188
هنوز تو درک خودم موندم ! امشب با کلی کش و کشان بالاخره تصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم ! گرفتم ! نه خیلی راحت ! خیلی خیلی سخت ! حالا چرا اینقدر سخت خودم هم نمی تونم هضمش کنم ! مث این دختر دهاتیا که هستن لپاشون گل می ندازه از شدت شرم و بعد از استرس زیاد هی گره چارقدشونو محکم می گیرن و می کشن ٬ اونطوری شده بودم ! من تا حالا اینطور دست و پامو گم نکرده بودم اونم پشت خط ! کسی که نه دیده بود منو و نه اونقدرا می شناخت که بخواد از رفتارم و گفتارم تصویر سازی کنه و همینطور بالعکس !بماند که چی گفتم در عین اینکه احساس واقعیمو تو اون لحظه بدون هیچ شرم و ابایی اوق زدم و ریختمش بیرون !و حالا بماند که اون منو شناخته یا نه !شایدم ب قول نیلو خواسته خودم بگم که نگفتم ! و لی علم غیب که نداره بنده خدا ! برفرض هم شناخته باشه ی لحظه هم تو ذهنش نمی تونست بین من گ و ه دختر دهاتی پشت خط با اون ٬ من خیلی معتمد ب نفس و زبوندار نت تعادل برقرار کنه ! آییییییی ی وضع مزحکی پیدا کرده بودم که حد نداشت از شور و آشوب دلم شیپی رو ب زور کنار پاهام نگه داشته بودم هی دست می مالوندم رو سرش و موهاشو ب بازی می گرفتم تا مگر ی کم از استرسم کم بشه و راحت بلغور کنم حرفامو ولی نشد که !و شنیدن دوباره صدای نیلو بعد مدتهاا ی شعف وصف ناپذیر و خوشایندی رو بهم داده بود ! و من ٬ من ی جورایی از اینکه این باور رو شکوندم داشتم لذت می بردم چه با اون که از شدت هیجان و استرس نمی تونستم جمله بندی کنم حرفامو و چه با نیلو که بی نهایت راحت بودم یعنی اصن فکرشو نمی کردم با همه راحتی که تو نت باهاش دارم بتونم تو واقعیت هم همینطور باشم ! همیشه ی مرزی تو گفتار و رفتارم با دوستام هست ! ولی حالا نیلو ٬ ی دوست نتی که همه شناختمون تو برداشتمون از نوع چت و نوع حرفامون و افکار مون هست همه این مرزا رو شکوند یعنی شکوندم !و و خ که چه لذتی داره این شکستن ! .دوست داشتم سیا می بود باهاش حرف می زدم و از تجربه این لذت براش می گفتم ولی حیف نبود ! باهاش تماس گرفتم احمق بیشعور گفتش فعلا کار داره ی ساعت دیگه خودش تماس می گیره باهام . اونقدرام با کسی راحت نیستم تو دوستانم که بخوام از خصوصی ترین حالات روحی و روانیم براشون بگم ! چیزی که ی دوست نتی این تونستنو در من ب وجود آورده بود با همه بعد مسافتش و با همه تضادها و . . . که با هم داریم ! ولی مگه دهنم چفت و بست داره ! رفتم نشستم ور دل مامان که آره ی چیزی هست می خوام بگم فقط سرزنش منش توش نباشه ها من فقط می خوام حرف بزنم و شما این بعد قضیه رو توجه داشته باش که با بیرون ریختن این حرفا دنبال ی نشست آرومم نه شنیدن حرفای قبل و . . . .ی کم گیج و ویج منو نیگا کرد و آخرش گفت باشه بگو ! و من از سیر تا پیازو براش گفتم حتی از تپق هایی که تو تماس با اون داشتم و حتی از راحتی بی حد و حسابم با نیلو ! و آخر اینکه چرا من نمی تونم بین احساس مجازیم با واقعیتم تعادل برقرار کنم ! آی گفتم و گفتم و گفتم تا حسابی دهنم کف کرد .مامان هیچی نگفت فقط گفت « واقعا اگه ی همچین حسی رو داری چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی ؟ خب بذار مزه این ب قول خودت شیرینی ها بیشتر و بیشتر تکرار بشه !شاید اون وقت کم کم خودت بتونی این تعادلی رو که میگی رو برقرار کنی و . . . و . . . » هیچی نگفتم و باز خودمو انداختم تو اتاق و نشستم پا نت ! ولی خستم کرد ! حاضر شدم برم بیرون که باز مامان جلوم سبز شد « میدونی ساعت چنده ؟ الان مثلا کجا می خوای بری ؟ » ساعتو نیگا کردم دیدم ای بابا من تو این مدت اصن گذشت زمانو احساس نکرده بودم ! شده بود نه و نیم و چن مین بعدش بابا می یومد خونه ! ولی بد جور دوس داشتم برم بیرون ی هوایی بخورم و دادو بیدادمو سر بدم تو خیابون ! گفتم می رم زودی بر می گردم ! گفته نه بابات الانه بیاد ببینه این وقت شب رفتی بیرون باز عصبی میشه ! یکی من بگو یکی مامان .اخرشم نتونست منو قانع کنه و من ی ماچ چسبوندم رو چال گونه هاش و رفتم ! وحشتناک با آخرین سرعتی که می شد این خیابونا رو بالا و پایین کردم و لی بازم راضیم نکرد انداختم جاده ساری شالو از سرم برداشتم و گره موهامو باز کردم و موزیکو تا آخرش بلند بلند ! کاشکی می شد این مانتو لعنتی رو هم از تن در می یاوردم ! خسته از هوار کشیدن دنبال ی بریدگی چیزی بودم تا بتونم دور بزنم که بوق بوق دوتا ماشین سرمو چرخوند ! بی شرفا افتاده بودن دنبالم و نیششون تا بنا گوش باز و من تازه اون موقع ب خودم اومدم و با بدبختی تموم موهامو که باد ب پیچ انداخته بود و ب صورتم چسبونده بود رو مرتب کردم و گره زده و دوباره شال رو انداختم روش ! ولی ب ی گ و ه خوردنی موندم که حد نداشت ! جاده خلوت و اونم اون و قت شب ! بی نهایت ترسیده بودم و تا جایی که جا داشت پامو رو گاز می فشردم هی خودمو لعنت می کردم و دوست داشتنی ترین فحشای آبدار رو نثار خودم می کردم !تا رسیدم شهر که دیگه جونی برام نمونده بود از شدت ترس و تنهایی ب گریه افتاده بودم ! و مونده بودم حالا چطور اونا رو گم و گورشون کنم !از بس خیابونا رو دور زدم و اینور و اونور تا آخرش کوچه ب کوچه شدم و اونا گمم کردن ! وقتی رسیدم خونه شده بودم مث این بچه دبستانیها که روز اول مدرسه ماماناشون تنهاشون میذارن و اینا بعد دوباره دیدن مامانشون زرتی بغضشون می ترکه و . . . مامان دیوونه شده بود از دستم و هی می گفت چی شده مگه ؟ از اون بدتر جناب بابا دست ب کمر و با ی نگاه خیلی خشمگین « هزار بار بهت گفتم هر جا می ری برو ! هر غلطی می کنی بکن ! ولی یادت نرفته که گفتم دوست ندارم این وقت شب بیرون باشی ؟ آره یا نه ؟ » اون لرز و ترس ی طرف که هنوز فروکش نکرده بود و آروم نشده بودم این عصبانیت بابا هم ی طرف ! لال شده بودم و هیچ توضیحی نداشتم و چشمم ب دهن مامان بود که حداقل ی چیزی بگه ! « اینقد ب مامانت نیگا نکن ! اونقدا بچه نیستم که بخوای گولم بزنی! منتظرم توضیحتو بشنوم با اینکه بارها و بارها بهت تذکر داده بودم !» فقط گفتم نیاز داشتم ! لازم بود برم بیرون ! واقعا لازمم بود ! بعدم بی اینکه بهش فرصت حرف زدن بدم باز خودمو انداختم زیر دوش آب سرد و ی نفس عمیق کشیدم !.یکی از بچه ها قول داده بود برام چن تا " همستر " بیاره ! هی امروز و فردا می کنه .هنوز که نیاورده ! و من از خیلی وقته جاشونو درست کردم و گذاشتم ی گوشه اتاقم ! شیپی خیلی حساسیت نشون میده ب این محفظه کوچیک شیشه ای معلوم نیست بعدا که اونا رو بیارن و این ببینتشون چی کار کنه ! خدا کنه باهاشون کنار بیاد والا مجبور می شم برا راحتی شیپی هم شده دست از خواسته ام بکشم . همینطوریش چشم نداره اون لاک پشت کوچیک رو ببینه ! همین ببینه که من نیستم زرتی می ره روش پارس می کنه و سعی داره هر طور شده اونو از تو لاکش بکشه بیرون !