164
اعتصاب غذاهم بدچیزی نیست !هر چند همچین اعتصابی هم نبود !عمو دیروز صبح تماس گرفت که منتظرمه و چراهنوز نرفتم اونجا و اینکه حتما پاشو بیا لحنش ی جوری بود یعنی یا می یای یا نیومدی خودم می یام دنبالت !جرات نه گفتن رو نداشتم در عین اینکه چشام پر شده بود و دلم سوزش داشت گفتم چشم یکی دوروز دیگه می یایم !وهمین گوشی رو گذاشتم نشستم زمین و زدم زیر گریه بابا بدتر عصبی شد و دعوام کرد که چرا مث دختر بچه های هفت ساله رفتار می کنم و چرا اینقدر بی جنبه بازی در می یارم و . . . و . . . منم بهونه دستم اومد و دادو بیداد کردم « شما چرا مث بچه ها اینقدر خودخواه بازی در می یارین ها ؟ این چه وضعشه که من باید برا سفر رفتن هم هیچ اختیاری نداشته باشم ؟ منو خواستین بفرستین سفر که مثلا آب و هوا عوض کنمو تغییر روحیه بدم منتهاچرا باید برا رسیدن به این نشاط اولش ی ناآرومی رو بگذرونم و کلی نیش و کنایه از زن عمو جان بشنوم و کلی عمو حکمرانی کنه واسم و . . . اونوقت برم کیش ؟ که چی بشه خب ؟ » بابا دیگه هیچی نگفت ورفت بیرون منم همچنان دادو بیداد راه انداختم و هی فرزام رو فحش میدادم بعدم رفتم ولو شدم رو تخت و تا امشب بست نشستم پا نت و نه ناهار و شامی و نه صبحانه ای هیچی .مامان می گفت دوباره ضعف می کنی و کلی قربون صدقه می رفت که ی چیزی بخورم .مونا جونم همش اذیت می کرد « نگرانش نباش مامان بخدا من مطمعنم این وقتی شما اتاق دیگه ای هستی شکمشو سیر می کنه بعد اینجا می شینه که یعنی من هیچی نخوردم و اینا » اونقدری سرم گیج می رفت که حوصله حرف زدن باهاشونو نداشتم« ولم کن تو هم برین بیرون من می خوام بخوابم به بابا هم بگین فکر تهرانو از سرش بیرون کنه من عمرا برم اونجا » معدم سوزش داشت و سرم گیج می زد یکی دوبارم تهوع داشتم و بالا آوردم ولی باز دوس داشتم لجبازی کنم و هیچی نخورم .بابا اولش می گفت « مهم نیست ادم چن روز غذا نخوره که نمی میره » ولی بعد بالا اوردنام و ضعفی که داشتم ی کم کوتاه اومد و در عین قربون صدقه رفتناش و ناز کشیدناش بازم اذیت می کرد « ی چیزی شنیدن که اعتصاب غذا و اینا یکی نیست بگه تو که جونشو نداری ی روز بیشترم نمی تونی تحمل کنی ی ترفنددیگه به کار می بردی خب !» یکی دوبار هی می رفتم آشپزخونه تا ی چیزی دور از چششون بخورم ولی مث اجل معلق یکی سر می رسید و منم غرورو اجازه شکستن این اعتصاب رو نمی داد برا همین ی لیوان آب می ریختم و بر می گشتم تو اتاقم ولی امشب دیگه از شدت ضعف تحملم تموم شد و حسابی اوق زدم و مث ی جنازه افتادم رو زمین .مامانم که مث همیشه دست به " سرم "ش خوبه . ولی در عین گرسنگی و میل شدید به خوردن حتی ی تیکه نون خشک بازم دوس داشتم لجبازی کنم تا بابا کوتا ه اومد گفت که باشه نمی خواد بری تهران و ی جوری عمو رو قانع می کنه .والله اگه میدونستم اینجوری جواب میده زودتر اعتصاب می کردم و این ی هفته اینقدر اعصابم خورد نمی شد . بابا با عمو تماس گرفت که ما برامون مهمون از راه دور اومد و فعلا نمی تونه مارو بفرسته اونجا . بعدم نشست سرزنش کردن من که ببین مجبورم کردی دروغ بگم ! و من شعف زیادی سرتا پامو گرفت و حسابی بوسیدمش .احتمالا یکی دو روزدیگه می ریم کیش و سیا از من خوشحالتر که مجبور نیست بره تهران چون اونوقت قراری که با سحر گذاشته بود بهم می خورد ! با سحر تماس گرفت و قرار شد وقت رفتن بهش اطلاع بده تا اونم بتونه هماهنگ کنه و اونجا همو ببینیم .