با خیال تخت که دیگه کسی بهم گیر نمیده حسابی تا لنگ ظهر خوابیدم .واگه تماسهای پی در پی پریسا نبود  دوست نداشتم  به هیچ عنوان از تخت جدا بشم .می گفت با لیدا و پروانه ، آیلین تو باغ اونان و کار مهمی با هام داره و حتما ی سر برم پیششون .داشتم حاضر می شدم که یهو بابا تو چهار چوب در پیداش شد !« عصرخانواده فلانی دعوت دارن باغ ، باید باشی تو هم » دست خودم نبود باز اعصابم خورد شد و دادو بیداد کردم که  من خودم جایی دعوت دارم و برا من مهم نیست که کی می خواد بیاد! در اومدن این حرف از دهن من همونو و فریاد وحشتناک بابا . . . سرزنش شدم که تو شعورت نمی کشه وقتی می گم با خانواده می یان یعنی باید شماها هم باشین ؟ حق بیرون رفتن نداری . من حسابی اعصابم شکننده شده و با هر تلنگری بهم می ریزه و به قول سیا این باعث وقاحت بیش از حد من شده تا جایی که بی توجه به برخورد بابا  با بی احترامی تموم از کنارش رد شدم ورفتم سراغ ماشین.مامان افتاده بود دنبالم که خیره سر بازی در نیار و بیشتر از این باید حرمت پدرتو نیگه داری ! تا گفت حرمت ی جوری شدم و نشستم زمین و گریه کردن « مگه تو این خونه حرمت معنایی هم داره ؟ مگه فقط واسه بزگتراست ؟ مگه حرمت من و احساساتم نیگه داشته شد ؟ مگه منو  هشت روز تموم از خونه بیرون نکرد ؟ مگه التماس نکردم این کارو با هام نکنه ؟ مگه التماس نکردم بیایین باهم صحبت کنیم  پس چی شد ؟ مگه اینا همشون حرمت رو نمی طلبه ؟ »  مامان بغلم گرفته بود و هی قربون صدقه می رفت که درست میشه و فلان میشه ! بعدم صدا گریه خودش از من بلندتر شده بود ! حالا من مونده بودم چطور اونو آروم کنم ! من باید به مامان  دلداری می دادم و یا اون منو .و وقتی بابا اومد و با مهربونی  بی حدو حسابی مامان رو بغل کشید و تمنا که « دل ندارم گریه  تورو ببینم ، بیا تو خونه ، اینو هم بذار راحت باشه بذار هر غلطی دوست داره بکنه امروز نه فردا، فردا نه ی فردای دیگه بالاخره خودش آدم میشه ولی به قیمت حسرت خوردن روزای از دست داده  وافسوس واسه تمامی برخورداش » دروغ نیست بگم که بدجور دلم شکست برا حال و روز مامان و بابا و بیشتر حرفای بابا که نشو ن میداد انگاری از من بریده و منو به خودم و اگذاشته واین اون چیزی نبود که من می خواستم این چیزی نبود که منو آروم کنه که هیچ بدتر بهم می ریختتم . ولی بازم این غرور لعنتی و این اخلاق گند نذاشت که اون چیزی که تو دلم بود رو به زبون بیارم و بی توجه ماشینو روشن کردم و رفتم ! همش همین برخورد چندلحظه ای تو ذهنم جولان می داد و نمی تونستم  افکارمو متمرکز کنم ! همش گریه ها مامان تو گوشم ونگ می زد و چشا بابا تو آیینه ماشین انگاری با هام حرف داشتن و من دیگه نتونستم تحمل کنم و برگشتم خونه ! روی حرف زدن رو نداشتم اصن روی نیگا کردن تو صورت بابا رو نداشتم . خیلی دل دل کردم برم پیشش و معذرت خواهی کنم ولی نشد .و سعی کردم تو نیستی خودمو گم و گور کنم ! کامم که تلخ می شد شیرینی بی حد و حسابی تنمو لرز می نداخت و اشکها خیلی سرکش صورتمو خیس می کردن ! تو حال و هوا خودم  بودم که مامان اومد سراغم ، بماند حرفایی که گفت و شنیدم و گفتم و شنید اخرشم گفت  وقتی مادر بشی می فهمی من چی می گم ! وقتی مادر بشی همه رفتارها و حرفای امروز من واست معنا پیدا می کنه و اونوقته که دلت ریش ریش میشه ! ومن اینقد گونه هاشو بوسیدم تا  از دلش در آرم و بعدم نشستم تا موهامو ببافه ! واین یعنی فرصت خوبی برا ریزش بی محابای دوباره اشک بی اینکه مامان ببینتشون ! بابا هی مامانو صداش می کرد که آماده بشه برن باغ  ومامان هی ازم خواهش می کرد که برو ازش عذرخواهی کن و سعی بیشتر از این جو خونه دلگیر و متشنج نباشه ! وسرانجام بعد ده دوازده روز من و بابا با هم صحبت کردیم و سبک شدم  با اینکه میدونستم با دراومدن  این حرفا از دهنم اون تو دلش بیشتر حرص می خوره و عصبی میشه و دل نگرون  ولی همه رو ریختم بیرون و اون هیچی نگفت و فقط گوش کرد فقط گفت « سعی کن بیشتر از این نه خودتو عذاب بدی نه مارو ! چرا فکر می کنی روبه روی تو ایستادم ؟ در صورتیکه همیشه پشتت بودم وهستم و می مونم منتها درک این بودن مث اینکه برا تو سخته ! که اونم ایرادی بهش نیست واسه اینکه به قول مامانت هنوز مادر نشدی وقتی شدی و طعم دل نگرونی واسه بچتو  چشیدی اونوقت  همه حس و حالای من و مادرتو  حس می کنی و . . . و اینکه سعی کنم با ایلاتی همکاری کنم تا حداقل آرامش از دست رفته رو دوباره به دست بیارم و. . . » و بالاخره رفتیم  باغ و با مهمونا بابا آشنا شدیم و ساعات خوبی رو گذروندیم . برگشتنی  خیلی سبک  بودم اونقدی که دوباره مزه پرونی می کردم و صدا خنده بلند بابا منو به وجد می یاورد ومامان هم آرامش عمیقی تو نیگاش بود .  بعد شام حرف آقای ایلاتی پیش اومدو باز بابا گفتش که  سعی کنم برا خودم هم که شده همکاری کنم و فلان . . . چفت و بستی هم که نداره زبونم برداشتم گفتم « ایلاتی میگه به نظرش بهتره ی دوس پسر داشته باشم و تا راحت تر بتونم با گذشته کنار بیام و فلان » هر کی ی چی می گفت  تا اینکه باز بابا گفت « یادته پارسال چی بهتون گفتم هنوزم همونو میگم اونقدی که برا رو ح و روان خودتون ارزش میذارین که دل به هر کی نبدین باید برا جسم هم ارزش گذاشت و به هر کسی نسپردش ! آغوش هر کسی رو مامن خودش ندونه و . . . »  ی جورایی بهم برخورد« چرا بد برداشت می کنین حالا کی گفته من می خوام ی همچین غلطی بکنم ؟ از اون  گذشته هر رابطه ای که به مرز شکستن ختم نمیشه و بهتره اینکه بگم نباید بشه !تو این ارزشگذرای که شما میگی من الویت رو به دل و خواستنش دادم  نه جسم و هوسش !» دیگه هیچکی هیچی نگفت و باز بابا « فهمیدنش نه اینکه سخت باشه برا منی که از بچگی همینا رو تو گوشتون زمزمه کردم ! شعور درک کردنش مهمه که ی دختر و یا ی پسر فرقی نداره، تاچه حد این خواستن به قول تو اهورایی رو با هوس سرکش  اشتباه نگیره متوجه ای ؟ » .گفتم چشم و دیگه کسی این بحثو ادامه نداد و من هنوز گیج می زنم .