199
تو این دو سه روزه تماسهای بهداد بیشتر شده بود و اعصاب من خرابتر ! اوقاتی که خونه بودم میذاشتمش رو سایلنت و یا اصن خاموشش می کردم تا توجه مامان و بابا رو جلب نکنه ! از این طرف این روناک هی می رفت برمیداشتش که باهاش بازی کنه وقتی هم نمیدادم دادو بیداد و اونوقت مامان ناراحت میشد که مگه ی گوشی چه ارزشی داره که گریه ی بچه رو در می یاری ؟!همه ی اینا دست ب دست هم دادن تا امروز وقت ناهار این بچه فضول یهو گوشی روبیاره بگه « عمه جونی یکی داره زنگ میزنه !» وقتی دیدم بهداده محل ندادم .ی بار ، دو بار ، . . . هی زنگ خورد هی من سرخ و سفید شدم و داشتم می ترکیدم از عصبانیت ! بابا گفت « چرا جواب نمیدی ؟ اگه مشکل حضور ماست خب برو اتاق خودت !» گفتم« نه بابا این چه حرفیه ! چیز پنهونی ندارم با شما !» دیدم نمیشه گفتم مزاحمه ! و اینجا بود که بابا گوشی رو قاپید و خودش جوابگو شد !اونقدر فشار سنگینی از این لحظه افتاده بود روم که اصن نفهمیدم بابا چی گفت و چی شنید . . . وقتی ب خودم اومدم که مامان داشت با بابا بحث می کرد که اینقدر این ماجرا رو کشش نده و بی خیال بشه و همینجا تمومش کنه ! بابا هم چپ و راست تو اآشپزخونه قدم می زد و هی سیگار دود می کرد این یعنی اینکه بی نهایت عصبیه و براش هم اصن مهم نیست که در حضور مامان سیگار بکشه ! در کل ناهار کوفتمان شد ! همون یکی دو تا قاشق هم که ب دهن گذاشتیم سنگ شدو راه گلو رو بست !وقتی که ی کمکی آروم شد پاپیچ من شد که کی اومده ؟ از کی تماسهاش شروع شده ؟ چی می خواد ؟ دیدیش ؟ . . .؟ . . .؟ دیگه مجبور شدم ماجرا رو از اولش براشون تعریف کنم و اینجا مامان بدجور ناراحت شد که چرا ازش پنهون کرده بودم حالا هی دلیل و منطق بیار که نمیخواستم شماها هم ناراحت بشین! نمی خواستم باز بابا عصبی بشه و . . . بابا می گفت اینطور نمیشه ازش شکایت می کنم ب جرم مزاحمت !!!!!! بعدم بی اینکه ب حرفای من و مامان توجه کنه رفت بیرون! یکی دو ساعت بعد برگشت . مث اینکه بهداد رو پیدا نکرده بود ! ازم خواست جواب تماساشو ندم و اینکه در اولین فرصت خطمو عوض کنه ! گفتم چشم و سریع رفتم اتاقم جو خونه وحشتناک خفه کننده بود و حرص و عصبانیت از درو دیوارش می ریخت !ولی ی جورایی احساس سبکی می کردم از اینکه دیگه عذاب وجدان نگفتن ب خانواده رو نداشتم !.عصری می خواستم برم انجمن که پریسازنگید جلسه امروز کنسل شده با بچه ها می رن باغ امیر اینا و اینکه منم برم اونجا ! گفتم باشه می یام ولی از ی طرف بارون سنگینی شروع شده بود و از ی طرف هم هی مونا جون قربون صدقه می رفت که بهش واسه پختن شام برامهمونی کمک کنم ! در کل بی خیال بیرون رفتن شدم .یکی دوبارم کامیار تماس گرفت که چرا نرفتم و منم بارون و حوصله نداشتنو بهونه کردم .اونم طبع شعرش گل کرده بود ی دوبیتی اس زد ! اینقده خوشم اومده بود از بداهه گوییش که حد نداشت برا مونا خوندم هی سرزنشم می کرد که« خاک برست پسر ب این باحالی همه چی تموم هم که هست ی کم بیشتر باهاش راه بیا و اینا !» من توراست و ریست کردن کلمات بودم که ی جوابی ب کامیار بدم و این مونا هی ویز ویز می کرد آخرش گفتم تورو خدا ی مین خفه شو بذا ببینم چی چی جوابش بدم !هر چن راضیم نکرد ولی ی چیزی سرو هم کردم براش اس زدم ! بعدم افتادم ب خنده ! اینقد که دلم درد گرفت و بدتر شد وقتی یهو امیر و محسن و آیلین هر کدوم جدا جدا اس می زدن که« چیه جریان !کامیار مث مار داره ب خودش می پیچه ازخنده » مهمونای مونا جان خیلی نا آشنا بودن واسم غیر از یکی دو نفرشون بقیه رو خیلی نمی شناختم ! اینا بازم زدن رو رقص و آواز و من مث این ندید بدیدا هی نیگاشون می کردم و خیلی هم دوس داشتم برم بینشون ولی هیچکی دعوت نکرد و من هی حرص بخور و هی حرص بخور ! ب مونا جون گفتم «خیلی محترمانه از منم درخواست رقص کن والا پا می شم می رم پایین !» این بیشعور هم نه گذاشت و برداشت داد کشید« بچه ها میدون بدین ژامی هم می خواد هنر نمایی کنه مگر چشتون بگیرتش برا برادری ! برادر شوهری! خالو زاده ای و . . . » اصن رنگ نموند رو صورتم دیگه از خجالت و عصبانیت و حرص و کوفت زهر مار داشتم پس می یفتادم ! اینجور وقتام زبونم بند می یاد اصن بلد نیستم جواب بدم و هی تو دلم خودمو ب فحش می کشم ! هیچی دیگه با مزه پرونی های مونا و یکی دو تا از دوستاش بالاخره مارو آشتی دادن و . . . ی دوستی داره مونا تقریبا همسن و سال منه شاید یکی دو سال بزرگتر این خیلی دختر جالبی بود ! رفتارش حرکاتش ! همش منو یاد یکی می نداخت و هر چی تو ذهنم کنکاش کردم و هی بالا و پایین کردم چیزی یادم نیومد ! تا آخر مهمونی همش فکر این بودم که اینو من کجا دیدم ؟ یا این حرکات و حرفاش شبیه کیه و اینا ! هر چی ب خودم فشار آوردم چیزی نفهمیدم .فردا مامان با دوستاش باز دوره داره و من خیلی خیلی خوشحالم که خونه نیستم و این گیتی خانوم رو نمی بینم ! مامان هی میگه کاشکی فردا رو کلاس نداشتی ! مهرانه خانوم خیلی دوس داره باز ببینتت و بعدشم برنامه استخر داریم و اینا ! منم در عین خوشحالی از اینکه نیستم هی می گم آره حیف شد ! دلم برا کل کل با گیتی جون تنگ شده . و مامان حرص می یفته ب جونش و میگه همون بهتر که نیستی .