امروز افتاحییه نمایشگاه عکس محسن بود ،به کل فراموش کرده بودم  تا اینکه خودش زنگید و گله که چرا نرفتم و دوس داره همه باشیم بهتره خودمو برسونم .سریع حاضر شدم و با سیا رفتیم هر چند اصن دوست نداشتم  باهام بیاد برا اون روزی که دوستاشو باغ دعوت کرده بود و به من اجازه نمی داد واسه حضور اونا برم اونجا !ولی از بس لوس بازی در آورد که بالاخره راضی شدم و با هم راهی شدیم .اکثر بچه ها بودن پریسا رو هم بعد مدتها دیدم و لی به رو خودم نیاوردم هنوز از دستش عصبی بودم و نمی تونستم توجیه مناسبی واسه اون کارش داشته باشم ! تا اینکه خودش اومد سراغم و سر حرف رو باز کرد ،و بالاخره با مزه پرونی های پروانه و آیلین ما با هم آشتی کردیم .و به اصرار پریسا قرار شد عصری باهاشون برم سالن زیبایی !.امروز مدام استرس داشتم چراشو نمیدونستم کلافه ام کرده بود ! ی جورایی دوست داشتم به فرزام زنگ بزنم و از دلش در آرم ولی هی خودمو سرزنش می کردم که چی بشه ؟ که چی بهش بگم ؟ مگه منتظر ی همچین فرصت و بهونه ای نبودم ؟ پس چرا حالا دوباره خودم خرابش کنم ! غرور و همینطور خیلی چیزای دیگه که آزارم می داد اجازه نداد باهاش تماس بگیرم ولی همش انتظار داشتم  که اون این کارو بکنه ! یعنی ی جورایی مطمعن بودم که مث همیشه خودش دوباره تماس می گیره و معذرت خواهی می کنه و تموم میشه ! ولی نشد !ده بار رفتم سراغ میلم ولی چیزی ازش نداشتم ! ی ترس نهفته تو لایه های زیرین احساسم اذیتم می کرد ! اگه واقعا کله خری کنه و برگرده چی ؟ اونوقت من باید چی کار کنم ؟ منی که چن وقت پیش گفته بودم هر وقت فرزام اومد اونوقت حلقه دست می کنم ! حالا باید چه بهونه ای بیارم ؟ باید چه خاکی تو سرم بریزم ؟ اونقدر این ترس اذیتم کرد که تصمیم گرفتم با عمو تماس بگیرم .بنده خدا ذوق کرده بود از شنیدن صدا من و ی ساعت تموم حرف می زد و مجالی برا صحبت به من نداد و اخرش بی اینکه بتونم چیزی از ش بپرسم یا بگم خداحافظی کردم ! وقتی به متفاوت بودن فرزام و کاراش ، یکدندگی ها و بیشعور بازیاش فکر می کنم واینکه اگه بیاد !!!  بغض گلومو می گیره  و به سختی سعی می کنم ی وقتی نترکه و کسی چیزی نفهمه !. قرارمو با پریسا هم بهم زدم و گفتم حوصله ندارم ! و خودمو تو اتاق حبس کردم و سعی داشتم بخوابم تا اینقدر فکرم درگیر نشه ! ولی نشد از بس اینور و اونور قلت زدم که خودم خسته شدم ، مجبور شدم بلند شم و برم به مامان برا آماده کردن افطار کمک کنم ! ی چیزی بهم میگه بهش زنگ بزنم  ی بارم شده غرور  رو بذارم زیر پا مصلحتی هم شده ازش معذرت بخوام چیزی که ازم کم نمیشه ! ی حس دیگه هم به شدت منو آزار میده که نه ی وقتی این کارو نکنم ! اخرو اولش چی ؟ باید حرفمو بزنم یا نه ؟ باید بگم نمی تونم یا نه ؟ .بابا تصمیم داره کلبه کوچک تو باغ رو اساسی تعمیر کنه و ی کم بهش برسه امروز مشغول اونجا بود و مث اینکه ی چند روز دیگه هم کار داره !ومن الان خیلی دلم هوا اونجا رو داره دوس دارم برم  یکی دو شب بمونم و لا به لا سپیدارهاش خاطرات غبار گرفته و مرده رو زنده کنم ! حالا چرا خودمم نمیدونم چه مرگم شده .