194
بالاخره امروز صبح عمو اینا رفتن !یکی دوروز دیگه هم راهی آلمان می شن !فرزام زرت و زرت پشت سر هم می زنگه که فلان چیزایی رو که گفتم حتما برام بفرستیا ! هی گفتم باشه ! ولی باز بیشعور ب عمو سفارش دوباره کرده بود !دلم نمی یومد عکسارو بدم بهش نه اینکه خیلی شلخته اس بعدهم همین چن تا رو داشتم و کلی خاطره ! نگاتیوشونم معلوم نیست کجا افتادن ! با کلی دل دردی و غر غر یکی دوتا شونو جدا کردم و دادم ب عمو ! .اصن حال اینکه رو پاهای خودم واستمو نداشتم ! کمرم وحشتناک ب ویز ویز افتاده بود و حالت تهوع داشتم ! عمو هی می گفت چیزی شده ؟ حالت بده ؟ اماده شو تا ببرمت دکتر و اینا ! من کم اعصابم خط خطی نبود از این اوضاع بی ریختم اینم روش ! هی گفتم نه مال بی خوابی دیشبه یکی دو ساعت بخوابم حالم بهتر میشه ولی ول کن نبود اخ چنان اعصابم سگی شده بود اینجور وقتا ملاحضه هیچی رو نمی کنم دیدم کوتاه نمی یاد و مامان هم عین خیالش نیست که ی چیزی ب عمو بگه برا همین یهو گفتم « عمو جان کنش و واکنش زنانگیه ! ی کم استراحت کنم خوب می شم شما نگران نباشین ! » بماند نگاه تلخ و زیرکی زن عمو و چش و ابرو بالا انداختن مامان و قهقه های عمو ! وقت رفتن پیشونیمو بوسید و گفت « بخدا شیفته ی همین پرو بازیاتم ! ادبیات گفتاریت منو کشته !» بعد رفتن عمو و خانمش منم ولو شدم رو تخت و بزن زیر داد و بیداد و گریه از این کمر درد لعنتی و حالت تهوع بیش از حدی که بهم دست داده بود !مامان ولی عصبی از وقاحت من پیش عمو هی اذیتم می کرد که« بابا تو بچه که نیستی باید جار بزنی که چت شده ؟ دیدی زن عمو چطور نیگات می کرد؟ اخه چه لزومی داشت حتما بگی چه مرگت شده ؟» من روزای عادیش هم حوصله بحث رو رفتار و حرفامو ندارم چه برسه ب این روزا که وحشتناک داغون می شم مث سگ پاچه می گیرم ! هی گفتم« مامان من ول کن، جون سیا ول کن عوض این حرفا ی فکری ب حال کمرم کن داره بند از بندش باز میشه ! » انگار نه انگار که من درد می کشم ! انگار نه انگار که حال و روزمو می دید ! اصن ب رو خودش نیاورد و گفت « بلند شو ! لوس بازی هم در نیار ! پاشو تا ب کلاست برسی ! » رفتم دوش گرفتم تا آروم تر بشم ، نشدم ! بی خیال کلاسام شدم و دوباره ولو شدم رو تخت بدبختی این بود با همه نیازم ب خواب ، خوابم هم نمی برد و من رسما چیز شده بودم ،همون چیز ! مامان چپ می رفت ، راست می یومد هی می گفت پاشو برو الانه باز بابات بیاد ! همین لحظه هم شیپی بازیش گرفته بود هی پاهامو می لیسد ! یکی دوبار کشیدمش کنار بهش گفتم اعصاب ندارم بهم نزدیک نشه !تازه داشت خوابم می برد که یهو زبون شیپی رو لای انگشتای پام حس کردم !چنان حس لزج و چندش آوری بهم دست داده بود که حد نداشت ! هزار بار بهش گفته بودم انگشت پامو دهنش نگیره ! هزار بار دعوا شده بود و پرتش کرده بودم ولی انگار نه انگار !مث سگ شدم و چنان با لگد پرتش کردم که طفلی خوردش ب میز توالت و همونجا ب زوزه نشست !دیدن ی همچین لحظه ای در توانم نبود ! دلم بدجور سوخت و از خودم بدم اومد که چرا این حیوون بیچاره رو اینطور کردم !بغلش گرفتم و اینقد نازشو کشیدم تا باهام آشتی کرد ! ولی هنوز ی جورایی قهر بود بهم نیگا نمی کرد ! اگه می رفتم طرفش خودشو می کشید عقب و زیر چشمی می پایید منو !بابا هم زنگید که کجام و چرا ساعت پیش نرفتم کلاس ! عمو اینارو بهونه کردم و تو سرزنش هاش که هنوز بچگی می کنم و همه چی رو ب بازی گرفتم سریع حاضر شدم تا برم دانشگاه !بابا هی تو کلاس چپ چپ نیگا می کردو هی من سرمو اینور اونور می چرخوندم که چش تو چشش نشم نمی شد ! بعدم که گوشیم زنگ خورد و بابا بدتر عصبی شد و فریاد کشیدکه مگه نگفتم تو کلاسای من ب هیچ عنوان گوشیاتونو رو شن نمی کنین ؟! وقتی نگاه ها برگشت طرف من چنان بغض گرفت که ترس داشتم از ترکیدنش ! بخصوص اون دو تا دختره که هنوز که هنوزه بعد ی هفته همچنان برام فیس می یان و پشت سرم ویز ویز می کنن !خیلی خودمو کنترل کردم تا بغضم نترکه !ولی قیافم داد می زد که چه حال و روزی دارم و عینهو این دختر بچه های پیش دبستانی شدم ! کلاسای بعدی رو هم بدون اینکه چیزی بفهمم گذروندم و . . . تو خونه قبل اومدن بابا شروع کردم ب داد بیداد که آره شوهرت پیش اونهمه دخترو پسر رو سرم داد کشید ! آره شوهرت اصن درک حال و روز منو نداشت !همینطور داشتم چرت و پرت می گفتم فقط برا اینکه ی کمی از فریاد درونمو تخلیه کنم تا مگر آروم بشم که یهو بابا اومد و رو ب مامان « دخترت توقع داره چون باباشم باید لی لی ب لالاش بذارم ! دخترت یاد ندادی اینقد نازک نارنجی نباشه ؟ و . . .» این کل کل ها و شیطنتهای بابا ی کمی جو خونه رو عوض کرد و باز دور هم نشستیم!من هی پشت سر هم چایی می ریختم اونم پر رنگ هی مامان گفت نخور ! محل ندادم آخرش بابا عصبی شد « د شما شعورت نمی کشه وقتی میگه نخور یعنی ی چیزی میدونه که میگه نخور ! آهن بدن رو می یاره پایین اونم تو این وضعیتت ! » گفتم مهم نیست جاش روزای بعد هر شب قرص اهن می خورم جبران میشه ! من از دیشب هیچی نخوردم و الانم ب زور همین چایی و آب میوه اس که رو پام بندم .یکی من بگو یکی بابا ! حالا که خدا شانس بده شدم شاگردشو تو هر بحثی براش ی فلسفه ی عمیقی باز می کنه و می شینه ب تفسیر و تعبیر و . . . و این وسط من حسابی ب گ و ه خوردن می یفتم که ای کاش هیچ حرفی نمی زدم !