عصری بی حوصله و دمغ نشستم پا نت ول چرخیدن تو بلاگها و مسنجر هم حال و حوصلمو جا نیاورد .لیدا تماس گرفت که برم پیششون از خدا خواسته سریع حاضر شدم و به گیر های مامان که هی می گفت دم افطاره اصن توجهی نکردم ! ی دوساعتی رو باهاشون بودم و کورس گذاشتن تو جاده علی آباد ! که آخرش منتهی شد به جریمه پلیس و خوابوندن ماشین آیلین  واسه سرعت زیادش و خدارو شکر که شانس آوردم من ازشون خیلی عقب بودم اونم همش به خاطر لودگی های لیدا و پروانه که باهام بودن و هی از دوس پسراشون و اسگول کردناشون با آب و تاب تعریف می کردن !.وقتی برگشتم داشتم خودمو آماده می کردم که چه بهونه ای بیارم برا دیر اومدنم که اتابک جلوم سبز شد « تو کدوم گوری بودی این وقت شب ؟ چه معنا میده ی دختر تا این وقت ول بچرخه تو خیابون ؟ و . . . و . . .» محلش ندادم و رفتم اتاقم که باز اومد و گیر داد بهم .عصبی شدم « من باید به شما هم جواب پس بدم ؟ اولندش بچه نیستم ، دومندش هنوز سرشبه ، سومندش هم دلیلی نمی بینم برا شما توضیح بدم » چنان داغ کرد و شروع کرد به داد و بیداد که « بفرما وقتی می گم دختر رو نباید رو داد اینه ! وقتی می گم ی کم بیشتر محدودش کنین واسه اینه ! نکردین  حالا سه متر زبون درآورده برا من ، همینطوری پیش بره فردا  باید جلو خودشو شوهرش هم کرنش کنیم !و . . .» ( !!!!!! ) دیگه تا تهشو خوندم !این ی چیزیش شده بود و دنبال بهونه بود تا حرفشو بزنه ،بعدم نشست زیر گوش مامان که چرا بابا فلان کرده  و چرا اینقدر به دامادب جماعت رو میده و چرا فلان و چرا بهمان . . .اینجور که فهمیدم مث اینکه بابا چن وقتیه ماهانه برا ماهک پول می فرسته و این آقا که امروز فهمیده به سوزش افتاده که چرا . . .هی داشت بابا رو محکوم می کرد که به جای پرو کردن داماد بهتره به پسراش برسه که ستون خانواده ان و اینا ! تا گفت ستون چنان چندشم شد که دوست داشتم روش بالا بیارمو نتونستم خودمو کنترل کنم « چرا نباید بابا این کارو کنه ؟ مگه ماهک غریبه اس ؟ طفلی غریبه اونجا و حتما بابا دلیلی داشته که واسش پول می فرسته ! اینقدر ستون ستون می کنی چرا اون وقتی که بابا می خواست سهم  عمو و عمه رو از باغ بخره و کم داشت خودتو کشیدی کنار ؟ درصورتیکه حساب خودت و خانمت پر پول بود و هر چی داری و نداری از صدقه سری باباست » حرفم خیلی براش سنگین بود که تا دهنشو باز کرد چیزی بگه یهو بابا اومد و همه خفه شدیم !نامرد جرات نداره پیش بابا ویز ویز کنه ها دادو بیدادش رو رو سر ما خالی می کنه چنان ساکت شدکه انگار نه انگار این آقا داشت خودشو پاره می کرد برا چندغازی که بابا واسه ماهک می فرسته ! دیگه هیچ کس هیچی نگفت و ی ساعت بعدش که اتابک و مونا جون خواستن برن  بابا صداشو بلند کرد « از فردا حق نداری چیزی برا روناک بخری نه پوشاک نه اسباب بازی ونه هیچی دیگه ! کلاسهای تفریحیشو کنسل می کنی !حسابی که واسش باز کردی و می بندی و . . . و . . .» کسی چیزی نگفت و باز بابا خودش ادامه داد « ببینم دلشو داری یا نه ؟ تو می تونی بین روناک و بابکت فرق بذاری که من بین شما پسرا با این دخترا فرق بذارم ؟ مگه کم دادم بهت ؟ مگه هزار بار نگفتم نشنوم دیگه برا من تکلیف تعیین کنه کسی ؟ خیلی ناراحتی بسم الله بریز وسط هر چی دادم برگردون با هر چی مونده و همت خودته  دست زن و بچه اتو بگیر و برو ، ببینم اصن چیزی می مونه که بخوای شرمنده این حرفات نشی ؟ » منکه لال لال شدم و مامان هم هی بازوی بابا رو فشار می داد که زیاد خورد نکنه اتابک رو . ولی بابا ول کن نبود گفت و گفت و گفت . . . اتابک اینا که رفتن بازم ول نکرد و هی حرف می زد جو سنگینی برداشته بود خونه و من جرات نداشتم از تاقم بیام بیرون !اینطور که بعدا فهمیدم بابا چهارماهه که ماهانه برا ماهک پول می فرسته تا ی وقتی زیاد بهشون فشار نیاد زندگی تو غربت ! و ما هیچ کدوم نمیدونستم تا اینکه امروز علی اقا با اتابک تلی صحبت می کنن و حین حرفاش ی تشکری هم از بابا می کنه که به یادشونه و نذاشته سخت بهشون بگذره و این میشه که اتابک خان سگ میشه و. . . ای خدا ی عقلی به اتابک بده .موندم این چرا اینقد حسادت می کنه ؟!یعنی فردا که بچه های خودش بزرگ شدن دلش می یاد بینشون فرق بذاره ؟! اونی که همش دم از برابری حقوق زن و مرد میزنه حالا برا ی همچین چیزی اعصاب همه رو خورد می کنه و خودشو می بره زیر سوال ؟!