192
بابا امروز صبح رفت تهران ! امسال غیر رشت قرار بود دانشگاه شیراز هم بره ولی نشد اینجاپرواز هاش برا شیراز گاه گاهیه و بابا نمی تونست مسئولیت قبول کنه ! برا همین افتاد تهران ! قبل رفتن هی سفارش عمو اینا رو می کرد که وقتی اومدن خونه ما نگهشون داریم تا فردا که برگرده٬ کلی هم سفارش ب من که زبونمو نگه دارم و چرت و پرت نگم ی وقتی !!! از کلاس که برگشتم عمو اینا اومده بودن و مامانی رو هم با خودشون آورده بودن !کلی ماچ و بغل .زن عمو ی کمکی لاغر تر شده بود و عمو موهاشو بلند کرده بود ٬ وخ که چقدر هم بهش می یومد اینقده دوس دارم مرد موهاش بلند باشه بهش گفتم « عمو اینقد صاف و صوف نکن صورتتو ته ریشی بذاری خیلی جذاب ترم می شی ! او و و و ه من شیفته این تیپم » عمو که افتاده بود رو خنده و هی قربون صدقه ام می رفت ولی زن عمو ! آی زن عمو هنوز نیومده نیش اولو انداخت :« ولی فک نمی کنم فرزام این تیپ رو دوس داشته باشه ! شیفتگیت عزیزم محدود میشه ب عمو و احیانا پسرایی که دورو برت می بینی » !!!! با همه اینکه سعی داشتم چیزی نگم ! ب قول مامان هر چی شنیدی اصن محل نده و اینا ولی مگه می شد ! اینا همچنان فرزامو ب من گره می زننش و تو گره هایی که زن عمو با حرص و درد می زنه کلی هم منو حرص میده و عصبی می کنه گفتم :« زن عمو منو نشناختی هنوز ! اگه منم ٬ یعنی اگه ی روزی قرار ب بودن من باشه اونوقت مطمئن باشین فرزام اون تیپی میشه که من می خوام !هر چن الانشم داره کم کم میشه انشالله گذرتون افتاد و رفتین دیدینش می بینن که چه ریختی واسه خودش درست کرده » عمو ب قهقه افتاده بود و مامان هی ایما و اشاره که ساکت شو .ومن نه اینکه خیلی بدجنس شده بودم رفتم نشستم پشت کامی و صداشون کردم تا بیان عکسایی که فرزام از خودش برام فرستاده رو ببینن ! و آییییییییی چقد لذت بردم وقتی زن عمو لب و لوچه اش آویزون شده بود و هی می گفت « نیگا پسره چی کار کرده با خودش انگار نه انگار که تو اروپاست و . . . » . بعد ناهار ولو شدم رو تخت و مثلا می خواستم درسای بابارو بخونم که ی وقتی اومد و پرسید کم نیارم ! یهو مامان اومد تو اتاقم و در حالی که سعی می کرد صداش ب گوش عمو اینا نرسه گفتش :« تو چرا لباساتو تو اتاق سیا میذاری ؟ کم ریخت پاشتو جمع نمی کنم اونوقت می ری اونجارو رو هم بهم می ریزی ؟ حد اقل ی کم شعورت می کشید که زشته این چیزا رو ببری ولو کنی اونجا » !!!! چشام شده بود چهارتا و هی گفتم من چیزی اونجا نذاشتم٬ مگه چی هست حالا ! بعد مامان ی بسته نایلونی رو در آورد وقتی چشمم خورد بهش تا تهشو خوندم و اینقدر خندیدم که حد نداشت ! وحشتناک ب خنده افتاده بودم و مامان حرصی شده بود .کثافت بیشعور ی دست لباس زیر گرفته بود ووووووووویییی چه سلیقه ای هم داشت .معرکه بودا ! گفتم « بخدا شک ندارم این بیشعور اینو برا سحر گرفته و یادش رفته حتما ببرتش » اونقدر خندیدم که اشکم دراومده بود و زن عمو هم اومد تا ببینه جریان چیه حالا اونم اضافه شده بود و بعدم نشستن با مامان از حماقتهاا و بیشعور بازیای پسراشون تعریف کردن ! منم زنگ زدم ب سیا هر چی می گفتم چیزی جا نذاشتی و اینا ؟ می گفت نه ! آخرش دیدم نمیشه گفتم « مگس آشغال مامان فلان چیزو از زیر تختت پیدا کرده » طفلی یهو شوکه شد و زبونش بند اومده بود می شد تصور کنم که چقدر سرخ شده و . . . بالاخره زبون باز کرد و گفت که آره اونو برا سحر خریده ولی سایز که دستش نبوده وقتی با سحر تماس می گیره این خانم هم میگه ببر پسش بده یا تعویضش کن این ب سایز من نمی خوره ! وای خدا ترکیدم از بس خندیدم و سیا هی آب دهنشو قورت می داد و هی حرف می زد ! گفتم « اخه بیشعور چطور بعد دوسال هنوز سایز سحر دستت نیومده » اینو که گفتم یهو پرو تر شدو زد زیر خنده : « ببین حالا که فهمیدی اگه زحمتت نمیشه ببر فلان جا تعویضش کن بعد برام پست کن » !!!!! بفرما ب کوچیکتر رو بدی همین میشه دیگه ! . از بس خندیدم نمی تونستم خودمو کنترل کنم که بالاخره عمو هم جریانو فهمید « ای جوونی یادش بخیر ما کجا و این جوونای حالا کجا ! » بعدم با زن عمو نشستن ب کل کل که آره یادته فلان چیزو خریده بودی ! یادته فلان چیزو خریده بودم و اینا ! ی ساعتی گذشته بود و من نشستم پا نت ولی هی یاد این کار سیا می یفتادم و اصن نمی تونستم خندمو کنترل کنم اخرش مامان اومد که «خفه شو تو هم شورشو در آوردی » ولی مگه می شد سیا و این کارا !!! مونا جون که اومد نشستم با کلی خنده و مسخره بازی براش تعریف کردم و بعدم دوتایی بزن زیر خنده زن عمو هم دست کمی از ما نداشت ! ب مونا گفتم « جون من ٬ اتابک هم از این چیزا وقتی دوست بودین برات می خرید ؟ » اونم گفت آره و تازه سلیقه سیا رو مسخره می کرد ٬ داداشای منو باش خاک برسرشون کنم چه غلطایی که نمی کردن ! زن عمو یهو بی مقدمه گفت « تو چی ؟ تا حالا دوس پسرات برات از این خریدا داشتن ؟» یهو جا خوردم ! هر چی بالا و پایین کردم از هر طرف که ب سوالش نیگا کردم دیدم ای خدا این دیگه چه مارمولکیه !ولی خودمو زدم ب اون راه و با خنده گفتم « نه زن عمو من ب این بچه خوبی ٬ ب این سر ب راهی اصن ب من می یاد دوس پسر داشته باشم ؟ حرفا می زنینا » گفتش « خب ما هم باور کردیم ! دوس پسر نه اون مهرداد خان چی ؟ اون از این خریدا نمی کرد! »اعصابم خورد شده بود این دومین باری بود که از وقتی اومدن اسم مهرداد رو می یاورد !برا همین دوست داشتم حرص بندازم تو تنش بی اینکه خودمو عصبی کنم « نکنه منظورتون فرزامه آره ؟البته بحث مهرداد جانم که جداست و همیشه جدا خواهد بود زن عمو جان ! والله اون این کارو نمی کرد می یومد دنبالم با هم می رفتیم خرید اونوقت اظهار نظر می کرد ٬ همین ! ولی فرزام آره از این خریدا کرده واسم ! ولی من اصن سلیقشو قبول ندارم مث اینکه بازم از این کارا کرده چون می گفت منتظره شما برین اونجا اونوقت برگشتنی بده بهتون تا واسم بیارین ! » اووووووووو زن عمو یهو ساکت شد و مامانم ب بهونه بردن چایی منو کشوند تو آشپزخونه « بس کن دیگه هی من هیچی نمی گم هی پروتر میشی ! چرا اینقد چرت و پرت میگی تو که می شناسی زن عموتو همینطوریش دنبال ی بهونه اس فردا ده تا هم میذاره روش و حرف می ندازه پشت سرت » « برام مهم نیست! واقعا مهم نیست !شماهم اینقده سخت نگیرین ٬من نمی تونم نیش و کنایه های زن عمو رو تحمل کنم که هی ی جورایی سعی داره بفهمونه که آره من تورو بعنوان عروس آینده نمی پذیرم و اینا ! در صورتکیه نمیدونه دل من با فرزام یکی نیست ! بذا هر چی دوست داره برداشت کنه و بگه اصن مهم نیست »تو همین حین بود که این مونای فضول هم اومد و حالا هی گیر میداد که « یعنی فرزامم آره ؟ جون من بیا نشون بده ببینم سلیقه این چه جوریاست » حالا خر بیارو باقالی بار کن !.عمو پیشنهاد داد تا شام رو بریم بیرون و اینو گذاشت ب حساب شیرینی دادن من که مثلا دانشگاه قبول شدم !گفتم من پولام ته کشیده ها .اگه خودتون حساب می کنین آره بریم ! ولی قبول نمی کرد می گفت امکان نداره باید شام بدی و . . .مامان مجبور شد بهم پول بده با اینکه ب قول خودش پشت دستشو داغ کرده بود دیگه اضافه بر پولایی که از بابا می گیرم بهم نده !ب عمو گفتم « دیدین حالا من واقعنی پول ندارم ! همش دوازده تومن ته کیفم مونده ! نه خداییش این انصافه . اخه ی دانشجو که همش دغدغه پولو داشته باشه که هیچی از درس و مشقش نمی فهمه ! » من چه جدی باشم و چه ب شوخی حرفامو بگم عمو می زنه زیر قهقه و لا ب لاش هی قربون صدقه ام می ره و . . . بعدم گفتش مگه من مردم که تو دغدغه پولو داشته باشی ؟ مم بعد خودم هر ماه . . . مامان نذاشت دیگه عمو ادامه بده و منو سرزنش کرد که چرا اینقدر بیشعور شدم بعدم ب عمو گفتش که « این شوخی می کنه شما جدی نگیرین ! در ضمن باباش کم نذاشته بیشتر از اونی که فکرشو کنین پول توجیبی می گیره بماند که دوبرابر این مقدارو طی ماه از من ! و . . .» بعدم چنان نیشگونی از بازم گرفت که وحشتناک ب درد افتادم ولی جرات اینکه پیش عمو اینا اخ و واخ راه بندازم نداشتم !فقط گفتم :« حالا پدر شوهر آیندمون می خواد ی خودی نشون بده شما چرا سنگ می ندازین هی ؟! » همه ب خنده افتادن و عمو گفت « آینده ؟ نه عزیزم تو از الان منو همین بدون که گفتی و هر حسابی داری رو من باز کن و ب مامان و بابا هم توجه نکن » !!!من یخ کردم ! مور مورم شد و بعد دغ داغ شدم ! ای خدااااااااااااااا. . . دیگه سعی می کنم شوخی هم نکنم ! دیگه سعی می کنم لالمونی بگیرم تا راهی برا این حرفای عمو نمونه ! سعی می کنم . . . فرزام خدا ازت نگذره ! که این روزای گ و ه رو برام درست کردی . اه . . .