دو ساعت مونده به افطار چنان دل و روده همو تنگ بغل گرفتن که تمامی اجداد پدری و مادری جلو چشمم رژه رفتن !و آخرش روزم باطل شد ! بابا هی میگه مگه نگفتم روزه نگیر! حداقل ی روز درمیون بگیر تا اذیت نشی ! .از اینکه اینقد منو بچه می دونن دیگه کم کم حالم داره بهم می خوره ! از اینکه مامان هی قربون صدقه می ره و سعی می کنه مثلا تقویتم کنه اوقم می گیره ! مامان هی ناز می کشید و سعی داشت به زورم شده یه لقمه بچپونه تو دهنم که مثلا حالم بهتر بشه !ومن تو دلم همه رو به رگبار فحش می کشوندم ، فرزام تو همین هیرو ویری دل پیچه و اوق زدن تماس گرفته بود و من سگ شده بودم :« بهش بگین نیستش رفته بیرون ، معلوم نیست کی برگرده » بابا چن مین باهاش صحبت کرد و همین قطع کرد زرتی گوشی من زنگید .اصن هواسم نبود حداقل این یکی رو خاموش کنم ! بابا که گوشیمو آورد دیگه جرات نکردم چیزی بگم و جواب دادم ! ولی این زن و شوهر انگار نمی خواستن برن بیرون اتاق « فک می کنم باید منو تنها بذارین ! میشه ؟ » بابا که به خنده افتاده بود و مامان هی اذیت می کرد که ی کم حیا کن .« حیا ؟ نمی شناسم کی هست ؟ زنه یا مرد ؟ این حقو ندارم که با نامزد تحمیلی دو کلام خصوصی صحبت کنم ! و ی دل و قلوه ای بده بستون کنیم ؟!» تو چشا بابا می شد فهمید چقدر از این کنایه عصبی شده و لی سعی می کرد خودشو کنترل کنه « چرا این حقو داری !خیلی خیلی هم حق داری عزیزم ولی مواظب باش این بده بستونت ی وقتی به بار نشینه !!!» سیا و مامان بدجور به خنده افتاده بودن و من سرخ سرخ شده بودم مث لبو دوس داشتم زمین دهن باز کنه ببلعتم ولی تف بهش انگار نه انگار .فرزام بیشعور هم پشت خط قهقه می زد .ومن می مردم اگه جواب نمیدادم :« ی دوستی دارم بابا که از بچه های نته ! میدونی اون هر از گاهی از قول " کافکا " میگه : " بوسه های کاغذی مرا به مقصد نمی رساند " ی همچین چیزی دقیقا یادم نیست چی بود ! حالام شما خیالتون تخت این دل و قلوه تلی هم برگ و باری به من خشکیده نمیده !که اگه میداد من باید با همون بوسه های کاغذی به بار می نشستم » یهو چنان جو اتاق سنگین شد که احساس خفگی بهم دست داد! بابا بدون کوچکترین تغییری تو لحنش :« تماست تموم شد بیا اتاقم !» سیا نامرد هی مسخره بازی در می یاورد و طناب دار رو برام به تصویر می کشید ! مامان هم ی خشم سنگینی رو ریخت تو چشام و رفتش بیرون ! من موندم و چرت و پرتای فرزام اصن نفهمیدم اون چی گفت و چی گفتم همش فکر بابا بودم و خودمو هزار بار لعنت که خاک برسرت شعورت نمی کشه زبون درنیار ی و هر حرفی رو نگی ؟.بعدم خودمو زدم به خواب که مگر بابا یادش بره ولی نشد ! « بهش بگین بیاد خودشو هم به خواب نزنه » به گ و ه خوردن افتاده بودم بدجورترس داشتم از حرفایی که قراره بشنوم و . . .سیای بیشعور دوباره مسخره بازی در می یاورد و تا در اتاق باباهی مثلا خودشو دار می زد و زبونشو در می یاورد بیرون و من بی نهایت عصبی شده بودم وی کشیده محکم خوابوندم تو صورتش و قبل اینکه اون فرصت کنه تلافی کنه خودمو انداختم تو اتا ق! .نه گذاشت  برداشت گفت« این دوست نتی احیانا همون عشق نتی نیستن ؟» گفتم « من معذرت می خوام ! بدجور حرف زدم ! شما شوخی زشتی با من کردی در عین اینکه عصبی بودین از حرفم ٬ من حرفمو پس می گیرم ٬ به جون مامان غلط کردم سعی می کنم مم بعد اول لقمه روبجوم بعد قورتش بدم » برا بار دوم سوالشو تکرار کرد ولی آرومتر .خاک برسر من کنن که هنوز خوب بابا و نوع گفتارشو نشناختم و با ی نرمی زرتی خودمو می بازم و مث ی خر همه چی رو می ریزم بیرون ! وقتی گفتم آره خودشه !تموم عصبانیت و سرزنش هاشو رو سرم آوار کرد « فک می کردم عاقلتر از اینا باشی ! نه نیستی ٬ فک می کردم شعور درک خیلی چیزا رو داری ! نه نداری ٬ فک می کردم حالا حالا دلت راه نمی یاد با کسی ! نه مث اینکه می یاد خیلی خوب هم می یاد ٬مگه تو نبودی که می گفتی دلخسته تر از اونی که . . .ببینم به قول خودت کافکا فلان حرفو زده !چطوره که مهربانه ها و علاقه های فرزام با همه واقعی و ملموس بودنش نتونسته تو دلت بشینه ٬ اونوقت اظهار علاقه های یکی که خودش کاغذیه ! حرفاش کاغذیه ! چهره اش و افکارش هم کاغذیه تو نسته این مرزو بشکنه و بشینه تو دلت ؟!» من لال شده بودم و نمیدونستم اصن چی باید بگم که ی وقتی وضع رو از این خراب تر نکنه ! بابا گفت و گفت و گفت و گفت . . .آخرشم ی تشر زد برو بیرون و سعی کن ی کم عاقلانه فکر کنی ! سعی کن آدم باشی .فقط گفتم « نه اینکه نفهمم ٬ نه اینکه نخوام بفهمم ! باشه من سعی می کنم !فقط جون مامان دیگه فرزام رو به هر رفتار و حرف من ربطش ندین سعی نکنین تو هر چیزی ی ردی از اون به جا بذارین !» .موندم چی کار کنم !با خودم ٬ با اون ٬ با تو ٬ با این فرزام بیشعور !