کم با این و اون بحرفم ! اصن من تغییر ساعت میدم از جلسه بعدی تو تمرین هم سن و سالا خودم می رم ! » خونه که رسیدم مث اینکه نیم ساعتی می شد فرنام و نامزدش همراه مامانی اومده بودن ! ی نفس راحت کشیدم که عمو و خانمش باهاشون نیستن ! ی دل سیر مامانی رو بغل گرفتم و بوسیدمش طفلی خیلی ذوق زده بود از اینکه برگشته می گفت هیچ جا شهر آدم و خونه آدم نمیشه ! .ولی فرنام می گفت واسه بیقراریهای زیادی که می کرده عمو اجازه داده ی ،ی ماهی اینجا بمونه دوباره می یاد و می برتش ! پری مث همیشه آروم و محجوب خیلی ناز شده بود ، از عید به اینور که ندیده بودمش ی مقدارم چاقتر شده بود . خیلی اصرار کردیم که چن روزی رو پیشمون بمونن ولی فرنام کارشو بهونه کرد و گفت باید حتما صبح روز بعد تهران باشه ! بعدم سیا رو فرستاد که بره براشون بلیط بگیره  چشام شد چهارتا و  تا تهشو خوندم « عمو لطف داره خیلی زیادی هم لطف داره ولی من خودم ماشین دارم ! شمام بهتره به جا اتوبوس با همین ماشین برگردین ! » باباهم که تازه متوجه شده بود ناراحت شد و گفتش که لزومی نداره عمو این کارو کنه !ولی فرنام  می گفت دست اون نیست و جراتشو نداره خلاف کاری که  باباش گفته عمل کنه ! و اینکه عمو گفته  حتما بریم تهران تا فرزانه  رو هم با ما راهی کیش کنه ! بدجور عصبی شده بودم و به شدت خودمو کنترل می کردم  تا ی وقتی بی احترامی نکنم ولی ویز ویزای مونا جون داشت دیوونم کرد تا جایی که به ی بهونه بلند شدم و وقتی از کنارش رد شدم خیلی آروم گفتم « تو که منو می شناسی عزیزم ی کاری نکن جلو پری حسابی مزحکه ات کنم  پس حد خودتو بشناس و لالمونی بگیر » اخ چقدر دلم خنک شد وقتی صورتش از عصبانیت سرخ شد و بعدم یهو ساکت شد .گذشت و فرنام و نامزدش سرشب برگشتن تهران  بی اینکه ماشینو با خودشون ببرن .همین پاشونو گذاشتن بیرون سریع رفتم سراغ ماشین بردمش کنج پارکینگ گذاشتم و روشو پوشونم بعدم  رو سر سیا که هی مزه می ریخت « دیوونه ماشین به این  بیستی مگه مغز خر خوردی که نمی خوای ازش استفاده کنی ؟ اگه هم غرورت اجازه نمیده مهم نیست من خودم جا تو حسابی باهاش کورس میذارم و لایی کشی ! »  داد کشیدم که « بخدا فقط ببینم یکی به این دست زده یا از این در برده باشتش بیرون  ی بلایی سرش بیارم که  به مورچه بگه حضرت فیل ! »بابا هیچ واکنشی نشون نمی داد و خیلی خونسرد  رفت سراغ باغچه و گل و بوته هایی که کاشته بود . منم  برا اولین بار غرور رو گذاشتم زیر پا و با فرزام تماس گرفتم  بیچاره از اون روزی که سرش داد کشیده بودم دیگه تماس نگرفته بود . وقتی گوشی رو برداشت یهو دلم هری ریخت پایین و خودمو لعنت کردم که چرا این کارو کردم و نباید می زنگیدم و . . . می خواستم گوشی رو بذارم که دیدم مونا جون رو به بروم واستاده و برو بر منو نیگا می کنه « الهی تماس خصوصی داری عزیزم ؟ راحت باش دختر من درکت می کنم  شما به دلو قلوه تون برسین » ای خدا مرگ منو برسون از دست این مونا بعضی وقتا با خودم می گم اگه خانم سیا هم مث مونا هی دوست داشته باشه نیش بهم بزنه و کل کل کنه من رسما دیوونه می شم . ومن کلا فراموش کردم که فرزام پشت خط  و کنترلمو از دست دادم رو سرمونا داد کشیدم :«  به شما یاد ندادن  فال گوش وانستین ؟ شعورتون نمی کشه  هی تو کار مردم سرک نکشین » اونوقت صدا فرزام بلند شد که « ای بابا تو هنوز پاچه می گیری که ! ول کن اونو بیا اینور کارت دارم و . . .» دیگه به فرزام هم اجازه ندادم رشته حرفو دست بگیره و از همون اول گفتم « تو فک کردی کی هستی ؟ ها ؟ اونقدر بزرگ شدی که برا من تصمیم بگیری ؟ یادت نره من همون ژامی بچگی و نوجونی و . . . هستم هیچ فرقی با اون موقع نکردم با همون به قول تو اخلاق گندم و تلخ بودنم .بعد تو چطور به خودت اجازه دادی  منو اینطور خورد کنی ؟  فک می کنی من نمیدونم خواست تو بوده که عمو ماشینتو بفرسته اینجا ؟ زنگ زدم فقط بگم درست که توان مخالفت نداشتم و ماشینت اینجا موند ولی همینطور همونجا که پارک شده می مونه تا عمو بیاد ببرتش و اگه هم نیاد باور کن اونقدر جراتشو دارم که هر وقت که عصبی بشم ی خط کوچولو  روش بندازم تا خودت بیای و بشمریشون » و بماند که من چه حرصی خوردم وقتی مزه پرونی می کرد « جوش نزن دختر عمو برا پوستت خوب نیست بخدا من الان می تونم بشمرم چن تا خط افتاده رو پیشونیت و کنج چشات ! هر چن مهم نیست گورخرم همون خره دیگه منتها  یکی خط خطیه  یکی هم نه . خداییش می فهم درکت می کنم که چقدر دلت برام تنگ شده و روت نمیشه بگی که داری روزارو می شمری تا من برگردم برا همین میگی رو ماشین خط می ندازم تا تو بیای ! الهی قربونت بشم  . . . » والله حسابی لال شده بودم وو نمیدونستم چی جوابشو بدم  و از اینکه حرفی برا جواب دادن نداشتم دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار .