205
ازاین مزحکتر دیگه نمیشد ! اینکه شهرام از من خواستگاری کنه !!!!! اینکه من اینقدر بی محلی کنم ،اینکه هر جا برم و اگه قرار ب بودن اون هم باشه من با ی تماس انصراف بدم از رفتن ، اینکه هی هر چی بگه دوتا هم بذارم روش و ب خودش برگردونم ! با همه اینا این چطور ؟؟؟!!!ب قول پریسا این در من مغرور ، زبون نفهم ، لوس چی دیده ؟!!! ظهر وقتی اومدم خونه مامان گفتش « این شهرام کیه ؟ می شناسیمش ما ؟»هی اینور و اونور سوال مامان رو بزن تا بالاخره فهمیدم بله ! امیر ی ساعت قبلش با مامان تماس می گیره و از طرف شهرام برا فردا شب اجازه می خواد که بیان !هم اسم شهرام بعنوان خواستگار و هم اینکه امیر این وسط چی کاره اس منو شوکه کرده بود ! ب مامان گفتم منم اندازه شما والله هیچی نمیدونم .از این حرکت شهرام هم اصن خوشم نیومد یعنی ی جورایی بهم برخورد! چرا ب جای اینکه رک و راست خودش بیاد حرفشو بگه این وسط امیرو پریسا رو واسطه کرده بود ؟ اصن مگه ادم قحط بود ؟بعدم زنگ زدم ب پریسا تا بفهمم چی ب چیه ؟ ازش گله کردم که چرا قبل هماهنگی با من با مامان تماس گرفته بوده ! اونم نه گذاشت و برداشت گفت « نه اینکه خیلی آدمی ! مث سگ پاچه می گیری ، شهرام خودش اینطور خواست می گفت می ترسه ب تو بگه اصن توجه نکنی و جدی نگیری برا همین از امیر خواست تا این موضوع رو ب خانوادت بگه !»شماره شهرام رو خیلی وقت پیش حذف کرده بودم هر چی گفتم شمارشو بده می خوام باهاش صحبت کنم بی شرف نداد ! ومن بدجور حرصی شده بودم ! بابا هم اومد و بازم ب رغم همه اصرار های من که مامان هیچی ب بابا نگه نشد راست گذاشت کف دست بابا ! بابا هم بدون هیچ تفکری « مهم نیست !با امیر تماس بگیر از جانب من عذرخواهی کن بگو ژامی نامزد داره !» با همه ی اینکه انتظار این حرفو داشتم ولی باز بدجور عصبی شدم « بابا اصن متوجه هستین چی می گین شما ؟ چرا باید بگه من نامزد دارم ؟ چرا هی حرف تو دهن مردم میذاری ؟د همین مردم دو سال دیگه نمی پرسن پس این نامزد وامونده کوش ؟ » بازم همون بحثای همیشگی یکی من بگو و دوتا بابا و این وسط مامان هی قربون صدقه ی من که آروم باشم و اینقد صدامو بلند نکنم و از اون طرف ب بابا خواهش و تمنا که خودشو ناراحت نکنه من هیچی حالیم نیست و اون ب بزرگی خودش ببخشه !!!!! نه تو رو خدا می بینی ؟ چی چی رو ب بزرگی خودش ببخشه خب ؟دیگه حسابی ب زار افتاده بودم از اینهمه خودخواهی بابا هر چی هم بگم که مهم نیست و اینا همش حرفه و کو تا فرزام برگرده بازم نمیشه ! اینطوری ذره ذره احساس می کنم ب زوال می رسم !نشستم رو زمین و با صدا بلند گریه کردن و لا ب لاش حرفامو اوار کردن رو سر بابا « بابا جون من ب جون سیا برا ی بارم شده این خودخواهیتونو بذارین کنار ! بخدا قسم من هیچ علاقه ای ب فرزام ندارم ! یعنی اونجور که شما می خوای ندارم من عمرا بتونم ی شب هم باهاش سررو ی بالشت بذارم !این حرفام برا این نیست که بگم فرزام نه پس شهرام یا کامیار یا فلانی ! من با همه ی مزخرف دونستن خیلی از باورهای منسوخ شده ولی ب شدت این باور رو بهش یقین دارم که بخت فقط بخت اول ! بخت اول که سپیدیشو ندیدی دیگه عمرا تو بختای دیگه بشه دیدش !بذار رک بگم بابا بخت منم همون اولی که ب سرانجام نرسید بعد اونم ب هیچ عنوان فکر ازدواج نیستم ! یعنی اینو تو گوشتون فرو کنین نه دیگه پا خواستگار باز کنین ب این خونه که خدارو شکر این یکی رو با من هم عقیده این ونه اینکه دیگه اسمی از فرزام ببرین !. . . » بابا هم بعد کلی حرف زدن و اینکه بهتر از من صلاح منو میدونه و اینا بلند شد و رفت بیرون !ومن مث این مادر مرده ها همه حرص و عصبانیتمو با دادو بیداد رو سر مامان خالی کردم که« آره اگه شما ی کم هوا منوداشته باشین اینطور نمیشه ! اگه شما برا ی بارم شده سفت و سخت جلو بابا بایستین اینطور نمیشه ! اگه شما . . .» مامان هم وقتی دید نمی تونه منو آروم کنه بلند شدو رفت بیرون « خودت بهتر میدونی باید چی کار کنی ! پس کوتاه نیا ! منکه جای تو نمی خوام ازدواج کنم می خوام ؟!» از فرزام بدم اومده بود از عمو از بابا از اینهمه خودخواهی بیجاشون ! اون از فرنام که بدون در نظر گرفتن من و فرنام برا خودشون بریدن و دوختن ! اون موقع خوبیش این بود که فرنام هم منو بعنوان شریک زندگی دوست نداشت ولی بی جربزه تر از اون بود که بخواد رو حرف عمو حرفی بزنه ! بزدلتر از اون بود که . . .من اون موقع تورو داشتم و بابا هم شاید یکی از مهمترین دلایلش غیر از دلایل مشترکی که با عمو داشت برا گره زدن من و فرنام خلاصی از دست تو و ب قولی اون رسوا بازی هایی که ب دنبالش انداخته بودیم ، بود !ومن هزار بار خدارو شکر می کردم که فرنام من و تو رو با هم دیده بود و بزرگترین بهونه دستش اومد برا نه گفتن ! در کنار اینکه اونقدر وقیح شد که گفت « دختر عمو درست نمی خواستمت ولی فکر می کردم چشم و گوش بسته ای ! فکرمی کردم بعد ازدواج علاقه بینمون جوونه میزنه و . . .» واین شد که عمو و بابا یکی دوسال زدن تو پر هم زبون بست شدن ! حالا !حالا فرزام !فرزامی که گه گاهی احساس می کنم می تونم دوستش داشته باشم یعنی فقط دوست داشته باشم نه بیشتر ! نه ازدواج !اینم ب درک ! برام مهم نیست ! مهم اینجاست این آزارم میده که هر جا می شینن می گن فرزام ! هر کی می یاد می گن فرزام ! همچین که بعضی وقتا فک می کنم نکنه ما واقعا رسما ازدواج کردیم و من خبر ندارم ! نکنه فردا روز بچه ام هم قراره دنیا بیاد و من هیچی حالیم نیست !!! ولی من اون دختر چهار سال پیش نیستم ! یعنی کسی رو ندارم که بخوام ب خاطرش جلو همه حرفا واستم و محکم بگم نه ! حالا نه اینکه نگفتم !ولی کو گوش شنوا !.ی دوش گرفتم تا آرومتر شم بعدم زنگیدم محسن تا شماره شهرامو بهم بده این بیشعورم مزه پرونیش گل کرده بود هی می گفت چی شده سراغ اونو می گیری ! چه خبره و فلانه !.با همه سخت بودنش با شهرام تماس گرفتم بنده خدا باورش نمیشد من باشم حتما ی هفت هشت تا شاخ هم در آورده بود ! گفتم می خوام ببینمش !هیچی نگفت ! گفتم می یای کافی یا نه ؟ بازم هیچی نگفت حسابی عصبی شده بودم و هی ناخونمو می جوییدم در عین اینکه تو دلم ب فحش می کشیدمش .گفتم « چرا ب خودم نگفتی ؟ چرا امیر ؟ یعنی اینقد سخت بود ؟ اینقده با من کل کل می کنی اینقده زبون بازی می کنی اینجا چرا کم آوردی ؟عصر اگه وقت داری بیا کافی می بینمت ! » بعد کلی من و من فقط گفت « من عصر نمی تونم میشه فردا فلان ساعت ؟ » وتموم شد ! ای خدا موندم این چطور از من خوشش اومده ؟ هان ؟ی وقت دیدم مامان تو چار چوب در واستاده و منو برو بر نیگا می کنه « الان تو از اون خواستگاری کردی یا اون از تو ؟ » وای خدا این حرف مامان بعد اینهمه اعصاب خوردی مث آب بود رو آتیش اونقدر منو خندوند که حد نداشت !« بفرما اون از اون استاد اخونده ی جذاب ، اون از پسر آقای فلانی اینم از این ! مردم در ب در دنبال شوهر برا دخترشون می گردن اونوقت شما هر کی می یاد و هی می گین این نامز د داره ! نه خدایی انصافه ؟! » مامان هی می خندید و هی می گفت « نه خدایی تو پرو بازی لنگه نداری » « ولی بخدا مامان این شهرامو ندیدی مطمعنم اگه با این ازدواج کنما ی شوهر همچین حلقه ب گوش دارم !از اون آدماست که دوست داره حرص بندازه تو تن ادم در عین اینکه هر چی هم بگی جیکش در نمی یاد و هی میگه چشم ، چشم ! بعد این کجا و فرزام کجا ! اصن فرزام رو نمیشه ادم حسابش کرد ی مستبد ب تموم معنا مث بابا و عمو ! هر چن خر خوبیه ولی سواری با اون مزه نداره مامان » با همه اینکه این حرفا رو با شیطنت و شوخی و خنده می گفتم یهو باز بغضم گرفت و تو بغل مامان سخت گریه کردم .اینکه منو ب حال خودم بذارن ! ب هیچ عنوان رو آینده ی من و فرزام برنامه ریزی نکنن ! مامان هیچ حرفی نداشت بگه و فقط می گفت زمان همه چی رو حل می کنه ! ای تو روح این زمان لامصب بیاد ! بعد برگشتن بابا بهش گفتم خودم قراره با شهرام صحبت کنم پس دیگه ب میون نکشن !برداشته میگه « حالا این شهرام کی هست ؟ چه جوریاست ؟ . . .»« فک نمی کنم دیگه لزومی ب شناخت بیشتر شما باشه ! همین اندازه که از بچه های انجمنه ! بسه نه ؟!» بابا دیگه هیچی نگفت در عین اینکه ب شدت اخماش رفت تو هم و مامان هم هی ب من ایما و اشاره که دیگه ادامه ندم و ساکت بشم !.