195
امروز بهداد رو دیدم ! اونقدرام که فکرشو می کردم دیدنش سخت نبود !رفته بودم دارو خونه تا داروهای مامانی رو بگیرم ، یهو یکی صدام کرد اصن تصورشونمی کردم که بعد نزدیک ب دو سال ببینمش ، ی ور صورتش خیلی ورم کرده بود از درد دندون ،چیز خاصی ازش تو ذهن نداشتم همیشه ساکت بود و سرش ب کار خودش ، ولی با همه سن و سالی که داره هنوز همونطور گستاخ و وقیح مونده ! اصن نمیدونه چطور باید با ی خانم برخورد داشته باشه !خیال ول کردن دستمو نداشت و من ب شدت چندشم شده بود از این حرکتش ! ب زور دستمو کشیدم و گفتم «روشنفکری و اینا که قدیما ازش دم می زدین همش چرته بهداد خان ! همش چرته ! مهم خمیر مایه اس که چطور ورز خورده باشه !» بدجور بهش برخورد شاید اصن انتظار ی همچین حرفی رو از من نداشت !می خواست با هم حرف بزنیم ،گفتم هیچ تمایلی ندارم یعنی درواقع اصن حال و حوصله شمارو ندارم ! گفت «خب باشه میذاریم ی وقت دیگه که اخلاقتون بهتر شد !»در عین نفرتی که ازش پیدا کرده بودم بدم هم نمی یومد تا حرفاشو بزنه و اونوقت من تمومی اوق های تلنبار شده رو دلمو روش آوار کنم !برا همین گفتم« بعدهای دیگه ای نیست ! پس تا دیرم نشده حرفتونو بزنین !من سعی می کنم تحمل کنم ! » گفتنی نیست باقی که گذری زد ب دیروزهای با تو بودن و اینکه همیشه منو دوست داشته و شیفته ی سرسختی و بلن پروازی های من بوده ! اینکه بارها ب تو گفته که بزرگترین اشتباه رو در حق خودش انجام میده اگه توان ب دست اوردن منو در خودش نبینه مقابل کارشکنی ها و سنگ اندازیهای مادرت ! اینکه تو اصن جربزه جلو اومدنو نداشتی و موم دست مادرت بودی ! اینکه همش ب خاطره اون بوده که تو شهامت ایستادن مقابل مادرتو پیدا کردی !!! اینکه اون بوده که . .. و . . . داشت کم کم حالم بهم می خورد از چیزایی که می شنیدم !« پس باید خیلی خیلی سپاسگذار این لطف شما باشم نه ؟ باشه ! مرسی که پشت مهرداد بودین هر چن هیچ وقت حرفی از اینهمه حمایتهای شما نمی زد ! با این حال بازم مرسی که کمک کردین طعم ی ماه و نیم سرمستی منو ب اوج برسونه !» اینکه چی شد یهو بی مقدمه و بی هیچ خجالتی حرفشو گفت هنوز در شوکش موندم !می گفت موندگار اینجا نیست اومده دلتنگیهای قدیم رو بنشونه و در اولین فرصتی که حس و حالش ب ارامش قبل برگرده دوباره می ره ! می گفت خیلی دوس داره که من کنارش باشم !!!!! ب عنوان ی دوست ! کسی که کم و بیش از گذشته هم با خبریم و شناختی هر چند با واسطه در ذهنمون داریم ! می گفت اونقدر پخته اس که چیزی رو بدون سبک سنگین کردن دلش ب هوس نکشه ! اونقدر که افسارش دست کسی نباشه !و . . . و . . . شرم شاید ! شاید عصبانیت ! حرمت بزرگیش شاید ! هیچ کدوم این اجازه رو نداد که با همه میل شدیدم سیلی رو بچسبونم بیخ گوشش و صدامو بلند کنم !صدام ب لرز افتاده بود و توان جمله بندی چیزایی رو که می خواستم بگم رو نداشتم و این بیشتر منو عصبی می کرد !و تو هاج و واج موندن اون تمومی حرفای کپک زده رواز تو این سینه ی لعنتی بیرون کشیدم و با شدت تمو م آوارشون کردم رو سرش !و اخرش :« شما ها خیلی تاسف برانگیزین بخدا ! هم شما هم مادرتون هم فلانی و فلانی !بنا ب خواسته های مزخرفتون هی رنگ عوض می کنین ! من الان ب واقع ب اون جایی رسیدم که بابا چهار سال پیش دیده بود ! هیچ وقت سعی نکنین که بخواین دوباره حالا چه تصادفی و چه عمدی جلو من سبز بشین ! یقینا اینبار من خانواده رو هم در جریان میذارم !و . . .» « می گفتن این دختره زبونش تلخ و گزنده اس ها !می گفتم نه ! می گفتن نیگا ب خط و خالش نکن ها هی گفتم نه!می گفتن . .. » « خب پس چی ! اعتماد ب نفس کاذبتون اینقدر بی پروا کرده شما رو ؟» دیگه هم وانستادم تا حرفی پیش بیاد و سریع دور شدم !ناراحت بودم ! وحشتناک هم ناراحت بودم ولی با اینهمه ی حس خاص و آرومی داشتم ! انگار نه انگار برخوردی رو که چن روزی بود منو ب فکر انداخته بود و ی ترسی رو ب دلم ریخته بود حالا اینطور پیش اومده و منو اونقدرا که فکرشو می کردم بهم نریخته بود ! این یعنی ی قدم برای من ب جلو ! یاد حرفای ایلاتی افتادم که میگفت« وقتی تو اوج عصبانیتت و منتهای ناراحتیت سعی کنی بهش بعنوان ی فرصت ایده ال نگاه کنی و نذاری که حرفات چه برا خودت تو اون لحظه و چه برا شنونده ات تو دلت کپک بزنه و بریزی بیرون اونوقت یقین داشته باش که این لحظه ی تلخ که جدا از اعتماد ب نفسی که بهت میده آرامش خاصی رو هم تو دلت می نشونه ! » و من واقعا اون لحظه ی همچین حسی رو داشتم ! اونقدر خوب که همچین نترس شدم از دادو بیداد احتمالی بابا برا شب بیرون موندم که ی راست رفتم کافی و از شانسم اکثر بچه ها هم بودن ! اذیتم می کردن که عوض شدم و دیگه مث قبل نیستم و اینا ! غرورم اجازه نمی داد بگم بابا اجازه شب بیرون اومدنو نمیده ! و اونام اینو میذاشتن ب حساب رشته تحصیلی و دو ستان جدید و اینکه من اونا رو د رحد و شان خودم نمی بینم ! نامزدی مریم و محسن بهم خورده بود! اینو پریسا گفت و محسن همچین دمغ بود که حد نداشت ! می گفت مریم خودش بهونه آورده و حلقه رو پس داده و از اون وقت هم خودشو ب کسی نشون نداده ! خیلی دلم ب حال محسن سوخت طفلی مریمو سالهاشت که دوس داره از همون روزای نوجوونی تا ب الان و حالا . . . دوس داشتم مریمو ببینم و باهاش حرف بزنم ! می گفتن کامیار هم از خدمت اومده و پیش پای من رفت ! و خیلی سراغمو می گرفته ! عجب ! اینم از وقتی رفته بود دیگه ندیده بودمش یکی دو باری هم که مرخصی اومده بود من هر بار بهونه ای اوردم و پیششون نرفتم !ولی الان بدم نمی یاد ببینمش ! ی جورایی دلتنگشم !