نزدیکی های ظهر رفتم خونه مامانی تا ناهار رو بااون باشم !ی کم بی حوصله بود و هر کاری می کردم لباش به خنده وا نمی شد .منو هم حسابی دمغ کرده بود ! بعد ناهار به اصرار بردمش باغ تا ی کم حال و هواش عوض بشه ! با حسرت دور تادور باغ رو نیگا می کرد و هر جا واسش خاطره داشت از بابایی می نشست و ی خدا بیامرزی می گفت و شروع می کرد به تعریف کردن خاطره اش برا من !چه روزایی داشتن اینا آدم حتی ی دهم هم احتمال نمیده جوونای امروز ی روزشو تجربه کرده باشن ! ٬ " ننو " رو بستم و اون خیلی راحت خوابش برد ! بهش قول دادم فردا ببرمش ساری تا دوستاشو ببینه ٬پریسا مدام می زنگید و من اصن جوابشو نمیدادم تا اینکه مامان تماس گرفت که پریسا رفته اونجا و منتظر نشسته تا بیای ! پرو تر از این پیدا نمیشه بخدا اونقدر عصبی شدم که شروع کردم به دادو بیداد « غلط کرده اومده ٬ بهش بگو بره گمشه  حالم ازش بهم می خوره » نیم ساعت نشد که اومد باغ ٬هر چقدر درو کوبید اصن براش باز نکردم بیچاره از سرو صدای سگها حسابی ترسیده بود و به التماس افتاده بود ولی اونقدر ازش دلخور و ناراحت بودم که بازم به رو خودم نیاوردم تا اینکه ی وقت دیدم جلو روم واستاده ٬ قربون صدقه مامانی میره که درو واسش باز کرده بود! اون با من حرف می زد و من انگار نه انگار که آدمی کنارم باشه هی با شیپی بازی می کردم و با اون حرف می زدم ! وحشتناک حرصی شده بود و من لذت می بردم از این حالتش . بالاخره باهاش صحبت کردم ولی بازم ازش دلخور بودم ! می خواست واقعیتو بهش بگم که واقعا فلانی خر شده بوده یا نه ؟ چطور فهمیدم که اونه و . . . « اینا مهم نیست ! مهم نیست که اون خر شد یا نه و اینکه من چطور شناختمش ! مهم اینکه تو منو بازی دادی ! تو حتی با منم رو راست نبودی ! ی ذره فکر من نبودی !اخه تو چرا اینقدر گاوی و  احمق ؟!!» بازم با هم دعوامون شد و در حالیکه هی فحشم می داد رفت !مامانی هی اصرار می کرد که زشته برم دنبالش.ولی ی ذره هم دلم راضی نشد ! اگه می خواد دوستیش اینطور بریده بشه که به درک ٬ مهم نیست اصن واسم !اونقدر شعورش نکشید که حداقل همه چیزو بهم بگه ! هنوزم که فکر می کنم می بینم اگه این یارو نمیدیدم و اون وقت تو برخوردای بعدی که احتمال پیش اومدنش هم خیلی زیاد بود من باید چه خاکی به سرم می ریختم ! آبرو که فاتحه اش خونده می شد هیچ ٬ حسابی مزحکه بچه ها میشدم ! خاک برسر بیشعورم کنن که هیچی حالیم نمیشه !