من الان ی جورایی خیلی می ترسم از تنهایی! شیپی از اون موقع که بهش قرص دادم خوابیده هر کاری هم می کنم بیدار نمیشه تا کنارم باشه . پریسا هم امشب نامزدش اومده بود دیدنش نتونست بیاد . از ترس اینکه اتابک بفهمه سیا رفته جرات نمی کنم اونجا برم . موندم مونا چرا امشب روناک رو نفرستاد بیاد پیش من همیشه اخر هفته ها شبها می یومدش تا بغل من بخوابه . پشت کامی هم که می شینم هر لحظه تصور می کنم یکی از پشت می خواد دستشو ب من بزنه و این خیلی وحشتناکه . چقدر که مهردا بدش می یومدمی گفت « زن ترسو دوست ندارم ٬ ترس تو هر زمینه ای که باشه نمی ذاره ب رفتارت تسلط داشته باشی اینطوری بچه مونم ترسو بار می یاد » قهقه هاش منو ب وجد می آورد .کاشکی بود . کاشکی الان بود بغلم می کردی تا این تپش ناخواسته دلم آروم بشه . . . وقتی اومدم اینجا بازم بنویسم تا آرومتر بشم  بیشتر ریختم بهم موندم این بیشرفها از اینجا هم دست نمی کشن با این ناسزاهاشون  ب کجا می خوان برسن ؟ من اینا رو اینجا نمی نویسم که آشغالایی مث اونا بیان بخونن و بعدش فحش بارم کنند . فقط می نویسم واسه اینکه تلنبار نشه رو دلم  تا آرومتر بشم همین . . .