200
بدبیاری از این بدتر نمیشه !نه بخدا نمیشه !همچین گرد مرگ پاشیدن تو خونه که حد نداره !بابا شنبه از بهداد شکایت کرد!امروزم این خرس گنده پرو با من تماس گرفت که« جریان چیه ؟ این حرکت بابات چه معنی میده ؟ دوراز شخصیت و پرستیژ ایشونه و اینا . . .» بعدم می خواست تا بابا رو ببینه. گفتم « اتفاقا چون در حد اندازه ی درک شخصیت ایشون نیستی برا همین بهتره دیدارتون تو دادگاه باشه » اعصابم خورد شده بود و دیگه گوشی رو خاموش کردم !سرکلاس بابا بود که گوشیش زنگ خورد! اولش هول شد نه اینکه جزو قوانینشه تو کلاساش هیچ کس حق نداره گوشی روشن بذاره حالا گوشی خودش . . . این باعث شد بچه ها بخندن و منم کم از اونا نداشتم !ولی یهو دیدم رنگ عوض کرد و. . . بعدم از بچه ها عذر خواهی کرد و کلاسشو کنسل ! دل تو دلم نبود تا ب خودم جنبیدم و بیام بهش برسم گمش کردم !حالا هر چی تماس می گیرم جواب نمیدادآخرش مث اینکه عصبی شده بود از سماجتم داد کشید «خواهش می کنم فعلا مزاحم نشو !اومدم خونه توضیح میدم » اینکه من تا پایان کلاسام چی کشیدم دیگه گفتن نداره هزار راه نرفته این دل لامصب رفت و برگشت و هیچی عایدش نشد! تا شب بابا خونه نیومد و گوشیش رو هم اصن جواب نمیداد من کم مونده بود گریه ام بگیره و هی این بغض لعنتی رو با درد و سختی تموم قورتش میدادم تا ی وقتی مامان شک ب دل نشه .ولی رو اعصابم بود و هی همش می پرسید « بابا نگفت بهت کجا می ره ؟ » آخرش رفتم دستشویی و ی دل سیر بزن زیر گریه ! حالا برای چی خودم هم تو درکش مونده بودم ! همش دلم شور بابا رو می زد .تا اینکه اومد ! اونقدر دمغ و عصبی بود که جرات حرف زدن رو نداشتم ! اونقدر منتظر شدم تا خودش حرف زد . ب قول خودش بی توجهیش باعث این اتفاق شده بود و بابا هی خودشو سرزنش می کرد ! امسال بابا تا تونسته کلاس برداشته و کلی کارهای تحقیقاتی شاید در ماه یکی دوبار هم بیشتر فرصت اینو نداشته که ب تعمیرگاه سر بزنه ! واین میشه که جناب آقای فکورچند روز پیش ی شاگرد تازه می گیره و از این موضوع هم چیزی ب بابا نمیگه و امروز این بچه شاگرد که شونزده سالش هم بیشتر نیست با بی دقتی تموم " کارپیت " استفاده می کنه و بعدهم منفجر میشه ! این وسط خودش ب شدت و فکور تا حدودی دچار سوختگی میشن و کلی هم ب تعمیرگاه و یکی دوتا از ماشینای مشتری خسارت سختی وارد میشه ! و حالا بابا هی راه ب راه ب فکور ناسزا می گفت که چرا اینقدر بی احتیاطی کرده و چراو چرا و چرا . . . و از همه بدتر پول ی پرشیا و ی نصفه نیمه پراید رو پیاده شدیم همچین عینهو ماست ! وقتی بدشانسی بیاری همینه بیمه تعمیرگاه هم دوهفته ای می شد دیگه از اعتبار افتاده بود ! انگاری همه چی دست ب دست داده بودن تا این بدبیاری رو بزاین ! منکه وحشتناک عصبی بودم وهی می گفتم فکور خودش باید خسارتو بپذیره .تا این از دهنم در اومد بابا داد کشید که « خیلی احمقی ! من همه فکر و ذکرم اینه این بچه طوریش نشه و زودتر خوب شه تا الانشم درگیر خانوادش و قضیه بیمه اش بودم حالا تو ؟ توی فلان توی بهمان ! . . .» همینا کافی بود تا پر صدا گریه کنم وبعدم ب اشاره ی مامان گم شم تو اتاقم !اصن ب من چه ربطی داره ؟! فکور باید همون موقع این موضوع رو ب بابا اطلاع میداد باید همون موقع کارهای بیمه شو انجام میداد ! د نداد حالا این بدبختی یقه مارو چسبیده ! چرا بابا باید جور بکشه ! اه . . . با این حساب باید تو خرج و مخارجم حسابی صرفه جویی کنم ! فک نکنم تا یکی دو ماه از پول توجیبی خبری باشه !ای خدا همین خرج شیپی که سی چهل تومن میشه ! تازه قرار بود این ماه ب موناجون پولشو که بابت سیستم ماشین گرفته بودم رو پس بدم !ای درد بگیری فکور کوفت بگیری که اینقده خری !