مامان هی گیر میده که چرا روزه نمی گیری ! حسابی داره می ره رو اعصابم ٬ میگه ی روز حالت بد شد ٬ ی روز به خودت استراحت دادی ٬ امروز رو چرا بهونه می یاری ؟ می گفت ی جور برو و برگرد که روزت باطل نشه !ولی اصن حوصله این احکام بازیا رو نداشتم که فلان ساعت بیرون شهر اینه حکمش و فلان ساعت اونه ! نه صبح رفتم دنبال مامانی و راهی شدیم ٬ سیا هم می خواست بیاد ولی از بس خوابش سنگیه هر کار کردم بیدار نشد ٬از وقتی مامانی رفته بود تهرون ی بار که با سیا اومدیم این جاده دیگه فرصت نشده بود !وحشتناک عاشق این جاده ام ٬موزیکو تا سرحد جنون بلندش کنم و شیشه هارو بدم پایین که دادو بیدادهای باد گر بندازه تو صورتم و شالم بیفته از سرم و من عین خیالم نباشه ٬مامانی هی غر می زد « این مرتیکه کیه اینجور هو هو می کنه ؟ چرا صدا سگ در می یاره از خودش ؟ چرا شالتو سر نمیندازی ؟ شانس نداریم ی وقتی می بینی جلو مون سبز می شنا !» هر کار کردم ساکت نشد آخرش گفتم « مامانی این آقا کم کسی نیست برا خودش ها ! ناسلامتی داماد آینده تونه ٬ صدا به این خاصی  و رسایی دلتون می یاد بگین صدا سگ در می یاره ؟» بعدم عکس این نامجو خانو که تو موبایلم داشتم نشونش دادم طفلی نه اینکه خیلی خیلی ساده اس باورش شده بود در عین اینکه چشاش شده بودچهارتا« اینکه سن و سالی داره ! تو مث اینکه هنوز آدم نشدی » تا وقتی هم که رسیدیم ساکت  ساکت بود و هی زیر چشمی منو نیگا می کرد و من داشتم می ترکیدم از بس خندمو خورده بودم ! گذاشتمش خونه دوستش رفتم تا ی سر به هانیه بزنم ! اونم خانواده شوهرش مهمونش بودن و هر چی اصرار کرد که بمونم ٬نتونستم .تا عصر کنار دریا ول چرخیدم و بعدم رفتم دنبال مامانی و برگشتیم ! رفتارش با صبح هیچ فرقی نکرده بود همونطوری نیگام می کردو هی زیر لبی با خودش حرف می زد « مامانی قول میدین با بابا صحبت کنین ؟ به خاطر من  خواهش می کنم !فقط اجازه بده این آقا بیاد  با هم آشنا بشن » الهی قربون سادگی بیش از حدش بشم واقعا فکر کرده بود من جدی می گم و شروع کرد به نصیحت کردن من که «چرا آدم نمیشی؟ تو این عتیقه هارواز کجا پیدا می کنی ؟اون بابای بیچارت کم نکشید از دستت رو مهرداد حالا افتادی دنبال یکی که هم سن باباته و از من می خوای پادرمیونی کنم ؟ فرزام چی ؟ فک کردی چی جواب فرزام و عمو رو بدی ؟و . . . »خوشم اومده بود از این بازی ٬ حالت دمغی به خودم گرفتم « آخه من به شما نگم به کی بگم پس ؟ شما با بابا صحبت نکنی کی پا پیش بذاره ؟ به جون بابا آدم خیلی خوبیه ! خیلی هم دوستم داره ! بخدا من زندگیم با فرزام نمیشه مامانی ٬ سال نکشیده ی وقتی دیدین بچه بغل برگشتم خونه بابا اونوقت فامیلیمونم از هم بریده میشه ! شما مگه همیشه خوشبختی منو نمی خواستی ! خب اینم همونه دیگه ٬ فقط ی بار صحبت کن خواهش می کنم » تا خونه که رسیدیم من گفتم و مامانی گفت و آخرشم زیر بار نرفت که ی همچین کاری رو کنه « ی بار این کارو واست کردم برا هفت پشتم بسه٬ من از همین دورببینم چی میشه و نمیشه بسمه عزیزم ٬ حالا انشالله هر چی قسمته » می خواستم قبل اینکه برسیم خونه بهش بگم شوخی بود و . . . ولی ازبس حرف زدیم و بعدم مامان  مارو به حرف گرفت که به کل فراموش کردم !ولی انگاری اون خیلی جدی گرفته بود که بعد افطار بابا رو کشوند تو حیاط و ی ی ساعتی رو با هم تنها بودن من بدبخت هم اصن فک نمی کردم که در مورد چرت و پرتای من داره با بابا صحبت می کنه  ی وقتی بابا با دادو بیداد اومد تو هال و در عین عصبانیت و خنده منو صدا می زد !تا چشش افتاد بهم « تو خجالت نمی کشی ی پیرزنو مسخره خودت کردی ؟ تو شعورت نمی کشه که این بنده خدا جدی گرفته ؟ من از دست تو دیوونه شدم بخدا ٬ ی نیگا به خودت بنداز ٬نه خدایی چن سالته ها ؟و . . . و . . .» مامانی که هی می خندید و سعی می کرد بابا رو آروم کنه .وقتی بقیه هم متوجه ماجرا شدن بمب خنده منفجر شد٬منکه از ترس بابا تا اون لحظه به شدت خودمو کنترل کرده بودم دیگه نتونستم  و زدم زیر خنده و ولو شدم رو زمین ٬ بابا بدتر عصبی شد و افتاددنبالم ازبس دویدم پاهام خسته شد و آخرش دستش بهم رسید ی دوتا سیلی زد بعدم افتاد به جونم ازبس قلقلک داد دیگه نفسم در نمی یومد٬ اونقدر که گریه ام گرفت و به التماس افتادم که ولم کنه. همه مسخرم می کردن و می خندیدن .مونای بیشعورم هی مزه می پروند « بابا مگه می خوای ترشیش بندازی بخدا همین پیرمردم از سرش زیادیه »هر کی ی چی گفت و این وسط مامانی حسابی می خندید و هی قربون صدقه من می رفت « قربونت بشم که اینقده متفاوتی ٬ همه نوه ها ی طرف تو هم ی طرف هیچ وقت نتونستم تورو خوب بشناسم هر دفعه ی نقاب می زنی و هر نقابیم از اون یکی جالب تر و . . .» سیا ازحرفای مامانی حرصش گرفته بود هی می گفت «خب مسلمه که ی دیوونه خاص هم میشه دیگه ٬ اگه آدم بود که این کارا رو نمی کرد ».فردا می خوام بعد مدتها برم انجمن ٬دلم حسابی واسه اونجا تنگ شده هر چندهنوز ی کم شرمم می یاد واسه اون افتضاح سنجاقها ٬خدا کنه فراموششون شده باشه .