سه ماه گذشت خيلي زود و خيلي سخت . ديروز صبح ماهك اومد پيشم تازه از مسافرت برگشته بودن واسم ي تاپ و شلوارك نازي سوغات اورده بود نارنجي رنگ . از اون و سيا اصرار و از من انكار واسه پوشيدنش ٬ دلم نمي يومد ب اين زودي اين رنگاي شاد رو بپوشم ي جورايي احساس عذاب وجدان مي كردم ولي اشكهاي ماهك و ناز كشيدناي سيامك باعث شد پا رو دلم بذارم و بعد از۳ماه رنگ لباسمو تغيير بدم . با پوشيدن اون لباس و خنده اي كه ناخوداگاه رو لبام نشست و بعدش بوسه هاي ماهك و سيا و من چي بگم ، بعدش بازهم ب اصرار ماهك رفتيم سالن و ابروهامو هم مرتب كردم همون مدلي كه مهرداد دوس داشت .  ناهار خونه ماهك بوديم . تو اون جز گرما  رفتم مزار ولي بازهم  انتظار و انتظار و انتظار اما خانواده ی مهرداد انگاري دوست نداشتن ب اين زوديا برن .حدود دو ساعت تموم منتظر شدم ولي نرفتن و من با ي دنيا حسرت و ي بغض سنگين برگشتم . فقط با خواهرش رو ب رو شدم خيلي سخت بود خيلي چند لحظه اي خيره تو چشاي هم بوديم و بعد زد زير گريه و منو تو بغل گرفت . بهم گفت « بري بهتره مامان حالا حالا ها نمي خواد از رو مزار بلند شه پس برو تا بازهم شاهد خورد شدن  تو و فحش خوردنت نباشم » ومن برگشتم همين . اين روزا خيلي دلم واسه مامان تنگ شده دوس دارم بازم همه با هم باشيم ولي بابا اجازه نميده ميگه حالا كه رفتين بمونين تا ما بيايم و من ديگه نمي دونم اين دو ماه مونده رو چطور تحمل كنم دوري اونا خيلي سخته . نظم زندگيمون ريخته بهم . از غذا درست كردن خسته شدم حوصلشو ندارم بيكاري هم بدجور داره اعصابمومي ريزه بهم ! اتابك هنوزم با من سرسنگينه ب ماهك گله منو كرده بود گفته بود بيشتر مواظب من باشه گفته بود اين خيره سر معلوم نيست با كيا مي گرده ي هم چين فحشايي رو ياد گرفته . ماهك هم سرزنش پشت سرزنش . هر چند خودم هم خيلي پشيمونم و ي جورايي هر وقت يادم مي يفته اون فحشاي زشت رو دادم  از خودم چندشم ميشه ولي خداييش اون لحظه خيلي اروم شدم و لذت بردم مي دونم مهرداد خيلي هم خوشش مي یومد كه من اينطور دهنم بوي پهن گرفته  هميشه مي گفت :« من اخرش هر جور باشه تو رو اونطور كه خودم دوست دارم راه مي ندازم» نيست ببينه اين من چه جورا راه افتاده !!! ولي خب اينقده فك زدم تا ماهك قانع بشه كه من اصلا با دوست خاصي رابطه ندارم و كسي رو من تاثير نذاشته ولي مگه باورش ميشد مدام مي گفت پس از كجا اينا رو ياد گزفتي . اخه چي بايد مي گفتم . اگه مي گفتم نت كه مطمعن اتابك اين كامي رو رو سرم خوردش ميكرد واسه همين گفتم هيچ اينقده تو اين مملكت فحش ميدن خب  ب گوش منم ميرسه .تو فيلما . تو خيابون . الان دو هفته هم ميشه انجمن نرفتم يعنی روم نميشه برم . خيلي تند رفتم و نبايد اينقدر ب بزرگتراي اونجا  مي تو پيدم . هر چند كاميار و پريسا و ليدا مدام پيغام پشت پيغام كه بيا اينقده گوشت تلخي نكن  ولي نمیدونن كه من از خجالتم نمي رم . بذار ي چند وقت بگذره بعد مي رم از نو شروع مي كنم .