امروز بالاخره بعد تقریبا ی ماه حضور در دانشگاه چشممون ب جمال استاد آخونده ی جذاب و خوش چهره که ی زمانی خواستگارمون بود افتاد !همچین دست و پامو گم کرده بودم که حد نداشت !دوس داشتم اینطور با هم رو ب رو نمیشدیم ! ولی نشد دیگه خودش سلام داد و سرحرف رو باز کرد« خوشحالم اینجا می بینمتون ! جناب فلانی بسی خدارو شاکر باشن برای داشتن نعمتی چون شما ! و . . . » هی باخودم می گفتم الانه بگه حال و احوال شوهرت ! اونوقت من باید چی چی بگم ! وحشتناک سعی داشتم لبامو جمع و جور کنم که ی وقتی زرتی ب خنده باز نشن ! و هی تو دلم بابارو فحش میدادم که بفرما الکی الکی مارو شوهر دادی این بنده خدام باورش شد ! حیف که آخوند بود!خونه که اومدم شروع کردم ب مزه پرونی برامامان که « بفرما دستی دستی آینده منو تباه کردین برا اینکه فلانی آخونده !این ادبیات گفتاریش کشته منو نبودی ببینی چطور حرف می زد !اوووو من بدجور شیفته اون ته ریشیش شدم ی جذبه ای داره که نگو . . . » مامان با همه اینکه سعی داشت مثلا نخنده  ولی بازم نتونست یعنی عمرا بتونه با من قهر کنه !هی می گفت « این جلف بازیارو ی وقتی دنیاری ها !یارو فک می کنه بعد بله ! یعنی آره و فلان !» « خب فکر کنه چی میشه مگه ! حالا عقد نشد ٬ صیغه که می کنیم حداقل ! منتها مشکل این شوهر ساختگی باباست که دست پاشو بسته والا همچینام بی میل نیستشا » مامان بدجور ب قهقه افتاده بود ونمی تونست خودشو کنترل کنه و من خیلی خونسرد و بدون هیچ خنده ای هی آب لب و لوچه برا این خواستگار سابق آویزون کردم اونقدر که دیگه کفری شد « وقاحتم حدی داره دیگه هی من هیچی نمی گم هی روت باز تر میشه » دیگه با همه سخت بودنش ترجیح دادم لالمونی بگیرم .می خوام برم دیدن ی دوست ! الانشم که هر چی بالا و پایین می کنم می بینم هنوز بین دو حس متضاد خودم در باوری که دارم و جوییده شدن این باور ( ب قول ی دوست بلاگی ) گیج میزنم ! از ی طرف دوست دارم برم ببینمش یعنی اینو حق خودم میدونم که حداقل برا ی بارم شده ببینمش ! از ی طرفم خیلی مزحک میدونم رابطه هایی رو هر چندکه دوستانه باشه ب بیرون بکشم چه دختر و چه پسرش !با این حال بعد ی هفته دل دل کردن ب مامان گفتم و ازش خواستم ی برنامه ای برام بریزه من برم فلانشهر و بیام ! مامان هیچ وقت مخالف اینجور چیزا نیست برعکس بابا ولی خدا خیرش بده هیچ وقت دهنش از من بدتر چفت و بست نداره همه چی رو باید از ریز و درشت بذاره کف دست بابا ! استدلالشم اینکه درست نیست پنهون کاری تو خانواده !هی می گفت «خب ب بابا می خوای چی بگی که بری اونجا ؟ اصن ما اونجا نه آشنایی داریم و نه چیزی که بخوای اونو بهونه کنی . . . »و آخرش گفت «رک و راست بگو برا چی می خوای بری یا میذاره یا نمیذاره !سه ساعت راهه تا اونجا تنهایی سخته بری و اینا » با این امیدواریهای مامان همین بابا از تهران برگشت و ی نفسی تازه کرد و دوشی و چایی سریع نشستم کنارش که « یکی از دوستام نمایشگاه زده فلان جا ! اگه اجازه بدین دوست دارم برم » گفت برو مشکلی نیست .گفتم برم ؟ واقعا؟ گفت آره خب مگه نمیگی اجازه بده خب می گم برو دیگه ایرادی نداره ! چنان ذوق زده شدم که حد نداشت.ولی ولی خدا بگم این مونا رو چی کار کنه کثافت احمق ! آشغال عوضی معلوم نیست یهویی مث جن از کجا پیداش شد « ژامی این دوستت احیانا از دوستان نتیت نیستش ؟» بعدم ی پوزخندی رو همچین محکم انداخت بهم ! دوست داشتم همونجا محکم بزنم تخت سینه اش برا این فضولیش ! دوست داشتم دوتا فحش آبدار بدم بهش ! ولی نتونستم ! اینبار بابا پرسید قضیه چیه ؟ دوست نتی ؟.حالا خر بیارو باقالی بار کن .هیچی دیگه ب لطف مامان جان همه چی برا بابا شرح داده شد و بابا هم « من ب تو چی بگم ؟» اعصابم حسابی ر ی د م ا ن شده بود گفتم « خب اصن ی دلیل منطقی بیارین که چرا من نباید برم دیدنش ؟ اگه بعدمسافته خب شما هم باهام بیاین اینطوری باهاش آشنا میشین ! یا مامان بیاد ! بعدشم این فقط ی دیداره همین ! قرار نیست هیچ پیش آمدی در پی داشته باشه و یا من بخوام اونجور که شما می گین بهش فکر کنم و اینا » من هر چی می گفتم بابا ی جوابی با هزار تا آیه و تفسیر از بغلش در می یاورد و می چپوند تو دهنم ! آخرش خسته شدم « باشه اصن من غلط کردم ! خوب شد ؟ حالا اگه بهتون نمی گفتم و بی خبر می رفتم یعنی بهتر بود ؟ مقصر خودمم که همه چی رو می گم » اینجا بود که بابا عصبی شد و گیر داد ب درس که پاشو مبحث آخرین درسی رو که دادم برام توضیح بده ! اصن حال و حوصله نداشتما ! یعنی اگه می گفت همین الان میذاریمت بری اونجا اول اینو توضیح بدی باز هم حوصلشو نداشتم ! رک  حتی ی بارم ی نیگا بهش ننداخته بودم تا مثلا دوره کنمش ! ب من و من افتادم و کم و بیش چیزایی رو که از این " اگزیستانسیالیسم " مزخرف و شاخ و برگاش یادم مونده بود بلغور کردم که باز بابا عصبی تر شد « تو هنوز تلفظ صحیح اینو یاد نگرفتی چطور روت میشه ریشه هاشو با استدلالهای بی منطقت ب بحث بشینی و اراجیف سرهم کنی ؟ ها ؟ »هیچی دیگه حالا هی بگو بگو بگو دوباره از اول نشست تشریح کردن و دوباره پرسیدن و . . . آخرشم گفت « فکر فلان جارو هم از سرت بیرون کن ! ب نظرم قبلا در این مورد همه گفتنیها رو گفته بودم نه ؟» همین می یام پا نت می شینم زرتی بابا میگه « عشق نتی دیگه نه ؟ » شیطونه میگه حالاکه لج و لج بازی شد پاشم برم !ب سرزنش و سرکوفتای بعدش می ارزه !