193
ناهار رو همه رفتیم باغ !عمه و امیر محمد هم اومدن ! جای ماهک خالی یهو دلم هواشو کرد !کاشکی بود ،کاشکی . . . عمو مدام عکس می نداخت و همش هم سعی می کرد منو تو عکسا بغل خودش بگیره می گفت می خواد وقتی عکسارو فرزام دید حسادت بیفته ب جونش و عمو ی سوژه داشته باشه برا خندیدن تو این یکی دوماهی که قراره اونجا بمونن (!!!!!!) ب همینم راضی نبود و همون موقع زنگید ب فرزام « که آره ما باغیم و الان ژامی بغل منه و . . . پس کو اون غیرت و جربزه ات ؟ مردی د پاشو بیادویل کنیم دیگه » همه از خنده ریسه می رفتن و من ! من این وسط خیلی ،خیلی دلم ب حال خودم می سوخت و ی سوزش سختی گلومو اذیت می کرد !ب بهونه چایی بردن برا کارگرها ازشون جدا شدم ،آخ پشت اون سپیدار پیر که تنه اش ب راحتی آغوشت می گیره چقدر ترکوندن بغض آرومم کرد !ی وقتی دیدم امیر محمد کنارم واستاده « الهی !باید حس قشنگی باشه نه ؟ دلتنگی هم ی جور عشقه نه ؟ » هیچی نگفتم مگر لال شه ولی نشد هی تیکه انداخت هی تیکه انداخت ! عصبی شدم و بی مقدمه سیلی رو محکم چسبوندم رو صورتش اونقدری که دستم درد گرفت « ب جون مامانی اگه خفه نشی جریان سیگار کشیدنتو ب بابا و عمو می گم اینم توجه داشته باش که خیلی خوب می تونم بهش شاخ و برگ بدم » امیر محمد خفه شد و من اینبار رفتم که واقعا برا کارگرهای بیچاره چایی و میوه ببرم ! خودمم نشستم کنارشون و بودن با اونا رو ترجیح دادم ب رفتن پیش بقیه ! یک پیرمرد با دوتا از برادرزاده هاش !اینا واقعا کارشون محشره !از اون شومینه بگیر که من اصن از طرحش خوشم نمی یومد و موافق نبودم و لی این آقا مدام می گفت « آبجی توو دلت قرص من ی نقشی راست و ریست کنم که تا حالا جایی ندیده باشی » و حالا واقعا تحسین داشت کارشون !اگه شرم اجازه می داد دوس داشتم گردنشو بغل بگیرم و ببوسمش ! ب قولی هیچ کاری و هیچ حرفی تو اون لحظه حس خوشایند منو و سپاس گذاریمو نمی تونست نشون بده !پیرمرد باحالی بود رباعیات خیام رو وحشتناک زیبا می خوند از مولانا هم ی چیزایی سرش می شد و لی ب قول خودش عاشق خیام بود ! و خ که چقد زیبا می خوند دیگه همه اومدن پیش ما عمو هم همیشه شیفته اینجور آدماست و دوتایی زدن زیر آواز و . . .بعدم عمو بلند شد و آستین بالا زد که دم غنیمته و من باید از محضر این استاد اهل دل ی چیزی یاد بگیرم !!!! و اون پیرمرد رو مجبور کرد که بهش مثلا گچ کاری رو یاد بده !من دوس داشتم با اونا باشم دوتایی با هم کار می کردن و تصنیف می خوندن !ولی مگه میذاشتن هی صدا می کردن که برم پیششون ! اصن ب صورت امیر محمد دقت نکرده بودم بعد یه ساعت چه ناجور جای انگشتام رو صورتش مونده بود !!!! والله بیشتر خندم گرفت تا ناراحت بشم .عمه می شد از قیافه اش فهمید که ناراحت شده ولی اصن ب رو خودش نیاورد و من هم انگار نه انگار « خودش مقصره ! کم گفتم هی تو کار من فضولی نکنه ؟ کم گفتم هی حرف مفت نزنه ؟ می خواست زبونشو نیگه داره والا خیلی شانس اورد که ناخن نکشیدم اونوقت باید ی هفته تموم تو خونه خودشو حبس می کرد » امیر محمدم با همون لحن تمسخر آمیزش می گفت « فک کردی من نمی تونم بزنمت ؟ دلم ب حالت می سوزه کوچولو من ی انگشتم بهت بخوره که مث این استکان فرانسویا همچین ریز ریز می شکنی ! و . . . و . . . » یکی من بگو یکی امیر محمد و بالاخره با داد اتابک ما ساکت شدیم ! . عمو حسابی سرو وضعش گچی شده بود رو موهاش پر بود !زن عمو اعصابش خورد شده بود هی حرص می خورد !هر چی عمو بهش گفت آب بریزه تا سرشو بشوره گوش نکرد و با قهر رفت ! نگاه عمو که ب من افتاد خواستم ی کاری کنم که یعنی آره من متوجه حرفای شما نشدم ! ولی نشد خیلی تابلو بود .ی مقدار آب گذاشتم تا گرم بشه و تو این فاصله عمو سعی می کرد با ناخونش گچایی رو که ب موها دستش چسبیده بود رو بکنه ! وهمچنان با عصبانیت با خودش زمزمه می کرد ومن اصنن نفهمیدم چی می گفت آب که گرم شدم بردم و بهش گفتم اجازه بده من کمک کنم سرشو بشوره !آروم آروم آب رو روی سرش می ریختم و عمو خودش می شست ! ولی بازم خیلی تمیز نشد من طاقت نیاوردم و خودم سرشو شامپو کردم ! عمو غافلگیر شده بود و ساکت ساکت بود و لی یهو خندید و باز قربون صدقه من رفت ! این جریان خیلی اتفاقی بود و من یهو ب خودم اومدم دیدم که آره من عین همین صحنه رو قبلا هم تجربه کردم ! آی آی که یهو دلم درد گرفت و تو خنده های عمو مزه پرونیهاش من ب اشک نشستم !همش حس می کردم صدا خنده تورو می شنوم ! همش حس می کردم موهای تورو دارم می شورم ! اه لعنتی یادته ؟ یادته اون روز رو که خسته و کثیف از سر ساختمون اومدی دنبالم؟ یادته اصرار کردی که باهات بیام خونتون ؟ گفتم این چه وضعه ریختته بابا ببینه ناراحت میشه اینطور اومدی اینجا، گفتی تا نیومده می رم! گفتم جایی مهمونم باید برم گفتی غلط کردی که می خوای بری ! گفتم مامانت ناراحت میشه بی دعوت بیام خونتون گفتی مامانم خیلی خیلی غلط کرده ! گفتم بابا غدغن کرده دیگه خونتون نیام گفتی بابا جان خیلی خیلی خیلی محترمانه غلط فرمودن !خورده گچهای روی سرت خشک شده بود و شستنش سخت بود برات، دلم سوخت دستات درد گرفته بود از بس موهاتو می کاویدی ! نشنوندمت رو زمین و موهاتو شستم و چقدر که تو فحشم دادی و خندیدی و فحشم دادی و خندیدی! اگه ی بار قربون صدقه من و انگشتام می رفتی که لاب لا موهات رقص می کردن ده بار ب فحش می کشیدی که چرا نذاشتم موهاتو کوتاه کنی !. . . و آخ حالا من و عمو همون صحنه های تکرای عمو هم هی نازم می کرد و هی فحشم می داد که بفرما هی بگو موهاتو بلن کن ! د بلن کردم که اینطوری شده زنمونو هم ازمون انداختی دیگه رغبت نمی کنه بهم نیگا کنه ! روز خوبی بود ! خیلی خیلی خوب بود ! کاشکی این صحنه تکرار نمی شد ! کاشکی . . .وحالا من باز بین انبوه عکسهای مونده از دیروزها دارم دنبال خاطره های غبار گرفته می گردم ! کاشکی اینطور نمی شد ! کاشکی . . .