204
مامانی رو بردم مزار! اصن هم دل و دماغ حرف زدن رو نداشتم ! اون هی حرف می زد و هی قربون صدقه و هی گذر ب خاطرات دختر بودنش و اینکه چقدر زمونه عوض شده ! چقدر دخترای امروز با دخترای اون موقع فرق دارن و چقدر بی پروا و جسور شدن !« خب یهو بگین ژامی بی چشم و رو شدی ! گستاخ شدی ! چرا اینقد مقدمه چینی می کنین خب ؟ »هر چی گفتم قبول نکرد که فردا بره ساری و من چنان حرصی شده بودم که بی هیچ ملاحظه ای گفتم « خیلی خب ایندفعه که خواستین برین ساری ب امیر محمد بگین می برتتون ! برا ی دختر همچین خوب نیست گز کنه جاده رو بره و بیاد !اصن فک نمی کردم اینقد بی معرفت باشینا !» ولی می گفت اگه فردا بخواد بره بابا که خنگ نیست می فهمه که برنامه ریزی شده بوده ولی اگه صبر کنم یکی دو روز بعدش می ریم ! دِ آخه دوروز دیگه ب چه دردم می خوره فقط تا جمعه اس برپایی این نمایشگاه ! دیگه هم ترجیح دادم خفه شم و بیشتر از این خودمو عصبی نکنم ! مامانی نشست ب شستن مزار با گلاب و بعدم زمزمه هایی که من هیچی نفهمیدم و برخلاف گذشته هم هی گوشامو تیز نکردم که ببینم چی میگه ! ناخوداگاه هی چشمم ب پونصد متر دور می یفتاد و هی این اشکای لامصب بی محابا سرازیر می شدن و دلمو ب دردمی آورد ! تو چی از جونم می خوای ؟بذا ب حال خودم باشم ! بذا ی کم این زندگی بی ریخت و نکبتی رو مزه مزه کنم ! شاید٬ شاید . . .اونقدر تو خودم بی صدا اشک ریختم که دیگه از تحملم خارج شد و پرصدا و با درد نشستم کنار مامانی و بزن زیرگریه ! مامانی ساده تر از اون بود که درک کنه دردمو گفتش « ژامی قربون اشکات برم ٬ بابایی هیچ وقت دوست نداشت اشکاتو ببینه ها ! آروم بگیر دختر تنش تو گور لرز می یفته ! » « آره اونم هیچ وقت دل دیدن اشکامو نداشت !» « بعد ماهک آرزوش دیدن سپید بختی تو بود ! می خواست زیر تور عروسی ببینتت و خودش بازوتو بغل بگیره برا سپردن ب داماد » « آره خیلی دوست داشت زیر تور ببینتم و ببوسه ! » « ولی هستش ! همونطور که من همیشه در کنار خودم حسش می کنم مطمئن باش اون روز هم در کنارته و می بوستت » « آره یقینا کنارم هست ولی دیگه مزه بوسیدن زیر تور رو یکی دیگه می بره !» اینجا من وحشتناک ب هق هق افتادم و مامانی تازه ب خودش اومد و حرفای منو خودشو کنار هم گذاشت و بعدم ی اهی کشید و بغلم گرفت « چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی !چرا سعی نمی کنی نبودنشو قبول کنی و باهاش کنار بیای ؟! » مامانی رو گذاشتم خونه و بعدم بی هیچ حرفی رفتم ول چرخیدن تو خیابونا ! اونقدر این خیابونای تکراری رو بالاو پایین کردم که خسته شدم ! دیگه از وقت انجمن هم گذشته بود . . . مامان هی تماس می گرفت که برم خونه مهمون اومده واسش و من اصن ب رو خودم نیاوردم !کافی هم هیچ کس نبود و باز آویزون خیابونا شدم !دلم ی شور می خواست ی هیجان ! ی چن نفر که کنارم باشن و باهاشون یکی دوساعتی رو بگذرونم تا ی کم از این حال و هوای لعنتی بیام بیرون ! با پریسا که تماس گرفتم می گفت قراره بچه ها جمع شن باغ کامیار اینا ! فردا می خواد برگرده خدمت و اینکه ده بار شمارمو گرفته چرا پیدام نیست و حتما برم پیششون !دوست داشتم برم تا نیمه های راه هم رفتم ولی باز ترجیح دادم کامیارو نبینم ! حوصله لاو ترکونی های گستاخانه اش و حرف و حدیث بچه ها رونداشتم گوشیمو خاموش کردم و رفتم سراغ مهتاب باورش نمی شد من اومده باشم دیدنش ! سریع حاضر شد و همرا دو تا از همخونه ای هاش رفتیم بیرون ! آدمای جالبی بودن یکیشون بچه تهرون بود یکی هم همشهری خود مهتاب !خیلی پر جنب و جوش و سرزنده اونقدر که من ی جورایی تو دلم حسرت خور این حس و حالشون شدم ! رفتیم ناهارخوران . و یکی دو ساعتی با اونا و خنده هاشون و قلیون کشیدناشونو و خاطرات اسکل کردن دوس پسراشون گذروندم ! یقنیا از من خوششون نیومده بود نه مث اونا دلم باز میشد از ته دل بخندم ٬ نه دودی بودم !که این اصن ب مزاقشون خوش نیومد ! و نه اینکه . . . اینکه مونا خیلی رک گفت « واقعنی ی دونه دوس پسر هم نداری ؟ بابا خیلی فناتیکی !و . . . البته اگه تو برقراری ارتباط مشکل داری من میتونم بهت کمک کنما ! » توجهی ب حرفش نکردم و مهتاب دو تا حرف درشت بار مونا کرد که خفه بشه و بعدم باز خنده های اون دوتا و . . . با اینکه ی جورایی بهم توهین کرده بو د ولی نمیدونم چرا بهم برنخورد انگار نه انگار !ی جورایی ازشون خوشم اومده بود ! خیلی وقته احساس می کنم نیاز ب ی حلقه از دوستان دارم که ی کم بی خیالی توشون باشه ! حرف شعر و ادبیات نباشه ! حرف اینکه کل کل کنن تو نقد هجا ب هجای ابیاتشون نباشه ! حرف هدایت و سپهری نباشه ! حرف حرف مهمونی باشه و رنگ و روی لباسا ! حرف اسکل کردن باشه و بی هیچ دلیلی ب هر چی خندیدن!تو این مورد حالا می فهمم که نت منو راضی نمی کنه ! من نیاز دارم اون هویت و رابطه ای که تو دوستان نتی دارم اینجا هم تجربه کنم !اینجا هم بتونم بلند بلند بخندم خیلی راحت با همه ارتباط برقرار کنم ب زمین و زمان فحش بدم و . . .وقتی برگشتم خونه مهمونای مامان هنوز بودن و صدالبته که گیتی جان هم . حوصله این یکی رو نداشتم ! ولی ناخوداگاه وقتی ماشینشو جلو خونه پارک دیدم سریع آینمو از کیفم درآوردم تا ببینم صورتم چه ریختی شده ! با اینکه کاراش و حرفاش حرص میندازه تو تنم ولی بازم دوس ندارم تو این مورد کم بیارم ! اون اشکای رو مزار حسابی رنگ و روی صورتمو برده بود و مث وقتی شده بودم که تازه از خواب بلن می شم ! دوباره نشستم تو ماشین و سعی کردم همونجا ی دستی ب صورتم بکشم ! تودوستای مامان ی چهره جدید هم بودوقتی بهم معرفی شدیم وقتی منو بوسید از بوسه اش چندشم شد ! ی حس بدی بهش داشتم !از دوستان گیتی جان بود!نیومده این گیتی خانم باز تیکه انداخت « عزیزم مامانت می گفت مادربزرگتو برده بودی مزار ! یعنی واقعا با این لباس رفته بودی ؟»« خب آره مگه چشه ؟ باید لخت می رفتم ؟ » « نه خب من منظوری ندارم فدات شم ! ولی فکر نمی کنی خیلی آب رفته اس مانتوت ؟ میکاپت هم مناسب ی همچین جایی نیست خب !» من اونقدر عصبی شده بودم که حد نداشت مامان هم خدا خیرش بده انگار نه انگار دیگه زدم ب سیم اخر « گیتی جون شما مشکلی با من دارین ؟ راحت باشین خب هر چیزی هست بگین !» یهو همه ساکت شدن و مامان هی با سرزنش منو صدا می کرد که این چه طرزه رفتار و اینا . . . و گیتی خانم دیگه دست و پاشو جمع کرد گفت « ببخشید من اصن قصد ناراحت کردن تورو نداشتم عزیزم ! » ومن بی توجه ب اونا و باقی حرفاشون ولو شدم تو اتاقم مامان اومد «که بیا خوبیت نداره ! تو که میدونی گیتی منظور خاصی نداره و هیچی تو دلش نیست ! دیگه باید اخلاقش دستت اومده باشه ! پاشو بیا دیگه هم این لوس بازیا رو در نیار » « من خسته شدم از بس باید برا خاطر خوش اومدن دوستان شما و بابا هی خفه شم و هیچی نگم ! من دیگه این کارو با خودم نمی کنم ! هر کی هر چی گفت جوابشو نقد می دم ! چرا باید هر چی می شنوم رو هیچی جواب ندم و بعدم بذارم ب پای اخلاقشون و درک این اخلاق گندشون ؟ بذار بقیه سعی کنن ی کم اخلاق من دستشون بیاد ! » با ناز و خواهش مامان لباس عوض کردم و دوباره رفتم پیششون !گیتی خانوم خیلی سعی داشت مهربونتر حرف بزنه و من اصن ب رو خودم نمی یاوردم که یعنی ی گیتی هم هست و اینا ! .بعد رفتنشون باز رفتم تو اتاقمو دیگه هم در نیومدم !هیچ کی نیومد سراغم ! حتی بابا که قرار بود باز امشب ازم درس بپرسه ! اونم حال و حوصله این حس و حالمو نداشت ! و من با خیال راحت این کوفتی رو مزه مزه می کنم !