196
.عصر با پریسا و آیلین رفتم خرید بعدشم باز تلپ شدیم تو کافی ! و بالاخره کامیار رو هم دیدم ! هیچ تغییری نکرده بود هنوز همون شیطنتهاشو داشت و هنوزم همون نگاه هاشو !بانمک تر شده بود و هی از خاطرات سربازیش می گفت و اینکه باباش در تلاشه تا بتونه ی جورایی انتقالش بده همینجا !خیلی خوشحال شد وقتی گفتم دارم درس می خونم و خیلی جدی :« خوبه اینطوری مامانم نمی تونه بهونه ای بیاره که دختره تحصیلات نداره و اینا » !!!! چنان خشکم زد که حد نداشت و قهقه ی بقیه بدجور عصبیم می کرد « توهم برت داشته ؟ بماند اصل قضیه که فک می کردم قبلا برات حل شده باشه ولی مث اینکه نشده ! اما اینو تو اون مخت فرو کن بچه پرو اگه اونی که بخواد حرف از شان و منزلت بزنه منم نه تو ! » من جدی بودم و اون حالا سعی داشت ب شوخی و مزه پرونی گندی رو که تو اولین برخورد بعد مدتها ،زده بود رو ی جورایی برطرف کنه !پروانه جانب کامیار رو گرفته بود و لاب لاش هم هی براش لاو می ترکوند و محسن و آیلین با من همسو بودن ! و در نهایت عصبی از بحث همیشگی و استدلالهای بیجای کامیار بهش گفتم « ببین خودت خواستیا ! تو جمع شروع کردی پس تو جمع برا آخرین بار حرف منو بشنو !من هیچ وقت این حسی رو که تو ب من داری رو نداشتم و ندارم !من هیچ وقت حتی تو خیالاتم از مرز ی دوستی ساده که با همتون دارم مث این محسن و امیر با تو فراتر نرفتم ! نمی گم خوب نیستیا ! چرا خوبی و برا خیلی ها ایده آل هم ب نظر می یای ! و لی من نه ! رک بگم در حد و اندازه ی فرداهای خودم و دلم و رو یاهای الانش ، نمی بینمت ! تو چارچوب ی خاطره زیبای دوستانه ی چن ساله می مونی و بس ! مث باقی بچه ها ! پس نه اعصاب منو خط خطی کن و نه خودتو بیشتر از این مزحکه کن »دیگه جیک هیچ کی درنیومد می شد از قیافه هاشون فهمید که چقدر منو تو دلشون فحش میدن ! که اینطور و اینجا این حرفا رو ب کامیار گفتم ! تو همه ی اینا کامیار باز نیشش باز شد و سعی داشت با چرت و پرت جو رو عوض کنه ! دروغ نیست بگم که از رفتارم و نوع گفتارم بدم اومد و ی عذاب وجدان بدی داشتم ! ولی خب ! بایدچی کارش می کردم؟ بچه پرو وقتی میگه « باشه ! حرف دلیل و منطق تو برا ازدواج قبول من احترام میذارم ! ولی خب دوستی رو چی ؟ هنوز که نه تو قصد ازدواج داری نه من ! پس می تونیم با هم رابطه ی از این بهتری داشته باشیم » من چی کار باید بکنم ؟ هان ؟ای تو روح هر چی ادم زبون نفهم ! برگشتنی هم می خواست چون پیاده بودم منو برسونه ! اصن حوصلشو نداشتم یعنی دیگه حوصله حرف زدن و توجیه حرفامو نداشتم ! تو همین گیرو دار بودیم که پریسا و پروانه هم اومدن و من از پریسا خواستم تا برسونتم و پروانه موند و کامیار !پریسا هی زر زد هی زر زد می گفت چرا رابطمو با کامیار بیشتر نمی کنم !چرا اینقد خنگ بازی در می یارم ! هی من هر چی می گفتم این ی چیزی تو جواب می چپوند دهنم !نه من اونو می فهمیدم و نه اون منو ! وقتی منو پیاده کرد گفت « ب نظر من همه این حرفا و رفتارت ی دلیل بیشتر نمی تونه داشته باشه ! حالا کامیار این حسو درمورش داری ! فرزام ، آرش و شهرام رو چی میگی ؟ ب نظرم تو دچار سردی جنسی شدی »( !!!!!!) وقبل اینکه من فرصت کنم چیزی بگم گازو گرفت و رفت ! من موندم ی اعصاب داغ و وحشتناک خراب !زنگ زدم بهش و هر چی دوس داشتم بهش گفتم و باز در عین خونسردی گفت « دیدی راست گفتم ! عزیزم مشکلت فقط همینه والا اینقده داغ نمی کردی ! همین فردا برو پیش ی متخصص » !!!! هیچی ب اندازه دوش آب سردنمیتونست منوآرومم کنه! بازم راضیم نکرد و نشستم کنار مامان و همه چی رو برامامان و بابا تعریف کردم ! مامان برداشتهای خودشو داشت! می گفت حتما رفتارت ی جوراییه که این حس کرده می تونه باهات فراتر بره ! مثلا خواستم حرفامو بریزم بیرون نشد که با این حرفای مامان ترجیح دادم لال بشم بهتره !ولی بابانه ! می گفت چرا اینقدر دارم ب خودم سخت می گیرم تو رابطه هام ! اینکه هر رابطه ای ب معنای ی ایستگاست !و هر کدوم از این ایستگاه ها ب ثبات موندگاری ایستگاه بعدی کمک می کنه !و . . . و . . . حرفای بابا قابل قبول بود ! ولی این من نیستم که دارم ب خودم سخت می گیرم !دارم بدجور گیج می زنم ! ب قول اون دوست نتی که هی می گه « با خودت مهربونتر باش !وقتی بتونی برا پاک نشدنی های زندگیت ی صندوقچه ی شخصی داشته باشی و اینو ب باور خودت و بقیه بنشونی اونوقت خیلی چیزا ب نظرت ساده می یاد و راحت تر با رخ دادهای زندگیت کنار می یای !» مشکل اینجا داشتن این صندوقچه نیست ! مشکل الان کنار اومدن خودم با محتویاتش هست ! بقیه که اصن برام مهم نیست ! یعنی در این حد مهم نیستن که بخوام برا نگه داشتنشون از خودمو و . . . بگذرم ! من سعی می کنم با خودم مهربونتر باشم ! فقط خدا کنه جنبشو هم داشته باشم ! خدا کنه . . .