امروز از خجالتم سعی داشتم تو خونه نباشم ،تا وقتی که بابا از خونه رفت خودمو زده بودم به خواب که  ی وقتی همکلام نشم باهاش خواستم برم خونه مامانی که یهو خودش اومد پیشمون ، خواستم برم پیش عمه که از قرار معلوم اونم می خواست بیاد خونه ما !وآخرین جا باغ بود که اونم سیا با دوستاش رفته بودن و هر چی گفتم می یام می رم ی گوشه کاریتون ندارم به خرجش نرفت که نرفت تریپ غیرت برداشته بود که همه پسرن و زشته تو باشی و فلان ! چنان حرصی منو گرفته بود از این حرفش که حد نداشت پشت دستمو داغ می کنم که دفعه دیگه این بیشعور رو ببرم تو جمع دوستای خودم ! مامان چپ و راست هی اذیتم می کرد « اینا همش همون وقاحتیه که می گفتم و اصن توجه نمی کردی !تو با چه رویی خب بابا تو هم صدا کردی که بخونه ؟ اصن چه دلیلی داشت که تو اون مطلب رو نشونش بدی ؟»مونده بودم چی کار کنم با مامان که مزه پرونی می کردم و هی چیزایی می گفتم که بیشتر حرصش بیاد و لی تصور اینکه الان بابا بیاد و چش تو چشش بشم وحشتناک بود !دیشب یکی از دوستان لینکی رو تو بلاگش گذاشته بود که در مورد " اهمیت وجود داشتن یا نداشتن  بکارت " بود و نظر یکی از علما و ی مقاله از ی دکتر و . . .همون لحظه مسنجر بودم و این لینک به لیدا هم دادم تا بخونتش ! این مطلب اونقدرا خنده دار و جالب نبود که بخواد خنده منو بلند کنه تا صدا بقیه در بیاد ! لودگی های من و لیدا و فلسفه بافی های که در همین رابطه داشتیم  حسابی منو به مرز جنون رسونده بود از خنده !کنترل خندمو نداشتم و نمی تونستم خودمو خفه کنم !بالاخره مامان که واسه سحر بیدار شده بود صداشو در آورد که نصفه شبه شعور داشته باش عزیزم !!!! . من مطلب رو بهش نشون دادم خوندش داشتم می ترکیدم از پهلو درد .مامان داشت اون لینک رو می خوند و من کنارش با لیدا می چتیدم !اصن حواسم نبود که همزمان چت  منو هم زیر نظر داره ! ی وقتی چنان نیشگونی گرفت که از دردش ناخودآگاه بابا رو صدا زدم ! مامان عصبی شده بود از اینکه چرا اینقدر برداشتمون از ی همچین چیزی سطحی و بچه گونه اس و این اراجیف چیه که بهم می بافیم !می گفت دخترای حالا خیلی چشم سیخ و بی حیا شدن ! قبح هر چیزی واسشون از بین رفته !.بابا هم که به صدای من اومده بود تا ته توی قضیه رو در نیاورد ول کن نبود و این وسط هی مامان برا من سر تکون میداد و تاسف می خورد . بابا اونقدر درک و فهم داشت که چت منو  مث مامان دزدکی نخونه خودش تمومی پنجره هاشو داد پایین و بعدم همون خبررو خوند ! الانکه فکر می کنم می بینم خداییش من چه رویی داشتم ؟ اصن چطور تونستم اونطور سیخ کنارش بایستم و اظهار نظر کنم ؟؟؟؟ ناهار عمه و مامانی پیشمون بودن و مامان مث این بچه ها همه چیزو واسشون تعریف کرد و من شدم مزحکه اونا ! مامانی که  استغفرالله می گفت و اعتقاد داشت که بابا زیادی روی منو به خودش باز کرده و باید ی مرزی بین روابط پدر و دختر باشه (!!!!!)من اصن حال و حوصله این حرفا و این عقاید مزخرفو نداشتم اصن توجهی به حرفاشون نمی کردم و خودمو با شیپی مشغول می کردم .ولی وجدانا ته دلم شرم هی الا کلنگ بازی می کرد و دوس داشتم اصن بابا خونه نیاد !ولی اومد اصن نیگاش نمی کردم که ی وقتی نگاهم به نگاهش گره نخوره ! هی اینور اونور می رفتم که ی وقتی همکلام نشیم ! .اولین حرفی که بابا زد « مث اینکه فردا نتایج آزاد اعلام میشه ! امیدوارم قبول بشی ! امیدوارم !» اون حالت قبلی که هیچ این لحن حرف زدن بابا یهو ته دلمو خالی کرد و هری دلم اومد تو دهنم ! اصن فکرشو نکرده بودم من با اون رتبه افتضاحی که تو سراسری آورده بودم حسابی اعصاب بابا رو خورد کرده بودم و تو این مدت ی دنیا سرزنش و . . . رو سرم آوار بود ! حالا بیا و آزاد هم قبول نشم  دیگه واویلاست ! بهش گفتم « به قول خودتون اینجا بچه دبستانی هم رتبه می یاره پس نگران نباشین  من قبول می شم » « آره قبول میشی ! شکی نیست ! » ومن دارم می میرم از استرس فردا ! مونا جون هم هی رژه میره رو اعصابم و میگه وقتی همش بشینی پا نت و با دوستات ول بگردی و  لودگی کنی و . .و نباید انتظار قبولی هم داشته باشی ! دوس داشتم اون چشاشو از کاسه در بیارم .اگه قبول نشم ی عمر باید این زر زر های مونا رو تحمل کنم ! ای خدا واسه رو کم کنی مونا هم شده کمک کن .