خسته ام خیلی٬ احساس کوفتگی دارم ٬ صدام افتاده و سرم ویز ویز می کنه ! از بس دادو بیداد کردم ٬ از بس زار زدم و از بس درو دیوارو مشت کوبوندم !من نخوام با یکی حرف بزنم باید چی کار کنم ؟ نخوام باهاش بازی کنم و الکی سرمستش کنم باید چی کار کنم ؟ نخوام قربون صدقه اش برم چی ؟ صبحی رفتم سالن یادم رفته بود گوشی رو خاموش کنم وسط تمرین  هی صداش دراومد مجبور شدم برم تا صداشو خفه کنم ! مربی چنان دادو بیدادی راه انداخت بیا تماشا که چرا گوشیتو تحویل ندادی؟ مگه نگفتم اومدین تو گوشیاتونو خاموش تحویل منشی می دین ؟ و . . .و . . .فرزام بود.مربی هم لالمونی نداشت و هی ویز ویز می کرد اینقدر که اعصابم خورد شد « خب این اینقدر دادو بیدادداره ؟ یادم رفت می فهمین یعنی چی ؟ یعنی یادم رفت همین !» قصد جواب دادن نداشتم ولی از حرص مربی گوشی رو جواب دادم و به فرزام گفتم شرایط مناسبی ندارم ی ساعت دیگه تماس بگیره ! و بی اینکه مهلت حرف زدن بدم بهش گوشی رو خاموش کردم .مربی که انگار این حرکت من بهش برخورده بود لعنتی چپ افتاده بود و هی اسم منو می برد که «فلانی این چه طرز انجام دادن حرکته ! تمرکز بقیه رو هم بهم می ریزی ! فلانی نون نخوردی مگه کمرتو راست نیگه دار ! فلانی موهاتو جمع کن اینقد به دستو پات نپیچه !فلانی . . . فلانی . . . »آخرای تمرین بود که محکم مشت کوبید رو کمرم « چن جلسه اس تو رو همین حرکت داری درجا می زنی ! هزار بار گفتم سینه رو صاف کن و کمرتو راس نیگه دار بدون کوچکترین قوز. . .»  بعدم اینقدر بالا سر من ایستاد و مجبورم کرد تا چن بار براش اون حرکتو برم و هی گفت و هی گفت و هی . . . عملا داشتم کنترل خودمو از دست میدادم زیر لب فرزام و مربی رو به فحش می کشوندنم تا ی کم آروم بشم ! شده بودم مث ی جنازه و بقیه بچه ها بهم می خندیدن و من تو هن هن نفسام هی فحششون می دادم .خونه که رسیدم امیر محمد اومد سراغم که باهاش برم خرید فردا تولد عمه اس و می خواست تو انتخاب کادو بهش کمک کنم . تو ماشین امیر محمد بودیم که باز فرزام زنگید ! هنوز از دستش کفری بودم همون اول شروع کردم به دعوا « اختلاف زمانی رو درک نمی کنی ؟؟؟؟ فک کنم دو ساعتی اختلاف باشه اونوقت تو شعورت نمی کشه اون وقت صبح نزنگی ؟ » یکی من بگو یکی اون و این وسط هر هر های امیر محمد منو بیشتر عصبی می کرد .بچه پرو گیر داده بود « کجایی الان ؟ این نره خر کیه کنارت صدا خنده اش می یاد ؟ و . . . و . . .» داشتم دیوونه می شدم از دستش فحشش دادم و گوشی رو هم خاموش.وتا دهن امیر محمد باز شد برا چرت گفتن دو تا هم چپوندم تو دهنش که لال شه.کادو عمه رو هم خریدیم و من برگشتم خونه .هنوز پامو نذاشتم تو اتاقم مامان اومد که« فرزام ده بار تا الان تماس گرفته و هی سراغتو می گیره !!!! مگه کجا بودی ؟ با کی بودی اینطور عصبیه ؟»دیگه به سر حد جنون رسیده بودم باید ی جایی تمومش می کردم باید ی جایی جلوش وا می ستادم ! باید آدمش می کردم که اینقدر پرو بازی در نیاره ! خودم بهش زنگیدم و هر چی عصبانیت داشتم رو سرش آوار کردم « خیلی دوس داری بدونی با کی بودم ؟ کجا بودم ؟ اصن مگه به تو ربطی هم داره ؟ تو به چه حقی به خودت اجازه میدی برا من خط و نشون بکشی ؟؟؟ و  . . . و . . .» « ژامی زیادی پرو شدیا !نباید بدونم اون نره خر کی بود  کر کر می کرد ؟هی من هیچی نمی گم هی روت میره بالا ! به جون مامانی همینطور گ و ه بازی در بیاری بر می گردم ٬ اونوقت ببین چی کارت کنم ؟» ( !!!!! )  بابا هم همین لحظه اومد و هی می گفت چی شده و وقتی فهمید فرزامه سگرمه هاش رفت تو هم که چرا اینطور باهاش صحبت می کنی و ایما و اشاره که مودب باش و مراعات کن و . . .دیگه رسما دیوونه شده بودم .« فدات شم رک بگم بذا خیالت راحت شه ! اون دوس پسرم بود خیلی هم دوستش دارم ٬ اصن هم حوصله تورو ندارم ! حالا مرده و حرفش ببینم کیه که نیاد اینجا !» بعدم محکم گوشی رو کوبیدم و از ترس بابا که ی وقتی دست پیش نگیره شروع کردم به داد و بیداد .اونام همینطور با چشا چهارتا شده منو نیگا می کردن ! مامان هی می گفت آروم باشم و اینقدر هر چیزی رو جدی نگیرم ! بابا هم هی میگه «درکش کن  خب به غیرتش بر می خوره !!!! ی کم مث ادم صحبت کنی مگه چی میشه ؟؟؟» اینارو باش من کجام اینا کجان ! زدم زیر گریه و سرو صدا که  بیخود کرده برا من غیرت خرج می کنه ! شماهام عوض اینکه  عمق احساس منو درک کنین  هی منو مواخذه کنین که این بیشعورو هی بتحویلمش ! بابا هزار بار من هیچ نمی تونم حس  عاشقانه بهش داشته باشم هزاری هم می یام خودمو گول بزنم که  اینطور نیست نمیشه برا من فرزام همون فرزام  دوران بچگیه ! با همون تخس بازیا و گندکاریاش من عمرا بتونم باهاش اونطور که شماها می خواین باشم  اصن چه معنی میده ؟ چه حقی داره برا من تکلیف تعیین کنه ؟ بیشعور عوضی نه به باره نه به دار برا من حدودحدودمیذاره ! کافیه ی بار دیگه چرت بگه اونوقت به جون خودتون  می زنگم عمو هر چی رو دلم مونده بارشون می کنما !» دیگه هیچی نگفتن و منم ولو شدم تو اتاقم ولی این عصبانیت دست از سرم بر نمی داشت ٬ اونقدر درو دیوارو مشت کوبیدم که دستام خسته شد .