از امروز دوباره کلاسا یوگارو شروع کردم منتها غیر از ساعات تمرین مامان ! والله انرژیمون داشت تلف می شد توساعات تمرین اونا ! اینجا خوبیش اینه همه تقریبا سن و سال خودمو دارن البته بیشتر شبیه سالن مد هستش تا ی سالن ورزشی .بیشرفا انگاری اومدن پارتی چنان آرایشی می کنن که بیا و ببین ی جوری که آدم اعتماد به نفسشو از دست میده ! بعد پایان تمرین هر کی می ره جلو آیینه و به سرو صورت خودش ور می ره و مربی که ی دختر بیست و هفت ، هشت ساله اس سریع ی موزیک باحال میذاره و خودش می ره وسط و انگاری خستگی نداره ! منکه حسابی نفسم از تمرین بند اومده بود و خیس عرق بودم ولی اونا از دم شروع کردن به رقصیدن یکیشونم بهم می گفت این چن مین رقص خیلی بهتر از اون دوساعت تمرین جواب  میده !ولی من دیگه توان کوچیکترین حرکتی رو نداشتم اونقد که دوست داشتم یکی بیاد و کمک کنه لباسمو عوض کنم . برگشتنی رفتم  کافی هیچ کی نبود و رفتم خونه پریسا .امیر که تعجب کرده بود چرا اون وقت روز رفتم دیدنشون هی اذیت می کرد و می گفت حتما ی خبریه که بهش نمی گیم  داشت دیگه کم کم اعصابمو خورد می کرد تا اینکه پریسا به بهونه ای فرستادش بیرون . و ماموریتمون شروع شد خطو که بهم داد همونجا تماس گرفتم و . .  .  ولی این پریسا بیشعور هی اذیت می کرد و می گفت  « ی کم شل تر حرف بزن  اینجوری که ی خرم با صدا تو حالی به هولی نمیشه » ( !!!!! ) اونقد اعصابم خورد شد که هنوز  به احوال پرسی نرسیده قطع کردم و رو سر پریسا دادو بیداد که مگه من از این خیابونیام  که . . . و . . .بعدم بحثمون شد و گفتم از لج تو هم شده همین الان می زنگم به این آقا می گم  جریان چی بوده ! پریسا آخرش کوتاه اومد و لالمونی گرفت و من دوباره تماس گرفتم ! انصافا مرد خوش صحبتی بود و خیلی مودب هر کاری کردم نم پس نداد ! تا عصر یکی دوبار دیگه هم تماس گرفتم بازم همونطور بدون کوچکترین تغییر موضع و نرمی ! خدایا از این مردان وفادار  نصیب ما هم کن و اسه آخرین بار سرشب بود که دوباره تماس گرفتم و همچین رفته بودیم تو حس داشتم لاو می ترکوندم برا یارو که یهو دیدم مامان کنارم واستاده و نیشگون سختی از بازوم گرفت به شدت خودمو کنترل کردم تا صدام بلند نشه و با هزار بدبختی و از لج مامان دوتا دیگه لاو ترکوندم و بعدم بای ! گفتش « تو خیلی خیلی خیلی وقیح شدی شرمت نمی یاد ی همچین کاری رو می کنی ؟ چی کار به زندگی مردم داری؟ می فهمی این یعنی چی ؟ دیشب هیچی نگفتم گفتم خودت عاقلی سرت میشه باید چی کار کنی ولی انگار نه انگار از ی بچه هفت ساله هم کمتر حالیت میشه ! بخدا اگه بازم ادامه بدی خود دانی و بابات » کلی نازشو کشیدم و عذر خواهی تا ی کمی آروم شد. وبه اصرار مامان همونجا با پریسا تماس گرفتم و بهش گفتم  که به اون خانومه بگه خیالش تخت شوهرش خیلی سخت و خشکه. گفتش :« تو عرضه نداری بلد نیستی چطور نازو عشوه بیای والا تا الان باید تا خطبه هم پیش می رفتین » و از اونجایی که به پریسا اعتماد نداشتم واسه اینکه حتما حرف اول منو به دوستش میگه یا نه با اصرار شمار اون خانمه رو گرفتم و خودم باهاش صحبت کردم ! عجب لحظه سختی بودا خانومه انگاری داره با هووش حرف می زنه  صداش می لرزید و هی آب دهنشو قورت می داد  همه چی رو بهش گفتم و اینکه از این بچه بازیا دست بکشه و شوهر خوبی داره و خوشبختیشو با این بازیا  از دست نده ! ذوق کرده بود حسابی .ولی تو تعجب من بازم ازم خواست ادامه بدم !!! می گفت با چن بار تماس که نمیشه محک زد و به خیال اون طرف پی برد ! فلان ساعات اگه تونستی تماس بگیر که خونه اس  می خوام ببینم حس و حالش چه جوری میشه و اینا ! چقدر از خودم و از اون خانم بدم اومد ! چقدر از این جور زنا نفرت دارم که خودشون دستی دستی زندگیشونو به باد می دن ! حالا من انصاف و مرام سرم میشه  کاری به شوهرش ندارم این چه اطمینانی داره  به من که مثلا فردا آویزون شوهرشو زندگیش نشم ها ؟! گفتم « مگه قصد شما محک زدن نبود ؟ خب اینم محک ! والله برا من اصن کاری نداره ! شما فقط ی کم از خصوصیات شوهرتو بگو ، علایقش ، تفریحاتش ،اعتقاداتش ، اونوقت بهت قول میدم هر چقدرم که سخت  و محکم باشه سر دوروز از این رو به اون روش کنم !اگه همینو می خوای باشه ! فقط یادتون باشه خودتون خواستینا ! » ی من و منی کرد آخرش گفت« من همینو می خوام ! می خوام بدونم اینکی ی ساله باهاش سر رو ی بالشت میذارم چقدری ظرفیت داره ! اگه میدون بهش داده بشه تا کجا ها پیش میره ! من تضمین می خوام واسه آرامش خیال خودم » ( !!!!!!!! ) ای خدا نسل این زنا رو از زمین بردار  الهی امین /ی کم عقل به بعضیاشون بده  الهی آمین /  به قول مونا جون هر مرد ویا هر زنی وقتی ی محبت ناخواسته و قشنگ رو می بینن که تا لایه های زیرین دلشون رو کنکاش می کنه محاله برا ی لحظه هم شده دلش نلرزه ! دلش نلرزه برا ی گفتگو دوباره ! و کم کم این گفتگو ها بشه دیدار و دیدارو دیدارو . . .بگذریم  مامان که ی جورایی حساس شده و تا منو دست به گوشی می بینه  یکی از اون نگاه های خاص رو تحویلم میده و من براش ماچ می فرستم که خبری نیست ! و سیا هم که حالا از ماجرا با خبر شده برا من تریپ غیرت برداشته و هی رجز می خونه ! منم اصن بهش و حرفاش توجهی نمی کنم انگار نه انگار که ی سیایی هست و ی چیزایی میگه .الهی قربونش برم انگاری خیلی بهش بر می خوره ولی طفلی جرات اینکه صداشو بلند کنه و دادو بیداد راه بندازه رو نداره .