دوروز کوفتگیو خستگی و . . . بالاخره تموم شد .بالاخره دایی راضی شد برا روونه کردن مهلا ب خونه بخت ی جشنی راه بندازه تا ب قول خودش ی وقتی دوست و آشناهاش نگن چی شده فلانی بی خبر دختر شوهر داد و بی خبر راهی خونه شوهر کردش ! دیشب عروسی مهلا بود .مامان هی ب من و سیا سفارش می کرد که ی وقتی شلوغ بازی در نیارین ! ی وقتی حرکتی نکنین که زن دایی بذاره ب این حساب که آره ما از  این وضع خیلی خوش خوشانمونه ! می گفت این جشن  ی جور سرپوش گذاشتنه و بزن بکوبش برا مهموناست نه شماها !!!!! ولی خب مگه می شد ؟!!! بالاخره هر چی بود با همه حرف و حدیثاش تموم شد و مهلا رفت تا دوره جدیدی از زندگیشو شروع کنه ! دایی براشون خونه رهن کرده تو محل خودشون و هزینه تحصیل مهلا و همینطور خرج زندگیشونو ب عهده گرفته اونم تا وقتی که سعید درسش تموم بشه و بره سرکار ! خونواده سعید آدمای با شخصیتی بودن و ی جورایی ب غیرت پدر سعید برخورده بود ولی دایی استدلال خودشو داشت : « من راضی نبودم ب این ازدواج چون که پسرتونو و طبقه اجتماعیشو در حد و شان دخترم نمی دیدم ! و این حقمه که نذارم دخترم بهش سخت بگذره ! شماهم اگه خیلی مایلید ی گوشه از زندگیشونو بگیر دستت نذار آب تو دل دخترم تکون بخوره ! اگه غیر این بشه در اولین فرصت مهلا رو بر می گردونم !!!» همه این جشن ی طرف نوش و عیش نداشتش ی طرف ! اصولا تو مراسم و جشنایی که خونواده مادری می گیرن از هیچی خبری نیست ! من و سیا هم برگشتنی  رفتیم تو حیاط و ی دل سیر نوشیدیم ! مامان هم هی غر غر می کرد و رگ و ریشه پدری رو بالا و پایین می کرد !و بابا ی ریز می خندید و برا حرصی کردن بیشتر مامان اومد کنار ما و هی با مزه پرونیهاش سعی داشت مامان و هم همراهمون کنه .سیا امروز صبح برگشت ! عجیب دلتنگش شدم !و فک نمی کنم تا پایان ترم تحصیلی بتونم ببینمش . مامان ب تکاپو افتاده بود و چیزایی رو که لازمش می شد رو راست و ریست می کر د ! ومن ی دل گرفتگی عجیبی داشتم و مث کنه چسبیده بودم ب سیا و دوست داشتم این ساعات آخر رو  لحضه ب لحضه شو کنارش باشم . ی چن وقتی بود سیا گیر داده بود که بابا ماشینشو عوض کنه !بابا هم هی نمراتت سیا رو بهونه می کرد و اینکه دلیلی نمی بینه این کار و کنه و آخرشم گفت اگه این ترم بدون افتادگی باشه اونوقت واسش عوض می کنه ! ولی سیا مث بچه ها هی ادا واطوار در می یاورد هی می گفت شما فقط فکرژامی هستی و  اصن توجه نمی کنی  ب من و . . .ی جورایی دلم گرفت از حرفش ولی ب رو خودم نیاوردم سعی داشتم باهاش حرف بزنم اما آقا هی همون حرفا رو تکرار می کرد آخرشم پیشنهاد دادم ماشین منو ببره و قارقارکش رو بذاره بمونه اینجا .دیوونه خیلی خوشحال شده بود  ولی اونقدر غافلگیر شده بود که نمی دونست چی بگه ! هی می گفت نه این درست نیست .ولی بالاخره راضی شد و با ماشین من رفت ! دروغ نیست بگم ی جورایی هم دوست داشتم بگه نه  آخه نه اینکه خیلی شلخته اس خدا میدونه چی ب روز ش بیاره ! کلی سفارش کردم . بابا با این کار موافق نبود و هی بهم می گفت فردا نیای بگی اینطور شدو اونطور شدا ! من حوصله غر شنیدن رو ندارم .هر کاری می کنی پای خودت ! و سیا رفت . اینقدر خونه سوت و کور شده که حد نداره ! مامان که خیلی وابسته سیاست همچین زانو غم بغل گرفته هر کی  ندونه فکر می کنه عزای کسی رو داره ! بعد رفتن سیا بابا هم رفت بیرون و من و مامان خونه موندیم ! من مث همیشه  رفتم اتاقمو  موزیک بلند کردم و ولو شدم رو تخت و شیپی رو بغل گرفتم   ی وقتی  دیدم موزیک قطع شد و مامان بالا سرم واستاده « تو کی می خوای بزرگ بشی ؟ عروسی عمه جونتونه که  موزیک بلند کردی ؟ !!! عوض سگ بغل گرفتن و بچه بازی  برو ی سر ب دانشگاه بزن . . .» بعدم اونقدر گفت و گفت و گفت که داشتم ب مرز جنون می رسیدم .خودمم نمیدونم چه مرگم شده با همه خوشحالیم برا دوباره رفتن ب دانشگاه ولی اصن حس و حالی ندارم ! بعد ثبت نام دیگه نرفتم ! بابا خودش واسم انتخاب واحد کرد  و استادها رو هم ب انتخاب خودش ! ب من گفت از دهم بیا همین ! تو جرو بحث خیلی  آروم با مامان بودم و در همون حین داشتم حاضر می شدم تا مثلا برم دانشگاه که باز ی وقتی اومد « آخه با این وضع می خوای بری ؟ خدا من از دست تو دیوونه شدم و ای سانسور . . و ای سانسور . . . » فکر اینجارو نکرده بودم ! اصن یادم رفته بود که دیگه باید مقنعه سر کنم و مانتوم  فلان نباشه و کفشم اینطور نباشه و . . . بعدم یادم اومد که اصن سراغ خیاط رو نگرفته بودم  حسابی دیگه اعصابم خط خطی شد و زنگ زدم ب خیاط که ببینم مانتو شلوارمو آماده کرده یا نه ! اونم با کلی عذر خواهی گفتش تا عصر حتما آماده می کنه ! بهونه خوبی دستم اومدد همه حرصمو از سرزنشهای مامان رو سر اون بنده خدا خالی کردم . وبعدم ی نفس راحت کشیدم « بفرما لباسام آماده نیست!  با این مانتوها هم که نمیشه رفت دانشگاه ! پس می مونه فردا » بعدم بدون توجه ب غر غر های مامان و صد البته باز بالاو پایین کردن رگ و ریشه من که آره تو هم مث خونواده باباتی ! همونطور  بی فکر و حرص درآر !خیلی گستاخی ! خیلی احمقی ! خیلی . . . .ای خدا اینقدر گفت که کم مونده بود گریه ام بگیره . نشستم کنارش بغلش گرفتم که جون من چی شده از چی دلش پره باز هی داره  ب من گیر میده! هی من ناز می کشیدم هی اون ماهک رو ب رخ من می کشید که « الهی قربونش بشم  حرف رو حرفم نمی زد! الهی قربونش بشم متین و  با شخصیت بود ! فلان بود بهمان بود »  هیچی دیگه اونقدر بهم ریختم و دلم ب درد اومد که بلند شدم و رفتم بیرون از خونه ! رفتم کافی  اونجام کسی نبود و من با اعصابی خورد و بهم ریخته  رفتم  دانشگاه ! قبلش ی تماس با بابا گفتم  دارم می یام ! اینم یهو گفت « مامانت می گفت لباسات  هنوز آماده نشده الان چی پوشیدی؟ خواهشا سنگین باش ! اون جینگولکا رو اگه نپوشیدی بیا الان فلان کلاسم ! » آییییییییی وحشتناک اعصبام ر ی د م ا ن شده بود  .خدا ب داد من برسه امسال  من چی بکشم از دست بابا !  ب گمانم باید همه تلاشمو بذارم رو اینکه ی وقتی وجهه بابا خدشه ندار نشه ! ی وقتی کاری نکنم ، حرفی نزنم که  باعث بشه بگه فلانی دخترش این برخورد رو داره این گفتارو رو داره و . . .  ولی بازم ب رو خودم نیاوردم و برا لج بازی هم شده رفتم پیشش .هر چند لباسام خیلی معمولی بود فقط رنگ و روی رسمی رو نداشت ! . ی نیم ساعتی تو کلاس بابا نشستم .بعدش بابا منو با یکی دو تا از اساتید انتخابیش آشنا کرد وبعد اون  باز ی عالمه سفارش که سعی کن رفتارت سنگین و متین باشه در خور شخصیت دختر من باشه !.من واقعا داشتم دیوونه می شدم و کم مونده بود ب گریه بیفتم .آخه اینا فک کردن من کیم ؟ یعنی چطوریاست  رفتارم که اینقد هی سفارش می کنن ! برگشتم خونه و نشستم کنار مونا جون بزن زیر گریه و همه چی رو براش تعریف کردم . ب قول مونا جون بابا حق داره این حرفا رو بزنه ! اخه اونجا همکاراش اونوقت تورو ب نامت نمی شناسن  تور ب اسم دختر فلانی می شناسن و اینکه باید بیشتر مواظب رفتار و گفتارت باشی ! مونا هم حرفای اونارو می زد منتها لحنش آرومتر و دلجویانه تر بود و این باعث شده بود من  آروم بشم ! ولی خیلی سخته ! زیر سایه پدر بودن ! اسم پدر رو یدک کشیدن خیلی سخته ! اونوقت جایی برا نمایان کردن خودت  وتواناییهات نیست ! که اگرم باشه بازم گذاشته میشه  ب حساب پدر !