176
امروز بابا بالاخره سند ماشین رو به نامم زد اونم واسه اینکه من برا ی بار دیگه هم شده پام به دانشگاه باز شد و دیگه احساس سرشکستگی نداره تو دوستان و فامیل که آره دخترش بیسواد ه و تحصیلاتی نداره !دروغ نیست که خیلی خوشحال شدم وقتی قبول شدم اما انتظار ی همچین رشته ای رو نداشتم ! دوس داشتم بازم ادبیات بخونم هنوزم دودل هستم و ی جورایی دوس دارم ی سال دیگه هم صبر کنم شاید اینبار اون چیزی که می خوام بشه ! ولی بابا نمیذاره ! میگه معلوم نیست تو این ی سال چی بشه و نشه واین فرصت رو از دست نده و اینکه کلاسامو با خودش برمیداره تا به قول خودش حسابی آدمم کنه ! چه شود !!!همینطوریش روزی ده ها بار فلسفه کارای من و من و من و من . . . رو به کنکاش و تفسیر می شینه حالا که بخوام سر کلاسش هم بشینم میشه نور علی نور ! نهایت خوشحالی بابا بیشتر واسه رشته ایه که قبول شدم و اینو میشه تو ریز ریز حرکات و گفته هاش دید ! تا جایی که سیا حسادتش میشه که داره منو زیادی پرو می کنه و اینا ! .می گفت همیشه پشتتم هستم و می مونم هیچ وقت نخواستم بفهم و درکش کنم ! نه اینکه نخوام ولی هر وقت با خودم و گذر روزهام خلوت می کردم به این نتیجه می رسیدم که کجا ؟ کجا پشتم بوده؟ وقتی که سیلی زد واسه تو منو ؟ وقتی که از خونه بیرونم کرد واسه اون تپش کوچولو . . . ؟ وقتی که حلقمو انداخت تو دستشویی ؟ وقتی که گفت یا فرزام یا هیچ کس ؟ وقتی که زیر رگبار سرزنش هاش خوردم کرد واسه دلپریشی هام برا گور خالی تو ؟ وقتی که باز از خونه بیرونم کرد بازم برا تو ؟ کجای اینهمه درد و تنهایی پشتم بوده ؟ که هر چی زیرو رو کردم جز مقابلم هیچ جایگاهی براش پیدا نکردم !!! اگه گه گاهی هم اتفاق خاصی پیش می یفتاد که به یقین می رسیدم برا حمایتش و پناه بودنش ، نمیدونم لجبازی شاید ، یا خودخواهی ، یا هر چیز مزخرف دیگه ای که بشه اسمشو گذاشت بر می گشتم و مقابلش می ایستادم که آره تو پشتم نیستی روبه روی منی !!!! .ولی الان دیگه نه ! الان می بالم بهش با همه سیلی هایی که خوردم و نامهربونیهایی که دیدم ! واقعا می گم دلم خنک شد خیلی خیلی خنک شد ! حرفایی که من تو این ی سال آرزشو داشتم به زبون بیارم و همه ناراحتی و شاید نفرت رو تو چشا مادرت خالی کنم ، همش و همش تو ، احترام به تو ، احترام به عشق تو ، احترام به خواستنم و خواستنت ، مانع از اون بود که بخوام در مقابل رکیک ترین ناسزاها و زشت ترین حرکاتش ، کوچکترین واکنشی از خودم نشون بدم و همیشه خفقون می گرفتم ! و بدتر از همه باز زیر رگبار سرزنش های دیگران که چرا با این زبون که همه رو عاصی کرده اونو نمی نشونم سر جاش ! نه تو بگو ! چطور باید می فهموندم که اون و همه ی اونا برا من مهم نیستن ! من تو بودی واسم مهم و مهری که تو دلم نشونده بودی !یاد تو حتی نمی ذاشت و نمیذاره که بخوام کوچکترین بی احترامی رو به اون داشته باشم . . . خیلی اتفاقی بود وقتی که اون روز با بابا داشتیم می رفتیم تا مامانی رو بیاریم خونه مون واسه جشن کوچکی که برا قبولی من داشتیم ! وقت برگشتن به دلیل ترافیک بابا منو جلو فروشگاه پیاده کرد تا بتونه ی جایی براپارک پیدا کنه و من تو اون فرصت خرید کنم !بماند که چی شد و چطور جلو روم سبز شد اونم وقتی که من بی توجه به ادمای اطرافم قفسه هارو نیگا می کردم تا چیزی رو که می خوام پیدا کنم !یهو رخ تو رخ شدیم ! شوکه شدم ، شد ! ولی خودمو نباختم سعی کردم برا ی بارم شده عاقلانه رفتار کنم بدون هیچ حسی و همینطور همه سوالاتی که تو ذهنم بود که اگه ی بار دیگه باهاش رو به رو شدم ازش بپرسم !!! برا همین به ی سلام کوتاه بسنده کردم بااینکه میدونستم جوابی نمی گیرم و راهمو کج کردم تا مقابلش نباشم ، ولی نشد !نشد ! خودش شروع کرد با تمامی توانی که نفرت و کینه ی من تو دلش بود « ای خدا قربونت بشم ! چرا من هر جا می رم باید این فلان فلان شده جلو روم سبز بشه ؟! توی فلان . . . توی بهمان . . .» آدمم نه ؟! نتونستم ، نتونستم چیزی نگم و بگذرم !« بس نیست ؟ بس نیست اینقدر کینه منو تو دلتون نشوندین ؟ توقعم این نیست که یهویی مهربون بشین و خاله بازی در بیارین ولی حداقل می تونین اینو نشون ندین ! می تونین بی توجه باشین ! بخدا مهرداد هم اذیت میشه واسه این رفتارتون ! به والله ناآروم میشه . . .» اون وقت اون چیزی گفت که تموم موها بدنم سیخ شد و لرز به تنم افتاد و دلم برا خودم وحشتناک سوخت ! خیلی خیلی سوخت !نه توان گفتن چیزی داشتم و نه اینکه بخوام حالا ازش دور بشم ! شوکه زده چشمم به دهنش بود و خزعبلات و نیش های تیزشو پر اشک می بلعیدم ! تا اینکه صدا بابا منو به خودم آورد که هی تنها نیستی ! یکی هست ، یکی اومده که پشتت باشه و بزنه تو دهنش ! خشم بابا رو تا این حد ندیده بودم در حالیکه سعی داشت خیلی گفتارش مودبانه باشه و احیانا دورمون شلوغ نشه ! چنان اونو کوبید ، چنان خروار خروار درد من و نفرت خودشو چپوند تو دلش که اون به اشک نشست و من ، من برا به اشک نشستن و شکسته شدن بتی که وقیحانه منو لگد مال می کرد دلم سوزش برداشت !دوست نداشتم اینطور بشه ! التماس بابا افتادم که بسه !دستشو کشیدم که دیگه ادامه نده ! گذشته ها گذشته ، و این حرفا چیزی جز درد و ی نفرت تازه تاثیر دیگه ای نداره ! آخرین حرفی که بابا زد « کافیه ی بار دیگه ببینم حرفی به دخترم زدین ! کافیه بشنوم حتی که بعدها چی می گین اونوقت این منم که کنترل نشدنیه ! این منم که همه این فحشا و بدتر از اینا رو نثار. . . می کنم ! ای تو روح اونی که شما الان دارین عشقشو به منجلاب می کشونین ای تو روح این دختر خیر سر خودم که هر چی گفتم اینا فقر فرهنگی دارن هم شان ما نیستن کر بود وهیچی نشنید » !!!! وبعدم سریع جدا شد و دستمو کشید که بیا ! به دلیل وجود مامانی فقط ی لحظه ی لحظه تونستم از بابا دور شم و برگشتم پیشش که سرخ سرخ بود از عصبانیت و زبونش بند اومده بود ! نمیدونم اسمشو بذارم حماقت یا نه !و لی اصن دلم راضی نبود اینطور با بابا برخورد داشته باشه و این حرفا رو بشنوه در عین اینکه خیلی خیلی دلم خنک شده بود و گیج می زدم تو این حس متضاد خودم ! بهش گفتم « من هنوز ی عشق تو دلمه و اونم مهرداد ! هنوز م اونقدر حرمت داره برام خودش و عشقش که به هیچ عنوان دوست ندارم به شما بی احترامی کنم !من به خاطر حرفایی که شنیدین معذرت می خوام در عین اینکه همه چیزایی بود که من بارها می خواستم به زبون بیارم ولی همین احترام لعنتی نمیذاشت ، نمیذاشت حتی ی کلمه از دهنم در بیاد !» اون هیچی ،هیچی نگفت ! چشاش سرخ شده بود و من نمی تونستم حالاتشو تو چین و چروک صورتش بعد شنیدن حرفام به تصویر بکشم ! ولی وقتی ازش جدا شدم گفت خداحافظ ! ی کلمه ، همین خداحافظ چنان به دلم نشست که دوست داشتم برگردم و به آغوشش بگیرم ولی ترس از بابا مانع شد ! تو همه اون مدت باتو بودن هیچ وقت لحن مامانت اینطور مهربانانه نبود ! حتی وقتی منو بعنوان نامزدت به فک و فامیلش معرفی می کرد با درد بود با چندش و . . .از اون روز بابا هی می ره و می یا د و اینو تو گوشم زمزمه می کنه « مگه من مردم ؟ مگه نیستم که اشک تو چشای تو بشینه واسه شنیدن چهارتا چرت و پرت ؟ مگر بمیرم که یکی بیاد به تو ی چیزی بگه ! مگر نباشم که یکی بخواد دست روت بلندکنه ! و . . . و . . . » ومن الان خیلی خیلی حس خوبی دارم !از اینکه با همه کج خلقیای بابا رو این جریان ، ولی نذاشت تنها بشم و خودش زبونم شد ! خودش دلم شد و همه ی نا گفتنی هارو رسوا کرد!!! .
+ نوشته شده در ساعت توسط