18
تازه دوش گرفته بودم سیا چایی گذاشته بود تعجب کردم اولین بار بود چایی می ذاشت اونم واسه من . اون هیچ وقت چایی نمی خوره فقط نسکافه ! حدس زدم باید ی درخواستی داشته باشه واسم چایی ریخت بعدشم شروع کرد ب خشک کردن موهای من « ژامی دوس داری ببافم واست الان نم داره خوبه بعد که خشک بشه بافتشو باز کنی خیلی خوش حالت میشه » دیگه هیچ شکی نداشتم که چیز خیلی خیلی مهمی رو می خواد بگه بهش گفتم بی مقدمه بگو چی می خوای . با کلی سرخ وسفید شدن گفت دلش واسه سحر تنگ شده . اینکه بذارم بره دیدنش تا فردا ظهر حتما بر می گرده ! مونده بودم چی بگم اخه اگه بابا بفهمه چی ؟ اگه اتابک بفهمه ؟ درکش می کردم ولی از بعدش هم می ترسیدم انوقت مامان نمیگه چرا گذاشتی بره ؟ نمی دونم کار درستی کردم یا نه ولی خب خودم بارها این روزا رو تجربه کردم و بارها سیا واسم زمینه شو درست کرده بود . گذاشتم بره منتها بدون ماشین هم می ترسیدم تنها تو جاده باشه وهم اینکه با نبودن ماشین اتابک شک می کرد و من چی باید جوابشو می دادم ! سریع اماده شد و رفتیم بیرون واسش پول برداشتم و اونو تا ترمینال رسوندم وخودم بد جور گریه ام گرفت نمی دونم چرا ولی دلم تنگ شد یهو . ماهک رفته بود مسافرت و اتابک هم با دوستاشون رفته بودن پیک نیک . حوصله تنهاییی تو خونه رو نداشتم با بچه ها تماس گرفتم ولی هیچ کدوم در دسترس نبودن . بی هدف همینطور خیابونا رو زیرو رو می کردم بالا . داشتم پارک می کردم که خیر سرم ی آب میوه بگیرم که یهو یکی از پشت کوبوند . شیپی وحشتناک سرش خورد ب داشبورد و زوزه اش بلند شد هوا ، واین منو بیشتر عصبی کرد . ی فراری مدل ۲۰۰۷ همیشه دوس داشتم . ی اقای خیلی کلاس و خوش تیپ پیاده شد کنارش هم ی دختر خانوم نازو مامانی نشسته بود و خیلی خونسرد نیگا میکرد . اون اقا ی نگاهی ب ماشینم انداخت و بعد دست کرد جیبش سه برابر اونی که خسارتم میشد گرفت طرف من و گفت« من وقت ندارم خواهش تا افسر نیومده برو » شوکه شده بودم « شما فکر کردی کی هستی واسه من مهم نیست نه خسارت ماشینم و نه وقت شما الان شما رفتی رو اعصاب من رفتی رو غرور من ، من گدا نیستم اینطور پول در می یاری الان این مهمه واسم که شما معذرت بخوای ! » اون اقا جا خورد « پس اینقدر اینجا بمون تا جونت در اد ! درضمن دوتا چراغ هم بیشتر خسارت ندیدی منم وامیستم تا افسر بیاد » ولی معلوم بود نمی تونه صبرکنه نگاهش پراز استرس بود شاید گواهینامه نداشت شاید. . . گفتم مهم نیست صبر می کنیم . ده دقیقه طول نکشید که برگشت « ببخشید من معذرت می خوام نباید اونطور صحبت می کردم خیلی تند رفتم حالا اجازه هست برم ؟ » ی جور شعف چندش اوری منو مست کرد گفتم خواهش می کنم بفرمایید منتها خسارت من یادتون نره ! بنده خدا شاخ دراورده بود حتما می گفت این کدوم دیونه ایه . ایندفعه محترمانه اون پولها رو گرفت طرفم و من ب اندازه همون دو تا چراغ ازشون برداشتم و بای . وقتی نگاهشون کردم هنوزم همونجا واستاده بود و ماتش برده بود . مردک خیال کرده حالا فراری سوار میشه هر غلطی می تونه بکنه . ولی شیپی هنوزم زوزه می کشید و این منو ب گریه انداخت از وقتی اومدم اینجا نرفتم پیش دامپزشک مونده بودم چی کارش کنم اون از اون روز که روناک زده بودش اینم امروز . سرش ی کمی خونی شده بود . خونه که رسیدم بردم شستمش و بعد ضدعفونی کردم چند تا قرص هم قاطی غذاش کردم تا بخوابه اینقدر زوزه نکشه . من از تنهایی اونم تو شب تو این خونه می ترسم کاش نمی ذاشتم سیا بره ، جرات اینو هم ندارم برم پیش اتابک اینا اونوقت مطمعنا از سیا می پرسید . دلم خیلی هوای گریه داشت هم این تنهاییی چندشم می داد هم دلتنگ سیا شده بودم و هم زوزه خفیف شیپی منو بیشتر ناراحت می کرد .
+ نوشته شده در ساعت توسط