2
تماسهای مکرر خیاط که شاید می ترسید از اینکه اون لباس پرخرج و زحمت رو دستش بمونه مجابم کرد پا بذارم رو دلم و برم. . . رفتم ! رفتم بدون دیدنش نایلون پیچ شده آوردمش . . . از سرشب هی می رم تا بازش کنم هی دست ودلم می لرزه . . .همه تو خونه ساکت بودند حتی سیا هم خوش نداشت اذیتم کنه ٬ مثل همیشه ی جورایی ی حسی قلقلکم داد ! بازش کردم پوشیدمش ، حس بدی بود ، خیلی بد . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط