206
دیروز از ی کلاسم زدم تا بتونم برم شهرامو ببینم ! ب اینم توجه نکردم که بابا بیاد خونه بازخواستم کنه و . . .ب قول مهتاب دانشگاه اومدن ی مزش ب زدن کلاس و دیر رسیدن و زود رفتنه نه مث من که دقیق سر ساعت تو کلاسم ! شهرام لال شده بود ! من مونده بودم چطور سر حرفو باز کنم ! انگار من داشتم ازش خواستگاری می کردم !بماند که چیا گفتم و گفت آخرش گفتم «ما چن ماهه همو می شناسیم ! تقریبا هم بهم شناخت داریم که ب قول خودت همین شناختت باعث شده ی همچین درخواستی کنی ! وهمین شناخت من هم اینو میگه که چنین حسی بهت ندارم ! ولی درست نبود اول ب خودم می گفتی ؟ اینطوری بین بچه ها نمی پیچید تا سوژه دستشون بیاد !والله از اون گذشته نه خودم و نه خانواده اصن امادگی و بهتره بگم قبول ی همچین اتفاقی رو الان نداریم ! حالا حالا ها بهش فکر نمی کنم چیزای مهمتر از ازدواج هست که منو مشغول خودش کرده ! ازدواج برام ی مسئله پیش و پا افتاده اس ! که سرانجام رسیدن یا نرسیدنش برام مهم نیست ! من آدم این کار نیستم ! » « خب اولی که هیچ ی کم بگذره امادگی پیدا می کنین هم تو و هم خانوادت ولی دومی رو می تونم کمکت کنم تا ی همچین حسی در تو شکل بگیره !» !!!! بچه پرو ! من می گم نره میگه بیا برات بدوشم !من دیگه هیچی نگفتم و اون هم خیلی دلخور و بی مقدمه وسط حرفاش دست جلو کشید برا بای و رفت ! بعد رفتنش ی نفس راحت کشیدم ! ولی خداییش دیگه نمیدونم چطور برم تو جمع بچه ها ! اینجا رو هم برام زهر کردن !فک کنم ی مدت خیلی طولانی باید قید انجمن و کافی وباغ و کوفت و زهر مارو بزنم تا حداقل خودم آروم بشم !بگذریم ٬وقتی برگشتم خونه دیدم بابا تو اتاقمه وداره اینور اونور می چرخه ! تعجب کردم اصن سابقه نداشت بی اجازه بره تو اتاق من اگرم چیزی می خواست که من داشته باشم اونقدر صبر می کرد تا خودم بیام !گفتم شاید نخواد من بفهمم که اونجاست برا همین برگشتم ب در ورودی نرسیده بودم که یهو صدام کرد ! وقتی رفتم پیشش گفت « این چه وضعه اتاقته ؟ ی ساعته دارم دنبال جزوه ای که دیروز بهت دادم می گردم پیداش نمی کنم ! احیانا تو کمد لباسات نذاشتی یا زیر تخت ؟ » من ب خنده افتاده بودم و اون عصبی شده بود ! دیدم نه بابا خیلی جدیه برا همین عذر خواهی کردم و همینطور که لباسامو در می یاوردم شروع کردم گشتن ! والله خودمم حالا پیداش نمی کردم ! هر جا رو دست می زدم بابا می گفت اونجا رو دیدم نیست ! بعدم رفت رو منبر که هر کی تورو ببینه با خودش میگه ماشالله چه دختریه و فلان ولی نمیدونن اینجا چه خبره ! خانوم لباساش و کتاباش ی گوشه اس ! غذا سگش ی گوشه ! کلی هم عروسک و آت آشغال دورو برش ! هم خنده داشتم و هم خجالت و هم عصبانیت هی منو هول می کرد اخرش گفتم « شما برو من یکی دو دقیقه می یارم براتون !» هولم می کنه دیگه والا خودم میدونم تو شلوغی اتاقم چی روکجا گذاشتم و چی رو کجا!بعدم از پشت میز کامی پیداش کردم !موندم این چطور اونجا افتاده بود !حالا مامان هم بهونه خوبی دستش اومده بود هی سرزنش می کرد که ی کم دورو برتو مرتب کن ! زشته اینطوری هر کسی ببینه فک می کنه بازار شام اینجاست .گفتم باشه و باز بی خیال شدم .من همینطوری راحتم ! بعد ناهار هم ولو شدم رو همون تخت شلوغ و درهم که ی گوشه اش کتابام ریخته بود و ی گوشه لباس ! با سرو صدای همیشه آوار مونا جون بیدار شدم ازم می خواست باهاش برم خرید !حوصله نداشتم ولی از بس اصرار کرد حاضر شدم و رفتیم ! ی چکمه دیدم هی وسوسه شدم بخرمش هی گفتم نه بابا این ماه با این اوضاع بی ریخت بابا فک نکنم از پول توجیبی دیگه خبری باشه بهتره نخرم ! ولی اخرشم نتونستم ب این وسوسه غالب بشم و خریدم ! عاشق چکمه ام ب من باشه تابستون هم دوست دارم بپوشم !مامان ولی اعصابش بهم ریخته بود حسابی و منو ب درک نکردن اوضاع اقتصادی متهم می کرد !هی می گفت تو چن جفت پارسال خریدی و داریشون چرا باز؟ واقعا وقتی فکر می کردم همچین بیراه هم نمی گفتا ولی خب هیچ چیزی نمی تونست هوس لحظه ای منو برا خرید این یکی فرو کش کنه ! هی مزه پرونی می کردم که زیاد اذیت نکنه و بی خیال بشه ولی نشد « ببین با همین پولی که دستت مونده سعی کن بگذرونی ! ی وقتی نبینم بری ب بابا بگی پول بده ! ی کم درک کن ! بعدم ب هیچ عنوان رو من هم حساب نکن ! سیا فعلا واجب تر از توست ! تنهاست و اینا »دیگه لال شدم ! ولی عمرا بتونه مقاومت کنه رو خواسته ی من ی کم که نازشو بکشم و لوس بازی بازم کوتاه می یاد .