ناهار امروزهمه جمع شده بودن باغ ما از خان دایی بگیر تا عمه . . .مدتها می شد اینطور دور هم نبودیم ! دایی بعد آزادی بعددردسرهایی که واسش درست کرده بودن خونه نشین شده بود و  حسابی کم حرف و دمغ بود ، شوخیها و حتی خوشحالی دیگران هم لبخندی رو ب لبش نمی یاوردو من دلم  بدجور تیر می کشید برا اینهمه نگرانی های اون !چن روز پیش هم در اوج  ناباوری اجازه داد تا مهلا  و سعید با هم عقد کنن ولی بدون هیچ مراسمی و حتی اینکه ما هم با خبر نشده بودیم تا ب امروز ! وقتی مامان گله کرد تنها چیزی که دایی گفت « آبجی می خواستی ملت بیان لپای گل انداخته مهلا و سینه ستبر  سعید رو ببینن ، یا شکم بالا آمده و غیرت. . .و ب ریش من بخندن » دیگه همه خفه شدن و سعید و مهلا  مث دوتا جوجه سراشون پایین بود و زیر زیرکی دایی رو می پاییدن ! من سعید رو بچه بدی ندیدم ! خیلی با شخصیت و متین بود و اینکه حماقت اونا برا مجاب کردن دایی ب ازدواج ی هم چین گندی رو بالا زد و ب رسوایی کشیده شد هیچ کس رو متقاعد نمی کرد ب پذیرفتن توجیه اونا ! ولی سرخوش بودن و مست مدام دست ب دست لاب لا سپیدارهای باغ چرخ می زدن و . . .مامانی هوس کرده بود انگور بخوره .هر چی ب سیا و امیر محمد گفتم هی پشت گوش انداختن و دیر جنبیدن تا اینکه خودم تصمیم گرفتم برم بالا درخت و برا مامانی انگور بچینم ! مامان هی می گفت نرو و اینقدر حرص انداخت تو تن من که برا لجبازی هم شده رفتم رو درخت ! خیلی سخت بود و مث سگ پشیمون شده بودم  ولی دیگه نمی شد برگردم و  برا همین با سختی تموم شروع کردم ب چیدن ! فقط وقت پایین اومدن بود که  با انگورایی که  تو دستمال بسته شده ب کمرم گذاشته بودم یهو تعادلمو از دست دادم و افتادم رو بوته های تمشک پایین درخت ! درد کوبیده شدن رو زمین ی طرف و سوزش وحشتناک فرو شدن بوته ها ی طرف ! اونقدر که از تحملم خارج شد و زدم زیر گریه ! و مامان هی لب و لوچه بالا پایین کرد که حقته و قتی بهت می گم بشین ی گوشه کار تو نیست حالا تو گوش نکن ! و کر کر خند ه های دیگران  گریه منو شدیتر و حس سوزش تنمو بیشتر کرد ! از کشاله ران تا بازوم حسابی خش خش شده و شلوارم چاک خورده  و پر از تیغهای بوته ها  جدا کردنشون خیلی سخت بود و باعث می شد هی بیشتر ب پام کشیده بشه و سوزشش بیشتر و بیشتر ! بعد هم مجبور شدم زیر شلورای سیا رو بپوشم   شده بودم مث این دخترای ترکمن که از این  دامن شلواری های گشاد می پوشن و حسابی سوزه خوبی شدم برا چرت و پرت های سیا و امیر محمد ! .وقتی خونه برگشتیم مامان اینقدر خواهش و تمنا کرد تا اجازه دادم بیاد حموم  و اون زخمهای وحشتناک رو ضدعفونی کنه واسم ! ولی ب گ و ه خوردنش موندم  نمیدونستم چطور صدامو خفه کنم ! تماس بتادین با خراشهای تازه روی پوستم  مث فرو شدن دوباره اون بوته ها بود و از تحمل من خارج اونقدر دادو بیداد کردم تا اینکه بابا هم اومد اول دوتا نیش دار بارم کرد بعدم ب مامان گفت تو که دل سرو صدای اینو نداری برو بیرون من خودم آدمش می کنم ! صد رحمت ب مامان  هر دادی که می زدم ی مین صبر می کرد و نازمو می کشید و لی بابا چنان محکم پامو گرفته بود و بتا دین رو می ریخت روش که داشتم  اشهدمو هم می خوندم ! اونقدر زر زدم و گریه کردم که هم صدام افتاده بود و چشام سرخ سرخ  بود !. صورتمم ی چن تا خش کوچیک افتاده  خدا کنه جاشون نمونه ! . ی تابلویی بابا داشت که خیلی دوس داشتم تو اتاق من باشه تا اینکه بعد شام خودش گفت اگه هنوزم می خواییش برو بردار . یقینا اصن یادش نبوده  که چه چیزی رو پشت تابلو مخفی کرده بود والا اصن نمی ذاشت برم بردارمش ! طفلی از ترس مامان چه کارا که نمی کنه ! پاکت سیگار رو ب کمک ی نوار چسب چسبونده بود پشت تابلو! و من فاتحانه ب این کشف خودم خندیدم ! حالا ی برگ برنده دستم دارم . هیچی بهش نگفتم و همونطوری تابلو رو بردم اتاق خودم ! وای که هزار بار وسوسه شدم ی نخ  از سیگارا رو بردارم و این هوس رو بنشونم سرجاش ولی نشد !هر کار کردم نتونستم . و همچنان رو دیوار پشت تابلو جا خوش کردن و هی ب من  چشمک می زنن ! و من ی دلم میگه بردار ی دلم میگه نه !