207
این یکی دوروزه بابا بدجور بهم ریخته اس !با هفت هشت من عسل هم نمیشه خوردش ! منکه ب کل جرات هیچ مزه پرونی و شیطنتی ندارم همش می رم تو اتاقم ٬ یا ب ی بهونه ای می زنم بیرون تا ی وقتی ی کاری ازم سرنزنه که باعث بشه ب من گیر بده و اعصابش خوردتر بشه !دیروزنتونست بره تهران امروزم !یعنی خودش کلاساشو کنسل کرد بدجور درگیر خانواده ی اون شاگرد صافکاره شده ! دنبال کارای بیمه تعمیرگاه ! شکایت صاحاب پرشیای مادر مرده ! و از اون بدتر امروز که دادگاهش با بهداد بود ! همین اخری ب اندازه ی کافی برا از پا دراوردنش کافیه ! دلم خیلی می خواد برم بغلش کنم بگم همه چی درست میشه ! انشالله درست میشه اینقدر ب خودش فشار عصبی نیاره ! ولی جراتشو ندارم ! حتی مامان هم خیلی همصحبتش نمیشه و بابا وقتی خونه باشه بدجور تو خودش میره تازه بعدم هی ب من گیر میده که چته تو ؟ چرا ساکتی و اینا !ناهار رو هم خونه نیامدم و موندم پیش مهتاب و هم خونه ای هاش ! این روزا بیشتر با اون سه تا خودمو سرگرم می کنم و ب کل قید دوستای دیگه رو زدم ! بودن با اونا با همه تضادهاشون و گه گاهی غیر تحمل بودنشون ی جورایی آرومم می کنه .ودوست دارم بیشتر باهاشون باشم ! این وسط آزیتا زیاد از من خوشش نمی یاد انگار٬ اینو میشه از چش و ابرو بالا انداختنش و فیس بازیاش فهمید ! ب من میگه پاستوریزه و ب هر طریقی شده دوس داره منم باهاش کل بیفتم و هم پاش سیگار دود کنم ! دروغ نیست بگم که خیلی دوست داشتم ولی اصن دل و دستم ب این کار نمیره ! ی جور عذاب وجدان برا اعتماد بابا و مامان اذیتم می کنه !تجربه کردن اینو هم مث مشروب دوس دارم بی هیچ قیدی و بندی باشه ! یعنی خانواده هم براشون مهم نباشه که هست !موندم این دختره چی ب سر ریه هاش اومده تا الان ب قول خودش ی سالی میشه سیگار میکشه اونم روزی ی بسته ! وحشتناکه !!!!عصر از نازگل خانم وقت گرفته بودم ولی دودل بودم که برم یا نه ! مامان میگه زشته ی کم مرتبشون کن ابروات پر شده حالا میشه بهشون فرم داد و از بی ریختی دراوردشون ولی بابا بدجور خوشش اومده میگه اینطوری قیافه ات بانمک تر و بچه گونه تر شده ! آدم دوست داره لپاتو بکشه ! دقیقا شدم عین این دخترای شونزده ساله ! بخصوص وقتی که مقنعه هم سر کنم هیچی دیگه مث بچه ها می شم ! یعنی یکی منو الان ببینه عمرا تشخیص بده سن منو !.ی جورایی هم خودم ب این چهره جدیدم عادت کردم ! امروز که نرفتم شاید فردا برم ! شایدم ی روز دیگه .مونا جونم امروز برا بار سوم مهد بچه هاشو تغییر داد ! دیوونه اس این همش میگه اینجا ب بچه هام نمی رسن ! اونجا مربیش برخورد خوبی نداره ! اونجا فلان اینجا بهمان ! مامان هم پیشنهاد داد تا ب مهین خانم بگم ب جای هفته ای یکی دوبار که می یاد کمک حال مامان هر روز بیاد و پرستاری بچه هارو قبول کنه !منم رفتم دنبالش ! از اخرین باری که رفته بودم اون محل خیلی می گذره اصن دوست نداشتم دوباره برم اونجا ولی نشد !از بین نگاه های هیز و چندش اور ادمای اونجا رد شدن !ی مینی که پشت در منتظر موندن تا مهین خانم بیاد ب اندازه ی ی ساعت گذشت ! حسابی عرق کرده بودم وهمش حس می کردم الانه یکی از پشت سر دستش بخوره بهم ! همین مهین خانوم درو باز کرد سریع خودمو انداختم تو !طفلی ترسیده بود هی می گفت که چی شده ؟ وقتی براش گفتم ی دل سیر بهم خندید بعدم گفت « حق داری این محله و این چشارو شاید فقط تو فیلما دیده باشی و برا همین اینطور ب ترس افتادی ولی من دارم بینشون زندگی می کنم و فکرشو بکن با این وضعیت من چطور روزم شب میشه و شبم روز ! وقتی خونه نیستم همه فکرم اینه نکنه یکی از رو دیوار بیاد داخل و بلایی سر رویا بیاد ! وقتی هم خونه ام باز همین ترس !» قرار شد از فردا هر روز بیاد ومن ی٬ ی ساعتی رو کنارش موندم بعد برگشتم خونه ! ب مامان گفتم کاش میشد مهین خانوم رو بیاریم پیش خودمون ! مونا که بهش احتیاج داره ! اونکه باید حالا هر روز برا مراقبت بچه ها بیاد خب ی اتاق بهش بدین هم همیشه دم دست باشه ! هم ی کمکی هم درحقش بکنین بذا پولی رو هم که می گیره واسه کرایه ب اون طویله نده ! فک نمی کردم مامان هم موافق باشه ولی گفت درست نیست الان ی همچین چیزی رو گفتن ! بماند برا بعد بذا ی مدت بگذره بعد اگه بابا هم موافق بود اونوقت بهش میگه !.پریسا هی پشت سر هم تماس می گرفت و داشت از فضولی می مردکه بین من و شهرام چی گذشت ! مث اینکه شهرام هم جواب درستی بهش نداده بود و این بدجور اذیتش می کرد !وقتی براش تعریف کردم کلی فحش داد که خاک برسرت لیاقت هیچی رو نداری !آخر حماقته اگه ب شهرام نه بگم و . . . اونقدر زر زر کرد که اعصابم خورد شد و گوشی رو خاموش کردم . من چه مکافاتی بکشم از دست اینا !