180
امروزم روزه ام باطل شد ! و حسابی ر ی د م ا ن شد به اعصابم .ازشبی که تصمیم گرفتم به روزه گرفتن فقط روز اول تونستم باقیش همش از ضعف بالا می آوردمو . . .از حرصم برا خودم ناهار درست کردم و بعدم با ولع نشستم به خوردن .مامان هی می گفت :« چون روزت باطل شده دلیل نمیشه اینقدر پر خوری کن ! در حد رفع ضعفت بخور بعدم صبر کن تا افطار » !بابا هم مث همیشه همش می گفت روز در میون بگیرم تا زیاد بهم فشار نیاد ! بعد ضیافت ناهار پریسا تماس گرفت که برم باغشون بچه ها دور هم هستن !منم از خدا خواسته سریع رفتم !یکی دو تا از دوستان پریسا هم بودن که من زیاد نمی شناختمشون ! یکیشون همونی بود که ی توله هم نژاد شیپی داره و هر چی بهش گفته بودم حاضر نشده بود یکی دو باری شیپی رو ببرم پیش تو له اش ! ولی امروز نظرش برگشته بود و گفتش که اگه قیمت مناسبی بذارم راضی میشه !!!!! چنان چشام شد هشت تا که کم مونده بود از حدقه در بیاد !مردم چقدر زرنگ شدن والله ، چه خوب راه پول دراوردن رو یاد گرفتن ! برا ی بار می گفت پنجاه تومن !حرصم گرفته بود از حرفش ،ای خدا سگها هم روسپی شدنو خوب بلدن ! ولی پریسا هم هی می گفت قبول کن مگه نه اینکه در به در دنبالشی و پیدا نکردی !گفتم حالا که حرف پول اومد وسط پس باید رو تو له های احتمالی هم تعهد بده ! من توله هاشو می خوام ! .دختره که اسمش رویا بود قبول کرد و موند من که فردا شیپی رو ببرم پیشش ! بدبختی اینه با ی بارم هم که نمیشه و دست کم دو سه باری باید شیپی رو ببرم پیش توله اون و من حسابی بی پول بی پولم هر چی داشتم این ماه از ترس اینکه بابا نبینه قبض موبایلمو خودم پرداختش کردم و کلی هم خرت و پرت و مث همیشه سیا هم آویزون و هی منو سرکیسه می کنه !با این حساب باید صبرکنم تا پول تو جیبیمو بگیرم یا برم اینقدر ناز کشی مامان که بهم بده !.بگذریم . نشستیم با بچه ها باقی دوستانو سرکار گذاشتن !حسابی فکم درد گرفته بود لودگی های پروانه وقتی با دوس پسرش حرف می زد منو داشت می ترکوند از خنده .بعدم می خواست که شماره سیارو بهش بدم تا ی کم اذیتش کنه ! اینقدر گفت و گفت تا منم وسوسه شدم ببینم سیا چه واکنشی داره ! ولی دوس نداشتم پروانه بعدها آویزونش بشه برا همین سیم کارتمو عوض کردم و اعتباریه رو گذاشتم که سیا هم نداشتش ! خاک برسر سیا کنن، بیشعور عوضی هر چی من بزرگش کرده بودم که نه داداشم این کاره نیست و اینقد ضعیف و نفس نیست ، نه بابا . . . حسابی منو ضایع کرد و تو دلم حسابی فحش بارونش می کردم و تو ظاهر هی می گفتم « خب که چی وقتی ی دختر مث پروانه اینقدر وقاحت داره مگه چیه هر پسری باشه دلش می خواد ی کم لاس بزنه باهاش !» افطارگذشته بود که برگشتم خونه ! مامان با دیدنم شد برج زهر مار و شروع کرد به سرزنش کردن که« از ظهر رفتی حالا برمی گردی ؟ چرا گوشیتو خاموش کرده بودی همین اندازه فکرت نرسید که ی تماس بگیری ؟ و . . .» همه این دادو بیدادها به خاطر این بود که عمو با من تماس می گیره و چون گوشی خاموش بوده زنگ می زنه خونه و همینطور هر نیم ساعت هی شماره منو بگیر هی شماره خونه و در آخرین تماسشم به مامان میگه « چطوره که خبر نداری دخترت کجاست ؟بابا شما کار درست ! شما همه چی تموم ! شما آخر روشنفکری ولی این چه وضعشه از ظهر دختره پیداش نیست ! یا ی جایی تربیت شما مشکل داشته یا زبونم لال دختره ی پاش لنگ می زنه » ( !!!!!!! ) با شنیدن این حرفا عصبانیت منم کم از مامان نداشت ! بعدم همه رو آوار کردم رو سرشون که « خوبه میدونستین کجام ! خوبه گفته بودم شاید دیربیام ! خوبه از همه جیک و پیک من خبر دارین ! ولی قرار نیست عصبانیتتون رو از حرف عمو رو سر من خالی کنین ! بخدا این پدر پسر مشکل دارن چرا اینقدر رو من احساس مالکیت می کنن ؟! اصن خودم الان تماس می گیرم و هر چی دوس داشته باشم بارشون می کنم » مامان اونقدر ناراحت و عصبی بود از حرف عمو که بر خلاف گذشته اصن جلومو نگرفت ! و منکه همیشه ی ترس سختی از عمو دارم دوس داشتم یکی بیاد جلومو بگیره و بگه که زشته این کارو نکنم و صبر کنم تا بابا بیاد ! ولی انگار نه انگار هیچ کس حرفی نزد و من تو دو راهی حرفم مونده بودم !تازه می خواستم شماره بگیرم که عمو خودش زنگید و من حسابی هول کرده بودم !مامان که از جاش بلند نشد گوشی رو برداره سیا رو هم هر چی التماس کردم احمق الاغ محل نداد و رفت اتاق خودش ! و من موندم و عمو !از همون اول شروع کرد به گله کردن که این چه وضعشه و فلان و بهمان !اعصابم حسابی خورد بو د همون اندازه که « من هر جا باشم و هر کاری کنم خانواده در جریانن !از اون گذشته اونقدر غرور دارم که اجازه ندم هر کسی ازم بازخواست کنه !و از اون مهمتر بخواد به مامان بی احترامی کنه !الانم باید برم جایی دوستام منتظرن میشه بگین چی باعث شده اینقدر دنبال من باشین ؟ چی کارم دارین ؟ » ی دل شیری پیدا کرده بودم ی بند حرف میزدم و عمو هیچی نمی گفت ! مامان از تعجب گستاخی من در برابر عمو دهنش باز مونده بود و یادش رفت که ادامه گریه هاشو بره ! سیای دیوونه هم هی می یومد کتفامو ماساژ میداد و در گوشی « تو می تونی ! من بهت ایمان دارم ! فقط ی راند دیگه مونده و . . . » تو اوج عصبانیت نمیدونستم خندمو چی کار کنم اونقدر که می ترسیدم همین ی ذره اعتماد به نفسی رو هم که پیدا کرده بودم برا تو پیدن به عمو با مسخره بازیای سیا از دست بدم ! می خواستم بیفتم دنبالشو ی دل سیر بزنمش که همین لحظه بابا هم اومد و سیا دیگه خفقون گرفت و من ی نفس آروم .حالا من ساکت بودم و عمو شروع کرد به حرف زدن لحنش پیدا بود که ناراحته و انتظار ی همچین برخوردی رو از من نداشته ! ولی اصن به رو خودش نیاورد گفتش چیزی بین تو و فرزام اتفاق افتاده ؟ این چیه که اینقدر مهم شده که فرزام گفته تا آخر این هفته می یاد ایران ؟احتمال دادم تو خبر داشته باشی ! و بعدم ی ریز فرزامو سرزنش کرد که این آدم بشو نیست هنوزم همونطور یک دنده اس ! داره کیف دنیا رو می کنه با پولایی که براش می فرستم خوشی زده زیر دلش می خواد برگرده ! که چی بشه ؟ بیاد آبرو منو ببره که همه جا دک و پزشو دارم میدم که آره پسرم رفته دکتراشو بگیره ! حالا می خواد بیاد چه غلطی بکنه ها ؟ » یهو چنان ترسی تو تنم ریخته شد که به لرز افتادم و نفسم بند اومده بود وقتی عمو اینطور از فرزام عصبانیه اگه می فهمید همش واسه منه اونوقت من میشدم آماج سرزنشها و اذیت های عمو ! خودمو زدم به اون راه که خبر ندارم و اونم ازم خواست حتما با فرزام تماس بگیرم و ی جور منصرفش کنم و بگم یادش باشه که برا چه چیزی رفته اونجا و اینطور آیندشو خراب نکنه و بچه بازی در نیاره ! گفتم چشم و تموم شد .اونقدر شوکه شده بودم که هر چی مامان و بابا گفتن چی گفت اصن نشنیدم و خودمو انداختم زیر دوش آب سرد و بشین ی دل سیر زار بزن ! و هی فرزام رو به فحش کشوندم و این بخت لعنتی رو !نمیدونم چقدر زیر دوش بودم که با دادو بیداد های بابا اومدم بیرون ! مجبورم کرد براشون بگم چی شده و بعد گفتن باز خودمو انداختم تو اتاق ! همش تصویر بازگشت فرزام و بعدشم حلقه و نامزدی و اه . . . هزار درد دیگه جلو چشام شکل می گرفت ! هی خواستم بهش زنگ بزنم و از حرفای عمو مطمعن بشم ! ولی هر دفعه شماره رو که می گرفتم پشیمون میشدم !بعد از اولین چتمون ی بار دیگه هم تماس گرفت و بعدشم ی چت دیگه ! واین آخری باز دعوامون شد و منم ایگنورش کردم و از اون شب هم هر چی تماس گرفت اصن به رو خودم نیاوردم و جوابشو ندادم ! حالا چطور برم سراغش ؟ خب چی بگم بهش ؟ بگم غلط کردم ؟ بگم چی ؟ ای خداااااااااا تااینکه سیا اومد و مث همیشه با صبوری تموم حرفامو گوش کرد و حرفی که اون زد « اگه واقعا اینطوره و دلت باهاش یکی نیست ! خب خودت تماس بگیر .به نظرم بهترین کار اینه خیال اونو از جانب خودت راحت کنی ! ی کم باهاش مهربون باشی دلش قرص میشه .بدبخت که خیلی زود خر تو میشه پس همین کارو کن ! هم زمان بیشتری به دست می یاری برا آیندت و هم عمو هم خوشحال میشه ! » گفتم باشه و سیا رفت ومن ساعتها با خودم کلنجار رفتم و لی هر بار غرور اجازه نداد این کارو کنم ! رفتم سراغ میلم ولی هیچی ازش نداشتم ! از ایگنور درش اوردم و لی نبود ! آخرش ترس از اومدنش و حلقه و بعدشم تعهدی که ناخواسته باید بهش پابند می بودم مجبورم کرد این غرور رو بذارم کنار و باهاش تماس بگیرم !الان که دارم حرفامو مرور می کنم می بینم بدبخت حق داشته اونطور تعجب کنه و هی بگه ژامی حالت خوبه ؟ خیلی سخت بودشا ولی اه امان از این سیاست بازی مزخرفانه ! بهش گفتم دلم یهو براش تنگ شد و نتونستم صبر کنم ، گفتم معذرت می خوام واسه رفتارم ! واسه حرفایی که گفتم و . . .طفلی ساکت ساکت بود و وقتی بهش گفتم نمی خوای چیزی بگی ؟ هنوزم ناراحتی ازم ؟ گفتش « نه ! دوس دارم بازم بشنوم ! شنیدن این حرفا از تو برام مث رویا بود ! بیشتر حرف بزن !خواهش می کنم » !!!! دلم بدجور بهش سوخت و از خودم به شدت متنفر شدم زدم زیر گریه و اینبار واقعا از ته دل ازش معذرت خواستم برا همه اذیتهایی که کردم ! بعدم حرفای عمو رو بهش گفتم و ازش خواهش کردم فعلا نیاد ! به خاطر عمو هم شده واینکه اومدنش شاید دلتنگی رو بنشونه ولی پیش آمدهای بعدی رو در توانم نیست ! یا باید بمونه یا . . . بماند . یهو گفتش « رو راست باش باهام !نکنه این مهربونیهات همش برا اینکه من نیام ؟ آره ؟مثلا می خوای دل منو قرص کنی ؟ داری با من بازی می کنی ؟ جون من برا ی بارم شده بیا به دور از تخس بازی و جنجال با هم حرف بزنیم ! واقعا دلت برام تنگ شده ؟ واقعا معذرت می خوای ؟ مطمعن باشم وقتی برگردم بازم همین حرفارو می شنوم ؟ آره » تا حالا هیچ وقت تو ی همچین شرایط گ و ه ی قرار نگرفته بودم ! دل و زبونم یکی نبود !و بی نهایت از خودم اوقم گرفته بود برا نقشی که بازی می کردم ! ولی نشد ! وجدان لعنتی زورش کمتر بود و . . . گفتم آره! واقعا دلم تنگ شده ! واقعا دوستش دارم !ولی اونم درکم کنه و رو حرفای قبلش بمونه ! زمان رو بهم بده ! و منتظرش می مونم !بعد گفتن این حرفا فرزام شد همون فرزام همیشگی و شروع کرد به اذیت کردن و مسخره بازی در اوردن ! خنده های بلندش بغض رو تو گلوم نشونده بودو دلم داشت می ترکید از اینهمه کثافت بازی خودم ! .بعد تماس هی خاطرات با هم بودنو از بچگی تا الانش مرور کردم ! نگاه هاش ! حرفاش و این آخریا علاقه هاش !حتی به اون شب سیزده و آغوش و بوسه اش هم فکر می کردم با همه قلقلک اومدن احساسم و لی هر چی می گشتم می دیدم چنان حسی که منو بهش جذب کنه ندارم !اصن نمی تونم به چشم همسر بهش نگاه کنم ! هر چی سبک سنگین می کنم مرز علاقه ام بهش خیلی خیلی خیلی بخوام وسعش بدم شاید در حد ی دوس پسر بمونه ! همین .اونقدر تو گیج وویجی حس و منطقم دست و پا زدم که سرم به ویز ویز افتاد !و شروع کردم به دادو بیداد و زار زدن ! مامان اومده بود سراغم هی میخواست آروم باشم و بهش همه چی رو بگم ! هر چی اون آرامش به خرج می داد من دیوونه تر میشدم و اعصابم ر ی د م ا ن ت ر ! و با صدا بلند گریه کردن ! و آخرش تشر بابا منو مجبور کرد خفه شم !بالشتو محکم گرفتم رو صورتمو سعی داشتم صدامو بابا نشنوه !همه این حسا به کنار همه ی دردم الان اینکه باهاش بازی کردم ! بهش دروغ گفتم ! تا کی ؟ اگه اومدو این واقعا وقتی برگشت بازم همینطور منو دوست داشته باشی چی ؟ اونوقت چی کار کنم ؟اصن چطور می تونم مم بعد لحن گفتارم باهاش تغییر کنه ؟ چطور بهش محبت کنم وقتی هیچ حسی ندارم !؟ اونوقت روی اینو دارم که بگم همه این یکی دوساله بهت دروغ گفتم ! روی اینو دارم که بگم نه !.ای خدا کجا نشستی تو ؟ یا تو خیلی بالایی من چشمم بهت نمی یفته یا من خیلی پایینم شما چشمت به من نمی یفته !. فعلا همه سعیم اینه خودمو آروم کنم که اون نمی یاد و من هنوز زمان دارم برا تغییر خیلی چیزا ! که این زمان حتما خیلی چیزا رو تغییر میده ! یا اونو و یا شایدم منو که بعید میدونم ! اه . . . من مث اینکه باز روانکاو لازم شدم ! اینبار خودم نیاز دارم ! اینکه یکی بیاد بهم کمک کنه که چراهیچ حسی به کسی ندارم ! چرا اینقدر خشک و بی احساس شدم ! چرا نباید فرزامو دوست داشته باشم در صورتیکه شاید برای من بهترین گزینه باشه ! چرا نباید الان حلقش تو دستم باشه و کنارم باشه ؟! چرا همین حس می کنم یکی داره ی کمی تو دلم جا باز می کنه با سرسختی تموم خودم بیرونش می کنم ؟ چرا . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط