تازه افتاده بودم روفرم ها ، تازه داشتم سعی می کردم ب قول آقای ایلاتی ب وقایع افتاده ی شیرین زندگیم و هر چند تلخ  و نیفتاده هاش دید خوبی داشته باشم و اونارو در حد توانایی خودم ب تعبیر بشینم و خیلی زیاد خودمو درگیر کنکاش تو جزییاتش نکنم  بخصوص تلخی هارو ! ولی نشد که ، نمیذارن که !سرشب بود که گوشیم دیلینگ و دیلینگش در اومد منتظر تماس پریسا بودم برا همین بدون نیگا کردن ب شماره زرتی جواب دادم ! ولی با شنیدن صدای مریم انگاری انداخته باشنم تو دیگ آب جوش انتظار هر کسی رو می کشیدم غیر این ! د بیا اونوقت بابا هی منو محکوم می کنه که چرا نمی خوام گذشته رو ب فراموشی بسپرم ! چرا هی سعی می کنم . . . من اگه بخوامم که واقعا دوس دارم اینطور بشه ولی نمیذارن که ! موندم چه مرگمه هر کسی که ی جورایی با تو نسبتی داشته باشه رو می بینم و یا حتی صداشو می شنوم از این رو ب رو می شم و حسابی گند می زنم ب تمومی زحمتای ایلاتی و حس و منطق خودم !دروغ نیست که بدم نیومد از اینکه صدا مریم رومی شنیدم در عین اینکه واقعا عصبی شده بودم و کنجکاوی بی حد و حسابی که چی کارم داره ؟ چی باعث شده که اون از اون سر دنیا یهو ب یادم بیفته و . . . می گفت یهو دلش هوا منو کرده بوده ! می گفت یکی دوساعت پیش داشته با مامانت و مهرانه صحبت می کردن که حرف من می یاد وسط  و  این خانم ب سرش می زنه ی خبری ازم بگیره ! واقعا عصبی شده بودم ! کنترل گفتار خودمو نداشتم تو پیدم بهش که « خب که چی ؟ دلتنگیتون فرو کش کرد حالا ؟ ما چه نسبتی با هم داریم اصن ؟ شاید ی زمانی داشتیم یعنی امکانش بود که می داشتیم ولی نشد !کم اذیتم نکردین ، کم ب فحش نکشوندینم با این حال بازم دور هم می شینین و لعن و نفریناتونو هم از اون ور مرزا حواله من می کنین بعدم زنگ می زنی که آره . . .» من ی بند حرف می زدم و اون هی دعوتم می کرد ب آرامش که اینطوری که تو فک می کنی نیست ! تو چرا یهو برخوردت با من عوض شد ؟ هر کی ندونه خودت که خوب میدونی چقدر برام عزیزی و . . »و من کم کم مث اسپندی که از جهش بیفته آروم گرفتم و شرمساراز حرفام عذر خواستم  .می گفت مامانت گفته چی بینمون افتاده تو این مدتی که اینجا بوده ! می گفت  ی جورایی عذاب وجدان داشته از آخرین برخوردمون !می گفت برا نفرت از من نبوده که گور شکافتن و برا بار دوم حسرت نداشتنتو  در دلم نشونده ! می گفت برا همه اینا عذر خواسته ! و . . . و . . . ی جورایی از شنیدن این حرفا آروم گرفته بودم و ی جورایی هم از شدت از شدت از شدت . . . نمی تونستم گریمو کنترل کنم و ب هق هق افتاده بودم ! عجب! دنیای کثیفی ! عجب ادمای کثیفی وبعد شروع کرد از این ورو اونور گفتن ! از درسش ، از نامزدش که قراره تا چن ماه دیگه اونم بره اونجا ، از مهرانه و اون شوهرش که این روزا حسابی زدن تو برجک هم واز بهداد !خیلی متفاوت تر ازقبل از بهداد صحبت می کرد .تا جایی که گفتم « برا بهداد مشکلی پیش اومده ؟ » هیچی نگفت و یهو افتاد رو قربون صدقه رفتن و . . . بعدم گفت بهداد الان ایرانه و اگه اجازه بدم شماره منو بده بهش ! هیچ توضیحی هم واسه این خواسته اش نداشت ! گفتم من اصن  تمایلی ندارم دیگه با هیچ کدوم از شماها هم صحبت بشم ! تورو هم واسه خاطره قشنگی که ازت دارم و همیشه  جانبداریمو می کردی هنوز تو دلم نگه داشتم والا منو چه ب بهداد ؟! اصن من چه حرفی دارم  با بهداد بزنم ؟ یا اون چه حرفیه که می خواد ب من بگه ؟!من شوکه شدم وقتی در برابر اصرارهام مریم دهنش باز شد و اون چیزی رو که  بیست مین تموم داشت براش مقدمه چینی می کرد  رو گفت ! من واقعا  ب لرزش افتادن دست و پام ! موها تنم سیخ شده بود و حس می کردم برهنه ی برهنه تو برف نشوندنم ! ای خدا ! قربونت بشم من ! ای خدا گیساتو شونه بکشم من ! ای خدا چایی دم کنم واست ! ای خدا رخت چرکاتو بشورم و بندازم رو دوش باد !ای خدااااااااا کجا نشستی خب که این چیزا رو نمی بینی ؟ هان؟ مگه من تحملم چقدره ؟ مگه من کیم ؟ یا اینا کین که ی همچین اجازه ای رو ب خودشون می دن ؟!!!! بله بهداد خان برادر جنابعالی کبکش خروس می خونه ! یهو هوس عشقو عاشقی ب سرش می زنه ، یهو این وسط یادش می یاد ی داداشی داشت که الان زیر خروار خروار خاک خوابیده و اون داداشه ی نامزدی هم داشت و این نامزده داره راست راست می گرده رو زمین ! این نامزده هنوز بختشو با یکی دیگه گره نزده ! این نامزده بد برو رویی هم نداره ! این . . .  بله ! بهداد سی و چن ساله شما می گه کی بهتر از این نامزده !هم روح داداشم شاد میشه  وخ که چه شادی هم میشه هم عذاب وجدان ننم آروم می گیره ! منم که کم از اون داداشه ندارم این بدبخت بیچاره هم از سیاه بختی در می یاد !از شدت شوک عصبانیت چی چی هر چی که بتونه خشم و انزجار رو نشون بده چنان دادی کشیدم رو سر مریم که مامان و بابا ریختن تو اتاقم و با دیدن اونا بدتر عصبی شدم و دوباره داد و فریاد « من می خوام تنها باشم هیچ کس مزاحمم نشه لطفا ! لطفا » اونقدر تو این لطفا گفتن من عجز و لابه بود که مامان همونجا ب اشک نشست و گفت « فدات شم باشه تو آروم باش ما می ریم  »و بابا هیچی نگفت و رفتن ! درو محکم کوبیدم بهم و نشستم ب اوار کردن عصبانیتم رو سر مریم ! و چه رویی داشت انگار نه انگار که چی چیزایی ب من گفته ! انگار نه انگار که داره چه چیزایی رو از من می شنوه !گفتم ب اون مامانت بگو ! گذشته ها که گذشت هیچ وقت هم بازگشتنی نیستن و دردهاش همیشه مث ی دمل چرکین رو دلم می مونه ! همه طعنه هات ، همه نیشهات ، همه  توهینهات ، همه کوفت و زهر مارها ! همه اینا موندن ولی بازم سعی داشتم همیشه رابطه خوبی باهات داشته باشم ! فقط و فقط برا اینکه میدونستم گریزی از هم نداریم و چه بخوایم و نخوایم در داشتن مهرداد شریکیم و من ب احترام این داشته نمی خواستم هیچ وقت توهین کنم ! و نکردم ! ولی حالا چی ؟ حالا که نه مهردادی هست و نه هیچی دیگه ! ومن اونقدرام فرشته صفت نیستم که بخوام همچنان تحمل کنم ! شما چی چی با خودت فکر کردی ؟ نمی ترسی بد شگونی من این یکی رو هم بکشونه تخت سینه قبرستون ؟ اصن من موندم چطور ب خودتون اجازه دادین ی همچین فکری بکنین ؟ چطور شرم نکردین از  وا گو کردن خزعبلات ذهن کثیفتون ؟!.مریم می گفت « زیاد ب خودت فشار نیار ! من چیزی نگفتم که اینطور داری خودتو پاره می کنی ؟ ( !!!!!!!! ) این فقط ی پیشنهاد بود ! من ب بهداد گفتم این آدم نیستش ها این اگه آدم بود سر خور نمی شد . . .  ولی تو درک نداری  آخه فک کردی کی می اد سراغ ی زن بیوه ( !!!!!! ) »!!!!! مث مادر مرده ها نشستم رو زمین و بلند بلند زدم زیر گریه !ب لطف کوبیدن  هر چی جسم سخت و سنگین رو دیوار  رنگش پریده و گچش ریخته ! شیشه آیینه میز توالتم ریز ریز شده ! تابلو هام درب و داغون !وسرم از بس ب دیوار کوبیدم وحشتناک ویز ویز می کنه و اینم ب لطف چن تا بروفن داره نفسای آخرشو می کشه ! و الان ،الان آرومم ! خیلی خیلی آرومم و دارم سعی می کنم این یک ساعت رو از روزم حذفش کنم ! دارم سعی می کنم اصن بهش فکر نکنم که چی شنیدم و چی گفتم ! موزیک گذاشتم از اینایی که چرت و پرت می گن و ب قول سیا برا انرژی گرفتن خوبه ! و بلندش کردم تا جایی که درو دیوار اتاق می لرزه ! می خوام ذهنم ب خودش این اجازه رو نده که ی لحظه هم شده این حرفا رو برا خودش یاد آور ی کنه! ولی نه ! نمیشه ! من ؟ من زن بیوه ؟؟؟؟؟؟ همه حرفا ی طرف این ی لغت  هم ی طرف ؟ آخه کجای دنیا  نامزد رو همسر می دونن ؟ نامزدی که عمر حلقه دست کردنمونم  ب دوماه هم نرسید ! اسمی ازش تو وامونده شناسنامه ام ب ثبت نرسید ! آخ خدا ! مامان صدا گریه اش می یاد تو اتاقم و اصرار داره درو باز کنم تا بیاد با هام حرف بزنه ! بابا هر ی ساعت می یاد و التماس می کنه که بیا بیرون با هم حرف بزنیم بیا ببینم چی شده ! ومن فقط داد می کشم که تنهام بذارین ! رفتار خودم برا خودمم تازگی داشت  چه برسه ب اونا اونقدری که بابا هم ب ناز کشی می یفته و هی میگه سعی کنم آروم باشم و بیشتر از این اعصابمو تحریک نکنم ! من فقط رفتم بیرون  سر یخچال اون کوفتی رو برداشتم و برگشتم تو اتاقم و الان دارم خودمو خفه می کنم ! خیلی گشتم تو دفترچه تلفنم تا شماره بهداد رو پیدا کنم و هر چی دوست دارم بارش کنم و دلمو خنک ! پیداش کردم ولی از بس خط خطی کرده بودم روشو نتونستم بخونمش ! تو ی عوضی هم دست از سرم بردار مرده شور هر چی خاطره قشنگ و مستیهاشو ببره با ریخت رگ و یشه ات ! موندم والا موندم وقاحت تا چه حد ؟؟؟؟ تا چه حد ب خودشون اجازه میدن اینطور یکی رو ب بازی بگیرن ! داداش کثافت تراز خوکت چطور ب خودش اجازه داده ها ؟؟؟؟ نکنه فک کرده این چن  وقتی که ایرانه ی جور سرشو گرم کنه ! وکی بهتر از من !!!!!! پیرمرد چلغوز ایکبیری خودشو چه گ و ه ی دیده ها ؟ اون مامان احمقت چه تصوری داره از من ؟ از خانواده من ؟ میدونی الان که فک می کنم باید برم بیفتم رو پاهای بابام ! باید برم ب زار بشینم و بگم منو برا همه اون چهارسالی که زجرشون دادم برا رسیدن ب تو ببخشه ! باید برم بگم بابا غلط کردم گ و ه خوردم تو می گفتی اینا فقر فرهنگی دارن ! تو می گفتی اینا شان و منزلت و احترام حالیشون نمیشه ها !تو می گفتیا ! تو می گفتیا ! ای خدا .تف ب این روزای گ وه و شبهای گ و ه ترش ! همچین آدمو می چلونه که منطق و حس و کوفت و درد رو همه چی رو ب فاک میده !