201
بابا رفت تهران و قبلش کلی ب اتابک سفارش کرد چشم از بیمارستان برنداره ! حالا مامان و اتابک ی پاشون بیمارستانه و ی پا. . . خانواده اون پسر بچه هم ی کولی بازی درآوردن که بیا تماشا ! من جا مامان بودم دو تا آبدار بارشون می کردم ولی مامان هی میگه «حق دارن بنده خداها بذار هر چی دوست دارن بگن فقط این بچه خوب شه . . . » بعد پایان کلاسام باز افتادم با بچه ها کورس گذاشتن ! اونقدر خودمو مشغول کردم که اصن یادم رفت برگردم خونه !وقتی برگشتم که مامان شده بود برج زهر مار و شروع کرد ب سرزنش که آره چشم باباتو دور دیدی این وقت شب می یای خونه ! هی من هیچی نگفتم هی اذیت کرد هی گله کرد که« من هی برو بیمارستان و هی بیا اونوقت وقتی می یام خونه تازه باید ریخت و پاشهای تورو جمع کنم ! زحمت زیادی بود شام آماده کنی ؟ زحمت زیادی بود این وامونده ظرفا رو بشوری اینقدتلنبار نشن تو سینک ؟! » « اصن من حاضرم جای شما برم بیمارستان سرکشی ولی عمرا ظرف بشورم ! » بعدم ب مونا جون که تازه اومده بود و نیشش تا بناگوش باز بود و احیانا تو دلش بشکن می زد برا این توبیخ من گفتم « شما که همیشه اینجاآواری رو سر ما ! چی می شد می یومدی این ظرفا رو می شستی ی شام هم درست می کردی الان دور هم کوفت می کردیم خب » بعدم انگار نه انگار که چیزی شده باشه نشستم پای نت ! ی وقت دیدم مامان نامرد بی وجدان زرتی شماره بابا روگرفته بود و از همون اول شروع کرد ب گله وشکایت که «بیا ببین این دختره اصن حرف گوش نمی کنه ! همین الان تازه اومده خونه و ی چیزی هم میذاره تو دهن من » !!!! حسابی جا خوردم و رنگ از روم پرید !بعدم گوشی رو آورد چسبوند بیخ گوش من که بفرما بابات کار ت داره !!!فقط تونستم بگم سلام بعدم حرفای بابا که یکی یکی رو سرم آوار شد « بزرگ شدی / امپراطوری راه انداختی برا خودت / ب مونا بی احترامی می کنی / حاضر جوابی مامانتو می کنی / ماشالله درساتم که حسابی خوندی / ب جون خودت برگردم نتونی مبحثی رو که گفتم بشکافی من میدونم و تو ! و . . . و . . . » اونقدر از این کار مامان اونم در حضور مونا ناراحت شده بودم که حد نداشت ! بدتر جری تر شدم و ب مونا جون که دوباره نیشش باز شده بودو زیر زیرکی می خندید توپیدم :« شما خونه زندگی نداری ؟ خب برو ب شوهر و بچه ات برس » بعدم مجبور شدم برم تا ظرفا رو بشورم !اونقدر سرو صدا راه انداختم وبا حرص ظرفا رو می شستم که مامان عصبی تر شد و از آشپزخونه بیرونم کرد و من ی نفس راحت کشیدم !مونا جونم انگار نه انگار اینقد چرت شنیده بود از رو نمی رفت که هی مامان جون مامان جون راه انداخته بود و با کلی خواهش و تمنا نذاشت مامان ظرفا رو بشوره و خودش اینکارو کرد بعدم ی شام سبک پخت ! منم مث این بچه پرو ها نشستم و ی دل سیر خوردم بعدم گفتم « مونا روز ب روز آشپزیت افتضاح میشه ! زن که آشپزی بلد نباشه باید بره سر بذاره بمیره » « نه اینکه جنابعالی خیلی هم حالیته از این هنر ؟! بخدا شرط می بندم روز دوم ازدواجت نشده شوهره یکی بچسبونه بیخ گوشت و بعدشم زرتی طلاق » « از تو که بیشتر حالیمه بعدشم تو غصه نخور من اونقدر تو زنانگی ها خبرام و میدونم چی کار کنم که شوهره خودش همیشه شام و ناهارو رو برام آماده کنه » وای خدا افتادم رو خنده و اینقد ب خودم پیچیدم که حتی نیشگون مامان با همه دردش نتونست منو خفه کنه و مونا جون هم بدجور حرصی شده بود « د همین دیگه از زندگی و زنانگی فقط تخت و دوش آبشو یاد داری ! اینارو که روسپی هاهم بلدن. . .» د نمیذارن دهن ادم بسته بمونه که ! نمیذارن که ! ی چیز گفتم که مونا ب شدت ب جلیزو بلیز شدن افتاد و مامان وحشتناک داد کشید که « بیشعور بی فکر همین الان معذرت خواهی می کنی بعدم گمشو برو اتاق خودت » عمرا ! من اون حرفو باهمه زشت بودنش پروندم که مونا خفه بشه بعد حالا بیام معذرت خواهی کنم ؟! هیچی نگفتم و رفتم تو اتاقم صدا گریه مونا جون هم می یومد که هی مامان دلداریش می داد و وعده که بذا باباش بیاد حساب چفت و بست نداشته دهنشو باید پس بده !» دروغ نباشه بدجور ب ترس افتادم که اگه واقعا مامان ب بابا بگه من چه حرفی از دهنم دراومده اونوقت واویلا ! دیگه درست شدنی نیست و خدا میدونه چه بلایی سرم بیاد !هی دل دل کردم پاشم برم ی جور این گند رو راست و ریستش کنم ولی غرورم اجازه نمیداد رک و راست بگم غلط کردم منو ببخش !هی حرف انداختم وسط هی مزه پرونی هی اینور هی اونور انگار نه انگار که مونا اخماش باز بشه و ی نیگاهی ب من بندازه ! حالا موندم چطور پانمی شد بره خونه خودشون ! عجب مارمولکی بود بخدا یقین داشتم می خواست اونقدر صبر کنه تا اتابک هم بیاد اینجا و بعد بندازتش ب جون من ! با یاد آوری این موضوع و اینکه صد رحمت ب بابا باز میشه ی جوری آرومش کرد و اینا دیگه این غرور رو انداختمش زیر پا و له کردم« من واقعا معذرت می خوام ! مونا دیگه تکرار نمیشه قول میدم ! جون بچه ها بیا آشتی ! هر چی تو بگی همون کارو می کنم فقط تورو خدا ب اتابک چیزی نگو » درست ی ساعت تموم نازشو کشیدم تا بالاخر آروم شد و مثلا بخشید ! ولی مطمعنم از همین الان تو فکرشه که چطور تلافی کنه !