186
امروز خیلی اتفاقی ریحانه رو دیدم ! اونم کجا ؟! تو سالن ورزشی ! اولش در عین تعجبم ب رو خودم نیاوردم که متوجه حضورش شدم و رفتم تا لباس عوض کنم ! یهو دیدم کنارم سیخ واستاده و دست ب کمر « به به دختره چقدر خوشحال شدم که دوباره می بینمت ! راستی دانشگاه چی شدی ؟ قبول شدی یا نه ؟» لحنش هیچ بوی گستاخی و احیانا بدجنسی رو نمی داد ولی باز سعی داشتم زیاد باهاش هم کلام نشم ! می گفت حقوق قبول شده مشهد ! ولی دنبال کارهاشه تا انتقالی بگیره برا همینجا !بعدم تو گیج و ویجی تعجب من رفت لباساشو عوض کرد .همچین وا رفتم که حد نداشت ! اصن انتظارشو نداشتم .اینجا هم بخوام باهاش باشم ! آخه من موندم اینهمه سالن ورزشی حالا این دختر راست باید بیاد اینجا و از اون بدتر درست تو همین ساعاتی که من تمرین دارم !!!!!!! اونقدر اعصابم بهم ریخته بود که نمی تونستم درست تمرکز کنم و هی برخلاف بقیه حرکات رو انجام میدادم تا اینکه مربی بهم گفت برم بیرون از تو جمع !.وقتی برا مامان تعریف کردم می گفت مشکل از خودمه که دارم اینقدر بزرگش می کنم ! می گفت وقتی تو اولین برخوردات محکم و صریح مقابلش نایستادی و زدی زیر گریه نباید توقع داشته باشی که دیگه اذیتت نکنه و از همچین سوژه جالب و همیشه دست یافتنی برا خنده هاش و گستاخیهاش بگذره ! بهش گفتم ساعات تمرینمو عوض می کنم تا دیگه باهاش نباشم ! من اصن توانایی تحمل متلکها و بی ادبیهاشو ندارم !ولی مامان باز میگه ی بار بایست تا مجبور نباشی همیشه فرار کنی ! . قرار بود برم مامانی رو بیارمش ولی بابا نذاشت گفت دل ندارم اون بنده خدا رو ب دست تو بسپرم اونم با این وضعیت خیابونا و آب گرفتگی ها ! معلوم نیست چطور بری و بیای ! بعدم مامان و سیا ب جای من رفتن و من بدن اینکه حرفی بگم ولو شدم رو مبل بابا هی سر صحبت باز می کنه و سعی داره منو ب حرف بکشونه ٬ ومن نه اینکه حرف نزنم و نخندم ٬ حرف می زنم ولی تو چشاش نیگا نمی کنم ٬ می خندم ولی خیلی کمرنگ اصن حال و حوصله باز کردن نیش رو هم ندارم . گفتش « تو ذهنت این دو روز رو برگردون عقب ٬ و از همونجا دوباره شروع می کنیم ! اون شب رو هم با همه تلخیهاش که برا من خیلی خیلی بیشتر از اونی هست که فکرشو بکنی پاکش کن !چون من این کارو کردم . . . » من چی باید می گفتم ! در عین همه دلخوری که بابت رفتار دو شب پیش بابا داشتم ولی باز ی جورایی بهش حق میدم !ولی غرور نمیذاره که بگم غلط کردم دیگه تکرار نمیشه !اومد کنارم نشست و با ی شیطنت خاص و کودکانه گفت « میدونی الان چی می چسبه ؟ » بازم بدون حرفی راهی آشپزخونه شدم تا چایی دم کنم ! وقتی برگشتم رفته بود رو تراس و ی پتو هم دور خودش پیچونده بود ! بارون می بارید و صدا بارشش بدجور مست می کرد منو اونقدر محو این بارش شدم که بدون توجه ب حضور بابا گفتم « هواش عجیب دو نفره اس ! دلم یکی رو می خواد ٬ یکی که دست بندازه دور کمرم سر بچسبونم ب بازوش و پچ پچ هامون گم بشه تو های و هوی بارون ! » یهو با خنده بابا ب خودم اومدم و نمیدونم چرا بدجور بغضم گرفت .گفتم من دلم مهرداد رو می خواد بابا ! دلم الان بدجور می خوادش !و ترکید این بغض لعنتی ! بابا با همه ی گاهی اوقات سرسختیهاش اینجور وقتا بد رفیقی نیست ! بغلم گرفت و دست انداخت دور کمرم پتورو پیچوند دور هر دومون و گفت بریم قدم بزنیم ! من بهترین ساعات عمرمو تو این چن وقته تجربه کردم ! خیس شده بودیم ولی همینطور زیر بارون تو حیاط قدم می زدیم و بابا هی می گفت و می گفت و می گفت !با اومدن مامان و بقیه و ما هم برگشتیم تو خونه ! لباس عوض کردم و رفتم پیشش تا برا رفتار اون شبم معذرت بخوام .جلو آیینه ایستاده بود و داشت موهاشو مرتب سشوار می کشید ! از پشت بغل گرفتمش سر رو کتفش گذاشتم و هیچی نگفتم ! یهو برگشت گفت « میدونی خیلی وقت بود اینطور بغلم نمی گرفتی ؟ فک می کردم بزرگ شدی روت نمیشه و این محبتها رو بچگونه میدونی ! ولی نه ! الان می فهمم هنوز همون بچه لوس و خودخواه هستی .خودخواه واسه اینکه درک نمی کنی پدرا هم دل دارن و گاهی اوقات دلشون برا بعضی کارا تنگ میشه ! ولی ب قول تو همون مردانگی اجازه نمیده چیزی بگن !!!»حس خوبی داشتم توصیفش هم امکان پذیر نیست !