این مونا جون ی مارمولکیه ٬ ی مارمولکیه که حد نداره ! اینقده آب زیر کاست که خدا میدونه ! اصن معلوم نیست از کی دنبال کاراش بوده و هیچی به ماها نگفته بود تا امروز صبح که اومد دنبالم باهاش برم خرید چون عصر مهمون داشت ! وقتی گفتم به چه مناسبتی مهمونی داره ؟  گفتش «واسه اینکه تو جهاد استخدام شده و قرار داد رسمی هم باهاش بستن » اولش جا خوردم و باورم نشد اخه این دیوونه همش می گفت قصد کار کردن نداره وترجیح میده بچه هاشو بزرگ کنه ! حالا چی شده خدا میدونه !ولی مث اینکه خیلی وقته دنبال کاراش بوده ونخواسته چیزی بگه تا قطعی بشه ! مامان که خوشحال شد و عروسشو بوسید و تبریک گفت .ولی من انگار نه انگار هی می پرسیدم که چی شد و چطور شد و . . . تا اینکه مامان با لحن خاصی اسممو صدا زد و چش و ابرو بالا انداخت ! « مامان خواهش می کنم من ترجیح میدم کرگدن رو ببوسم و لی مونا رو نه » بعدم اینقده خندیدم که مونا حرصی شد « اتفاقا منم ترجیح میدم ی کرگدن منو ببوسه تا این میمون » حالا اون دوتا می خندیدن و من بدجور خورده بود تو ذوقم و وا رفتم .کشت منو مونا اینقد خرید کرد که حد نداشت بماند که برا چن کیلو میوه هم چانه می زد و منو به سرحدانفجار رسونده بود برگشتنی بهش گفتم که دیگه عمرا باهاش برم خرید مگه اینکه این اخلاق گندشو عوض کنه . با بچه ها ناهار خونه پریسا دعوت داشتیم . ولی مونا هم هی خواهش می کرد که پیشش بمونم و کمکش کنم تا ریخت و پاش خونه رو واسه عصر جمع و جور کنم .مونده بودم چی کار کنم .هم دوست داشتم برم پیش بچه ها و هم دلم نمی یومد مونا رو دست تنها بذارم ! گفتم چشم و همین گذاشتمش خونه رفتم دنبال مهین خانم و آوردمش .وبی اینکه به مامان فرصت پرسیدن بدم  رفتم خونه پریسا و فقط با مونا تماس گرفتم که مهین خانمو آوردم واسه کمکش و ببخش که نمی تونم بمونم چون جایی دعوت دارم .اونم کلی فحشم داد که حالا که اینطور شد عصری هم حق نداری تو مهمونی  من بیای و کلی چرت و پرت دیگه . یکی دوساعتی رو با پریسا و بقیه بودم و بعدم باز مهمونی مونا رو بهونه کردم و برخلاف میلم ازشون جدا شدم و برگشتم خونه !این مونا جونم عجب دنیایی داره با دوستاش ها  اینقده صدا موزیک  و کر کر خندشون بلند بود که حتی تو ساختمون ما هم می یومد ! با همه تضادهایی که با دوستان مونا دارم ولی همیشه دوس دارم تو جمعشون باشم زیادی شادن و خیلی پرانرژی چیزی که تو حلقه دوستای من پیدا نمیشه ! مهمونی های دوستانه من  حالا به هر مناسبتی که باشه همش کشیده میشه به بحث شعر و ادبیات و مرور کردن جلسه قبلی انجمن و گاها اگه خیلی بچه ها سرذوق باشن و پسری تو جمعمون نباشه که خیلی کم پیش می یاد  ی سازو رقصی هم می یاد وسط ! سریع حاضر شدمو رفتم خونه مونا  اوه اوه اون دوستا قبلیش که بودن هیچ چن تا اجق وجق هم اضافه شده بودن که بدون استثنا همشون دماغ عمل کرده بودن و هی با چسب دماغشون ور می رفتن ! مامان که ی نیم ساعتی بیشتر نموند وبه این بهونه که جمع دوستا نه اس و به سن و سال اون نمیخوره عذر خواست و رفت ! ی دوستی داره مونا به اسم یسنا اینقده این خانم  می گفت و می رقصید و مزه می پروند که منو حسابی به خودش جذب کرده بود .تصور اینکه ی آدم اینقدر شاد و سرحال باشه تو باورم نبود . ولی کم کم منم قاطیشون شدم و ی دل سیر باهاشون رقصیدم اینوسط هی مونا صدام می کرد که مثلا بیا شربت ببر ! بیا میوه ببر ! بیا . . . اصن  انگار نه انگار به رو خودم نیاوردم آخرش بهش گفتم « ی روزم خواستیم شاد باشیم و  بالا و پایین بپریم که نمیذاری ! اصن چرا مهین خانمو فرستادی بره میذاشتی بمونه خب الان خودش پذیرایی می کرد !» . . . این وسط ی خانمی بود که تا حالا زیاد ندیده بودمش تو هیرو ویری رقص بعضی وقتا کمرو می گرفت و می رقصید منم  همراهش می شدم ولی کم کم بیشتر خودشو نزدیک می کرد و هی شوخیها مسخره در می یاورد .یکی دوبار گفتم تصادفی بوده مهم نیست ! ولی دفعه آخری بی شرف محکم بغلم گرفت و از پشت گردنمو بوسید آی یهو داغ شدم و همونجا خشکم زد خیلی چندشم شده بود وبرگشتم گفتم « شما شعور اجتماعی ندارین ؟ چرا ی همچین حرکتی رو کردین  ؟ و . . .» با صدا من همه ساکت شدن ولی  یهو زدن زیر خنده و منو مسخره می کردن که چرا اینقده امل بازی در می یارم حالا برفرضم که بوسیده باشه منو خب بوسیده فلان کارو نکرده که اینقده دارم خودمو پ ا ر ه می کنم و داد و فریادراه  می ندازم ( !!!!!!! ) اون خانمم « دختره توهم برت نداره  فکرت نره جا ها بدبد ! به چشمم شیرین اومدی و دوست داشتنی خواستم ببوسمت اشکالی داشت ؟؟؟ »  اعصابم خورد شده بود و هی با دستمال رو گردنمو دست می کشیدم  « والله اگه پسر بودین که نه هیچ اشکالی هم نداشت اتفاقا استقبالم می کردم ولی خودتونین من از این کثافت بازیا که اسشمو میذارین شوخی و . . . بی نهایت متنفرم ! لطفا بیشتر از این مواظب رفتارتون باشین ! » ولی انگار به دیوار می گفتی اصن به رو خودش نیاوردبعدم باز دستمو کشید و  دوباره رقصشون شروع شد !مونا هم ازم ناراحت شده بود« ببین درست این خانم زیادی راحته ورفتار بی پرده ای داره ولی خانم محترمیه و از اون تیپا که تو فکر می کنی نیست ! هر چند حقم داری از بس با ی حلقه خاص رفت و آمد داری که همه مث خودت فلانن و بهمانن برا همین درک رفتار دیگران واست سخته !و . . . » و من ی جورایی تو دلم داشتم خودمو محاکمه می کردم که چرا زود قضاوت کردم و اونطور بد برخورد کردم !  ولی اون خانم که بعدا فهمیدم متخصص پوست هستش وقت رفتن کارتشو بهم داد و گفت خوشحال میشه باهم بیشتر آشنا بشیم و . . .واینکه خواست اگه ایندفعه ناراحت نمی شم برا خداحافظی ببوستم ! منم رو همون حساب عذاب وجدان و ی جورایی نرم شده بودم دستشو گرفتمو خواستم تا ببوسمش که یهو کثافت گردنمو محکم گرفت  و مث این وحشیا لب گرفت !!!!!  بعدم توبهت من همه زدن زیر خنده و اون کثافتم بای دادو رفت ومن همونطور شوک زده مونده بودم تا اینکه احساس بدی بهم دست داد و رفتم دستشویی حسابی بالا آوردم ! ولی ی چیزی آزارم می داد باید دوباره میدیمشو عصبانیتمو رو سرش خالی می کردم ! از دستشویی که بیرون اومدم اول از همه ی مشت زدم رو سینه مونا جون و فحشش دادم که خال برسرت با این دوستات ٬ خاک بر سرت که هر جک و جونوری رو تو جمع خصوصیت راه میدی ! اونم لام تا کام حرف نزد و من سریع رفتم دنبال اون خانم ! هر چن خیلی طول کشید تا حاضر بشم و ماشینو درآرم و این وسط گیر دادنای مامان که این وقت شب کجا می خوای بری بدتر اعصابمو خط خطی می کرد بلند داد کشیدم :« دارم می رم " لز " مامان جان ! مونا جون در جریانه قول میدم زودی برگردم » خوش شانس بودم که واسه ترافیک اونا هنوز از خیابون محل ما نتونسته بودن دورتر بشن وقتی کنارش رسیدم .با همه سخت بودنش واسش ماچ فرستادم و با ایما و اشاره که بعد چهاراره نیگه داره ! کثافت مث خر کیف کرده بودو با دوتا دیگه از اون بچه ها  که تو ماشینش بودن حسابی  می خندید ! ومن هی با خودم می گفتم خب چی ؟ اومدم دنبالش که چی بشه ؟ منکه نه بلدم از اون تیپ فحشا بدم که لایقش باشه و دلمو خنک کنه و نه اهل سرو صدا و دعوام ! هی همینطور خودمو سرزنش می کردم واسه اومدن دنبال اینا و . . . تا اینکه چراغ سبز شد و هر دو کنار هم رسیدیم ! وقتی از ماشینش پیاده می شد همینطور نیشش باز بود گفتش :« جیگری بخدا من میدونم کجا و کی تیرمو خلاص کنم !!! جوجه پس چرا برا من فیلم بازی میکردی ؟ »خیلی عصبی شده بودم  و هی اون لحظه کثیفو جلو چشام می یومد و دوست داشتم همونجا روش بالا بیارم !  « من بچه نیستم فرق احساسات دوستانه با هر چیز دیگه رو نتونم تشخیص بدم !» دیگه هم نتونستم  حرف دیگه ای بزنم یعنی اصن نمیدونستم چی چی باید بهش بگم فقط برا نشوندن حرصم ی سیلی محکم چسبوندم رو صورتش« اگه جرات داری ی بار دیگه پاتو بذار تو ساختمون ما حالا به هر دلیلی که می خواد باشه اونوقت ببین چی کارت کنم »  بعدم سریع از ترس و دلشوره نشستم تو ماشین که برم ٬صداش همینطور تو گوشم ونگ می زد کلی لیچار بارم کرداز همون مدلی که تازگیا معناشونو فهمیده بودم  ولی اینبار نه گریه کردم و نه بهم برخورد اتفاقا خیلی خوشحال شدم که عصبی شده بود . وقتی برگشتم خونه بابا اومده بودو عصبی بود که چرا این موقع از بیرون می یام و کلی حرص خوردم که بهش بفهمونم تازه رفتم بیرون و باید می رفتم و اینکه نیازی به توضیح نمی بینم ! اونم بنده خدا هیچی نگفت .ولی مونا مث اینکه اون خانمه بهش زنگ زده بودکلی فحشش داده بودکه منو به زور کشوند تو خونه خودشونو  هی می پرسید که چی شده مگه و چی کار کردی و . . . منم براش تعریف کردم و اونم هیچی نگفت فقط وقتی خواستم برگردم گفتش « ژامی این دوست من نبود منم تازه دو جلسه اس که باهاش آشنا شدم و از دوستان فلانیه و . . . » بعدم برا اولین بار ازم عذر خواست ! چه حس خوشایندی یهونسبت به مونا بهم دست داد بغلش گرفتم و گفتم نیازی به عذر خواهی تو نیست ! تو هم منو ببخش که امروز باعث اذیتت شدم . بعدم مث این دیوونه ها  لبشو محکم بوسیدم  مونا شوکه شده بود و من از خنده هی به خودم می پیچیدم  « مونا جدیا چقدر مزه خوبی داشت ! الان می تونم تصور کنم که اون خانمه چه لذتی برده از بوسیدن من ! » وای خدا از بس خندیدم که داشتم می ترکیدم و پهلوم درد گرفته بود. مونا هم افتاد به جون من و حسابی حرصشو  با مشت و لگد خالی کرد ومن اصن نمی تونستم خندمو کنترل کنم و هی بیشتر محکم بغلش می گرفتم و اذیتش می کردم  تا اینکه اتابک اومد و ی به به ای راه انداخت ولی بازم به رو خودم نیاوردم بلند شدم و به بهونه اینکه مامان کارم داره ازشون جدا شدم و وقتی از کنار اتابک رد شدم  اونو هم بوسیدم « داداش  ته ریشی بذار جون من ! مزه بوسه اونوقت شیرین تره »  مونا وحشتناک به خنده افتاده بود و اتابک تا خواست بگیرتم من دیگه ازش دور شده بودم تا پایین پله ها دنبالم اومد ولی دستش نرسید « کجا فرار می کنی خب ! ماچ گرفتی نمی خوای پسش بدی ؟ » « هر وقت ته ریشی گذاشتی اونوقت ! الان بوسه تو طعمش هیچ فرقی با بوسه مونا جون نداشت »  ولی دیگه نتونستم از دستش فرار کنم و لنگه کفشش از پشت خورد به پام و حسابی دردم اومد .  مامان هی اذیتم می کرد می خواست براش بگم که جریان چی بوده و چرا ی همچین حرفی رو زدم و . . . منم نشستم از سیرتا پیازوبراش تعریف کردم . اونم فقط گفت « باید با مونا هم مث اینکه صحبت بشه ! زیادی تو انتخاب دوستاش سهل انگار شده » . بگذریم ! فردا عصر می ریم کیش ! و من چمدونمو بستم و لی حالا که می خوایم بریم با همه خواستنش ولی ی جورایی دلتنگی دارم ! واسه دور شدن از مامان ! هی بغضم می گیره و هی خودم خودمو دلداری میدم که خره ! مگه بچه ای ؟ ی هفته بیشتر طول نمی کشه و . . . سیا هم هی اذیتم می کنه و میگه «تو که هنوز از بغل مامانت جدا نمی شی بهتره نیای من قول میدم با سحر حسابی جا تورو خالی کنم ! »ولی خداییش سخته ها ! اینکه تو این مدت مامانو نمی بینم و حتی بابا اذیتم می کنه و دوس دارم بگم پشیمون شدم اینجا هم نمی رم !ولی از ی طرفم دوس دارم ی کم دور بشم ! مامان هی می یاد چمدون منو سیا رو وارسی می کنه و هی میگه فلان چیزو گذاشتین ؟ فلان چیز  یادتون نره ی وقتی . . .ومن همش سفارش شیپی رو می کنم و هزار بار و هزار بار می گم که ی وقتی حمومش دیر نشه ! ی وقتی غذاش دیر نشه ! ی وقتی وقت پزشکیش فراموش نشه ! ی وقتی . . . شیپی طفلی هم انگاری می فهمه ی جورایی دپرسه و ی لحظه هم ازم جدا نمیشه  هی خودشو لوس می کنه و هی دست و پاهامو می لیسه .کاش می شد اینو هم با خودم ببرم !