سرانجام کلاسای ما شروع شد و راهی دانشگاه شدیم ! وای اصنا حس و حالشو نداشتم تازه یکی دو ساعتی بود که خوابیده بودم. مامان با کلی نازو نوازش و قربون صدقه بیدارم کرد  ی وقتی دیرم نشه ! ولی خیلی خمار خواب بودم و هی پتو رو رو سرم می کشیدم و التماس که بذاره ی ساعت دیگه هم بخوابم ! فکر نمی کردم اینقدر نامرد باشه ها زرتی زنگ زده بود بابا و ی وقتی  با تشر بابا از خواب پریدم که هی سرزنش می کردکه همین اندازه فکر نکردی که امروز کلاس داری و شب زودتر بخوابی ! بعد اینقد گفت و گفت من مجبور شدم از جام بلند شم ! سعی می کردم هیچی نگم تا بره و من ی ٬ ی ساعت دیگه بخوابم و بعد برم ولی نرفت و منتظر مونده بود تا خودش منو ببره !وحشتناک خواب داشتم برا همین خودمو انداختم زیر دوش آب سرد تا ی کمی حالم بهتر بشه و از سرم بپره این خواب لعنتی ! بماند این وسط نق نق های مامان و غر غر های بابا !ولی وقتی حاضر شدم و گفتم بریم . دوتایی زل زدن ب من و مامان گفت « الهی بمیرم برات چقد تو این لباسا ناز شدی » و بابا هم می گفت خیلی مانتو شلوار و مقنعه بهم می یاد !!! او و و و ق .تو آیینه که خودمو نیگا کردم شده بودم مث این دخترای دبیرستانی و از تیپ خودم حالم بهم می خورد . و بالاخره رفتیم .ی جمعه داشتیم که اینم ازمون گرفته شد از یازده صبح کلاس دارم تا ۹ شب ! آییییییییی خدا . ساعت دوم هم اولین کلاسم با بابا بود ! ی حس خاصی داشتم   وقتی بابا می خواست معارفه انجام بده .نوبت ب من که رسید و فامیلیمو گفتم زیر نگاه های سنگین و کنجکاو بچه های کلاس آب شدم ! پایان کلاس یکی دوتا از دخترا دورم کردن که نسبتی داری با استاد؟ . . .؟ گفتم نه  باید داشته باشم ؟ گفتن فامیلیتون یکیه ! گفتم خب باشه خیلی ها هستن که فامیلیشون شبیه بهمه ! گفتن نه خب فامیلیتون خاصه ! برا همین آدم ب شک می یفته ! گفتم مهم نیست و ازشون جدا شدم . دیگه این دوتا رو ندیدم تا دوساعت آخر که باز باهاشون بودم ! ی چش و ابرویی برام بالا می نداختن ی فیسی می یومدن که احساس بدی بهم دست داده بود ! همه کلاسو پر کرده بودن که آره چون باباش فلانه فک کرده خودش خیلیه  از دماغ فیل افتاده و اینا !!!!!! وقتی اینارو یکی بهم گفت حسابی دیوونه شده بودم از دستشون ! دوست داشتم سرشون داد بکشم و ی چیزی بارشون کنم ! ولی نتونستم و ساکت نشستم سرجام ! برگشتنی هم چون پیاده بودم می خواستم  سوار خط شم که یهو بابا خودش اومد ومن وقتی نشستم تو ماشین همچنان سنگینی نگاهشونو حس می کردم ! حس بدی بهم دست داده بود و هی بابا می گفت خب چطور بود امروز ؟ تعریف کن و . . . گفتم اصن خوب نبود ! و براش تعریف کردم ! می گفت چرا سعی داری بگی که نه ما نسبتی نداریم ! مطمئن باش فهمیدنش و یا نفهمیدنش برا این بچه ها که یقینا بعدها دوستات خواهند شد تاثیری نداره تو روابطتتون و برداشتشون ! و اگه هم داشته باشه اونقدر کم رنگه که ب چشم نیاد ! من هر چی می گفتم بابا ی چیزی از آستینش در می یاورد ! ولی واقعنی چقدر بده من همینطوریش تو برقرای ارتباط خیلی سختم و دیر جوش می خورم ! از وقتی هم برگشتیم گرگان  دوباره رفتم سراغ بچه های انجمن  همونایی که از هفده هجده سالگی باهاشون آشنا شده بودم و حلقه دوستانه ام محدود میشه ب همینا ! باقی در حد سلام و علیک می مونن و شاید ماه ها طول بکشه تا بتونم ی کمی راحت تر باشم باهاشون ! حالا اینجا  اونم با این برخورد و این نوع واکنش بچه ها بعید می دونم بتونم ب این زودیها باهاشون دوست بشم و اینکه اونا اینو بذارن ب حساب اینکه آره من خیلی خودمو می گیرم و فلانم ! .همین رسیدیم خونه خودمو انداختم رو تخت و ب مامان که می گفت بیا شام بخور ! بیا تعریف کن ببینم چطور بود امروزت گفتم فقط خواهش می کنم اجازه بده بخوابم ! فقط ی ساعت ! بعدم همچین افتادم که نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت دوازده شب بود ! و آی باز فردا روز از نو و . . . تا دوشنبه  دیگه درگیر درس و مشق می شم ! از الان آرزو می کنم سه شنبه بشه و من اوه ی نفس راحت بکشم .