170
ماه رمضون هم اومد و حال و هوای خونه به کلی تغییر کرده اصن حس روزه گرفتنو ندارم ولی مامان و بابا روزه می گیرن و از همه غیر قابل باورتر روزه گرفتن سیاست ! دلم خوش بود به اون که حداقل به بهونه اونم شده مامان ی ناهاری چیزی واسمون درست می کنه ! ولی حالا دیگه نه از صبحونه خبریه و نه از ناهار !منم بی حوصله تر از اون که بخوام واسه خودم تنهایی چیزی درست کنم ! بابا می گفت من روزه نگیرم می ترسید مث پارسال بشم و می خواست که اول برم چکاب و یا حداقل روز در میون بگیرم ولی مامان هی می گفت الان دختر بچه های 9 ساله که جثه چندانی ندارن به خوبی روزه می گیرن اونوقت این چیزیش نیست که بخواد نگیره ! هیچی دیگه امروز رو روزه بودم و پدرم حسابی دراومد تشنگی وحشتناک اذیتم می کرد افطار بطری آب رو دستم گرفته بودم و کنار تراس ایستادم تا همین صدا اذان به گوشم رسید ی نفس سربکشم ولی خدا خیر بده تو این محل هیچ وقت صدا اذان شنیده نمیشه ! برا همین زدم کانال محلی و ده مین مث ی قرن بهم گذشت و همین صدا اذان بلند شد انگاری دنیا رو بهم داده باشن و به غر غر های مامان که می گفت اول باید دعا خوند ! نباید با آب خنک افطار کنی توجهی نکردم . تو قلپ قلپ آب خوردنای من صدای مامان که دعا می خوند بدجور خجالت زده کرد منو و دعای آخرش چشامو به اشک نشوند !« خدایا تو این ماه عزیز سر سفره های افطار جای هیچ کس کنار عزیزش خالی نباشه » یهو یاد ماهک بدجور دلمو تنگ آورد و سعی داشتم کسی اشکمو نبینه ولی وقتی نیگاشون کردم دیدم اونام مث من شدن و مامان به هق هق افتاد ! عجب افطاری شد دیگه هیچ کس میل به خوردن نداشت ! بابا سعی داشت مامان رو آروم کنه و منو سیا منگ نیگاشون می کردیم ! آخرشم بابا بلند شد و با ماهک تماس گرفت تا مامان آروم بشه و ی دل سیر باهاش صحبت کردیم ! بعدم با اتابک تماس گرفت و سرزنش کرد که« چراافطار نیومدن اینجا ! چرا درک نکرده که باید می بودن و . . » تا اومدن اونا من و سیادوباره میز روچیدیم و غذا رو گرمش کردیم !داشتم به مامان کمک می کردم واسه آماده کردن " سحری" که پریسا تماس گرفت و می خواست بهش بگم اون یاروچی شد و چی نشد و به قول خودش بالاخره تونستم ی غلطی بکنم یا نه !از اینکه پریسا بهم نگفته بود این شخص کیه و منو وارد این ماجرا کرده بود حسابی ازش دلخور بودم ! از اینکه اینقدر منو خر فرض کرده بود عصبی بودم ! تا جا داشت فریادمو سرش آوار کردم « گفته بودم که من اگه بخوام خیلی راحت می تونم واسش پالون بذارم ! ولی توی آشغال چرا بهم نگفتی این فلانیه ؟ فک نکردی احیانا باهاش رو به رو بشم از رو صدام تشخیص بده که من بودم ؟ » و با اعصابی خراب قطع کردم و گوشی رو خاموش ! وحشتناک احسا س گناه دارم بابت کاری که کردم ! هر چند خودمو اینجور توجیه می کنم که این یارو حقش بود مرتیکه عوضی وقتی زن داره چرا باید به نازوعشوه های یکی دیگه جواب بده ؟ و . . . سختی این یارو همون یکی دوروز اول بود و وقتی با توجه به دونستن علایق و نوع تفکر رفتم رومخش ی ساعتم نشد قربون صدقه هاش شروع شد و افسوس که چرا زودتر باهام آشنا نشده و اینکه ی قرار ملاقات بذاریم ! اونقدر چندشم شد از این کارش که باهاش ی قرار گذاشتم و قصدم فرستادن خانم خودش سرقرار بود ! هر چند ترجیح میدادم به خانمش بزنگم و بگم که شوهرش پاستوریزه است و من دیگه خسته شدم .ولی وقتی به نوع حرف زدن و کثافت بازی شوهرش فکر می کردم مصمم می شدم به کارم . ولی خب این کار از من برنمی یومد ! به هیچ عنوان ! وسوسه شدم برم از دور ببینمش که کی هست و چه شکلیه ! با لیدا رفتیم همون کافی شاپی که باهاش قرار گذاشته بودم وقتی با نشونه هایی که داده بود چشمم بهش خورد شوکه شدم ! تف به این شهرستانها که اینقدر کوچیکن که ی برخورد بارهاو بارها تکرار میشه واینطوریه که کم کم تو چشم همدیگه آشنا می زنی!از بچه های تائتر بود و بارها توسط مهناز برا دیدن برنامه هاشون دعوت شده بودم و این آقا رو هم خیلی دیده بودم ! ولی خوشبختانه هیچ وقت هم صحبت نشده بودیم ویکی دوباری که موقعیتش پیش اومده بود غیر از سلام و احوال پرسی چیزی نگفته بودم و بیشتر ی شنونده بودم تو جمعشون !ی ساعتی رواونجا بودیم و اون یارو مثلا منتظر من !جای نشستنمو تغییر دادم تا ی وقتی چشش به ما نیفته و به قولی به رسم ادب ی عرض ارداتی کنه و اونوقت من خر دهنم باز بشه برا تشکر و . . . حالا خر گیر بیارو باقالی بار کن بنده خدا هی با گوشیش ور می رفت !ومن حس ناجوری داشتم ! از خودم بدم اومده بود که ی همچین بازی احمقانه ای رو کردم از اون چندشم شده بود که اینقدر ضعیف نفس و کثافته ! از پریسا بیزار شده بودم برا خر کردن من و دروغ گفتنش . . . همونجا با خانمش تماس گرفتم که دیگه بسه بیشتر از این شک به دلش راه نده و شوهرش خیلی بهش وفاداره و فلان . . . ای خدا نسل هر چی مرد خائن و کثیف رو بزن ! ی سیلی هم به من بزن تا دیگه غلط بکنم ی همچین گ و ه ی بخورم .