نازگل خانم ب شدت ب فرمی که ابروم پیدا کرده بود می خندید !ولی اونم نتونست کاری کنه ! با ی کم ور رفتن رو ابروم که حالا تا حدودی قابل تامل تر شده بود گفتش « بدجور دستکاری کردی ! اگه بیشتر از این بخوام دست بزنم بهشون دیگه هیچی ازشون نمی  مونه ! » بعدم واسم مداد کشید و گفت بهتره صبر کنم تا دوباره ابروم رشد کنه اونوقت بهشون فرم بده ! خیلی مزحکه من ب شدت از مداد کشیدن ابرو متنفرم حالا مجبورم ی مدت هی صبح ب صبح مداد بکشم که ی وقتی یکی با دیدن ابروهام اوقش نگیره و من اعتماد ب نفسم از بین نره !واسه افطار دعوت بودیم خونه یکی از دوستان بابا ! هر چی گفتم نمی شناسمشون و بهتره من بمونم خونه  بابا قبول نکرد و بالاخره مجبور شدم باهاشون بر م !این دوست بابا ی نوه کوچولویی داشت اینقده ناز بود اینقده مامان بود که من نتونستم خودمو کنترل کنم و اخرش بغل گرفتمش و لپاشو کشیدم ! سه چهار ساله میشد با موها ی بلند که خیلی خوش فرم و با حوصله بافته شده بود !برگشتنی هی از اون دخترک دوست داشتنی حرف می زدم تا اینکه مامان گفت انشالله ی روز خودت ! ی روز بچه خودتو بغل می گیری ، اونوقت زیباییها  و شیطنتهای باقی بچه ها واست کمرنگ میشه .گفتم من اصن هیچ حسی ب ازدواج ندارم آخرشم این آرزو رو ب گور می برم ! اونقدر حرف زدم و برا رویاهای خودم دلیل و منطق به قول بابا من در آوردی سرهم کردم که بابا گفتش :«  خب میشه این عطشتو  با ی فرزند خونه هم بخوابونی !!! مث همین طرح اکرام ایتام و اینا ! هم رویات محق میشه و هم اون پولا بی زبون منم همش واسه رخت و لباس حیف و میل نمیشه بذا ی ثوابی هم ما از کنار شما ببریم » !!! واسم جالب بود این همون بابایی بود که چن وقت پیشا منو محکوم می کرد ب روانکاوی و ریشه  یابی این حس ب قول خودش مزخرفم ! ولی حالا ! خوبه ، این خودش برا من یعنی ی قدم نزدیکتر ب اون چیزی که می خوام ! ولی خاک برسر بیشعورم کنن هیچ وقت نتونستم همه جوانب رو بسنجم و سبک و سنگین کنم بعد حرفمو بزنم ! ب قول مامان همین رو خوش می بینم زرتی خودمو می بازم و . . .  خیلی خونسردانه گفتم « اینا همش درست ! ولی این رویا مال خیلی وقت پیش بود و الان دیگه حتی محق شدنش هم منو راضی نمی کنه ! من ی حس دیگه دارم ! من می خوام بچه مال خودم باشه ! یکی که تکونهای نامیزونشو تو بطن خودم حس کنم ! با هر کنش من واکنش نشون بده !. . .» گفتن خب مهم نیست ازدواج می کنی و اونوقت ب این آرزوت هم میرسی ! لحن بابا خیلی آرومتر بود و حتی شوخی هم چاشنیش شده بود و این باعث شد من بی هوا چیزی رو که مث خوره افتاده بود ب جونم رو بگم ! « من هیچ حسی ب  ازدواج ندارم ! برا من فعلش مهم نیست چه برسه ب صرفش ! من اگه " مهرداد " بود آره الان حتما ب آرزوم می رسیدم ! ولی اون نیستش و من هنوز نبودنش رو ب باور ننشستم ! واینکه ب من اجازه این ب قول شما محق شدن آرزو رو نمیده ! من ی بچه می خوام بدون تیکه ب حضور فیزیکی ی مرد ! بدون تکیه ب لمس موجودیت  موجودی که هیچ حسی در خودم بهش نمی بینم ! منو راهی کنین برم خارج از کشو ر ! می رم پیش ماهک اونجا میشه " اسپرم " گذاشت ! برخلاف اینجا که تا رگ و ریشتو در نیارن کاری نمی کنن بدون اینکه  چشمها ی دیگران هی وجودتو کنکاش کنه ! اونجا میشه  روز ب روز اومدن بچمو ب انتظار بکشم بی اینکه هیچ تیکه ای داده باشم از همونایی که گفتم !. . .» من افتاده بودم رو دور و هی برا خودم رویاهامو بلغور می کردم که یهو صورتم بدجور سوخت ! وقتی دوتا سیلی بابا پشت سر هم  برق از کله ام پروند تازه ب خودم اومدم که خاک برسر نفهمم کنن جو گیر شده بودم و چی زر زرهایی که  نکردم ! من هیچی نگفتم و بابا خودش « صبوری من ! منطق من تا ی حدی اجازه میده ب تو و همینطور بقیه  میدون بدم !  گول پرستیژ و  اعتقادات و اندیشه هام رو هم نخور ! فک نکن بابات چون فلان خونده و فلان هدفی داره تافته جدا بافته از این جامعه خر مذهبی و مردمش هستش ! و . . .  و . . . و . . . » جالب بود برام ! اینکه حرف من باعث شده بود بابا بزنه زیر همه فلسفه بافی هایی که از این ب قول خودش جامعه خر مذهبی و . . . کرده بود ! و یا واقعا ب قول خودش نقاب روشنفکری می زنه ! گفتم « همینه دیگه ! ب قول خودتون جامعه و مردم فلان ! مگه کم دم از ازادی بیان و رفتار و اندیشه می زدین ها ؟ کم برا شاگرداتون اینارو ردیف می کنین و بعدش سنگ رو سنگ میذارین برا سنگسار افکار مالیخولیایی همین مردمی که می گین ! خب پس کی ؟ وقتی ب همین آزادی تو محیط کوچیکش که خونه باشه اهمیت نمی دین و می زنین تو دهنم اونم فقط برا گفتن ی حرف ! چه انتظاریه که بتونین ی جامعه رو درستش کنین ! » دیگه هم نذاشت ادامه بدم و سرم داد کشید که از جلو چشاش دور شم !اونقدر خشم داشتم ، اونقدر درد داشتم از سیلی که زده بود باز دهنمو باز کردم و هی گفتم و هی گفتم  تا اینکه خودش بلند شدو رفت رو تراس ! و من با فریاد مامان که می گفت خفه شو.ساکت شدم ! من خوب میدونم چه مرگمه ! همینطور بابا رو هم خوب می شناسم ! میدونه تک تک حرفایی که من برا محکوم کردن حرفش زدم بارها و بارها خودش تو گوشم زمزمه کرده .هنوزم همون اعتقادات رو داره و ب قول سیا بی شرمی من  و نوع بیانم باعث شده بود عصبی بشه و بخواد چیزایی روب  انکار بذارتشون ! .صورتم درد داشت وحشتناک نامرد دستشام خیلی سنگینه و خیلی سعی کردم بغضم نترکه ! ولی نشد و این لعنتی بدجور ترکید و قتی داشتم می رفتم اتاقم بلند داد کشیدم « من یکی عمرا کلاسامو با شما بردارم !  استادی که میگه فلان چیزم نقاب بود ! فلان حرفم فلان بود ! نمیشه اعتباری ب کلاساش و فهم من از گفته هاش داشت ! » خنده بابا که بلند شد فهمیدم  وحشتناک عصبیه واگه خفه نشم  هر ان ممکنه وضع از این بدتر بشه و . . .ولی این غرور لعنتی نمیذاشت که باز دهن باز کردم ی چیز دیگه بگم که سیا منو ب زور برد اتاقم و دو تا فحش اون بارم کرد .لحظه آخر که مامان اومد و گفت حق ندارم فعلا از اتاق بیام بیرون تا بابا ی کم آروم تر بشه ! .مسلما برا بابا کاری نداره اومدن تو اتاقم و دوتا سیلی دیگه چسبوندن و بعدم بشینه همه حرفایی رو که گفته رو  هجی کردن و دوباره از هر کلمه اش ی بند طویل معنای فلسفی و فقهی در اوردن !فقط همینو فهمیدم که اونقدر عصبی هست که می ترسه رو به رو شدن با من یعنی باز سیلی خوردن من و خفقون نشدنم و . . ..