امروز صبح مامانی رو بردم ساری ! اولش دوس نداشتما یعنی می خواستم اذیتش کنم ! هی گفتم ب امیر محمد بگین ٬بذا ی بارم شده اون شما رو ببره ! ولی اینقد قربون صدقه رفت و هندونه بغلم داد که آخرش راضی شدم ! یعنی همینکه گفت « من ب رانندگی امیر محمد اعتماد ندارم و اینا » همین ی دونه حرف باعث شد ی بادی ب غبغب بندازم و د برو !کلی هم برا امیر محمد کری خوندم کچل شده بود از دستم ولی پیشنهاد داد ی بار باهم کورس بذاریم تا مثلا حساب دستم بیاد که کی دست فرمونش خوبه .و رو ی شام تو بابا طاهر شرط بستیم  که هر تعداد همراه هم خواستیم دعوت کنیم ! منم نشستم و لیست دوستانو ردیف کردم گفتم از الان بهتره  در نظر بگیری که بایدهزینه شام چن نفرو بدی واحتمالش هم هست بازم اضافه بشن ! ی بلایی سرش بیارم که دفعه دیگه غلط بکنه با من کورس بذاره . هفت صبح راه افتادیم من بی مانتو نشستم تو ماشین و همین از شهر دور شدیم شال رو هم برداشتم و شیشه هارو دادم پایین که یهو صدا مامانی بلند شد :« زشته دختر ! نیگه دار اول اون لباستو بپوش بعدم گره بزن شالو تا هی از سرت نیفته ! خیره سری هم حدی داره می خوای تو راه بگیرنمون ؟ » هی مزه پرونی کردم ولی از بس غر زد که مجبور شدم شالو سرکنم ولی مانتو رو گفتم کسی که تو ماشینو نمی بینه !اونم دیگه خسته شد از کل کل با من و هیچی نگفت .مامانی عصر وقت پزشکی داشت و برا همین فقط ناهار پیش دوستاش می موند و زود برگشتیم ! منم فرصت اینکه ب هانیه سربزنم نداشتم و مجبور شدم ناهار رو هم با مامانی و دوستاش باشم و آی که چقدر تو این جمع بودن آدمو خفه می کنه از اون بوسه های آبدارشون بگیر تا محکم فشردنت و هی سرتا پاتو ورانداز کردن اولین چیزیم که پرسیدن « عزیزم هنوزم نامزدی چیزی نداری؟؟؟ بابا دختر تا برو برو داره باید فلان باید بهمان . . .» اینقد گفتن و گفتن که دیگه رسما دیوونه شدم ! مامانی هم همش می خندید و می گفت « شما که دوستا خوبی هستین و اینقد ب فکر اینین خب ی دستی براش بالا بزنین دیگه بذراین منم آخر عمری سپید بختی ژامی رو ببینم و بعد با خیال راحت سر رو زمین بذارم !» همه افتادن ب خنده و من از این حرفش ناراحت شدم ولی بازم ب رو خودم نیاوردم و اجازه دادم تا تمومی پسرایی رو که تو فامیل و درو همسایه می شناسن برام ردیف کنن ! واقعا مزحک شده بود خیلی دوست داشتم بلند بلند بخندم ولی حوصلشو نداشتم ! میزبانمون رفت حتی آلبومشونو آورد و یکی یکی معرفی عزیز دردونه های مجردش !اوه اوه  چه تیپایی هم داشتن . . .بعدم تو خنده ها و مارمولک بازیهاشون قرعه ب  نوه خواهر این خانم رسید و بازم خودشون قرار گذاشتن که تو مهمونی بعدی ی ترتیبی بدن تا مارو با هم آشنا کنن ! واقعا اینا خیلی جدی گرفته بودنا ! اینقدر ساده ب همه چیز نیگا می کنن و اینقد راحت برا هر مشکلی ب قول خودشون راه حل خوب و ساده پیدا می کنن ! بالاخره این مهمونی کذایی هم با کلی بگو و بخند و حرص خوردن من و . . . تموم شد و ما برگشتیم !قبلش هم ی سر رفتیم دریا . پاچه ها شلوارو کشیدم بالا و زدم ب آب ! لعنتی خیلی خنک بود و مور مور شده بود پاهام !لحظه آخر که خواستم بیام بیرون  نتونستم خودمو کنترل کنم و تلپی افتادم و مث موش آب کشیده شدم ! مامانی هی حرص می خورد که این چه وضعه و حالا از سرما یخ می زنی و اینا . من ولی همچین هم بدم نیومده بود همین نشستیم تو ماشین اول مانتو رو در آوردم بعدم پاچه های شلوارو حسابی چلوندم و دوباره کشیدم بالا !و ب مامانی که برو برو منو نیگا می کرد گفتم « ها؟ انتظار دارین با همین مانتو خیس بشینم ؟ تازه من مراعات شمارو می کنم والا همین شلوارو هم درش می یارم !» چنان نیشگونی گرفت که سوزشش از تماس باد با پاهای یخ زدم بیشتر بود ! دیگه هم هیچی نگفت و من ی نفس راحت کشیدم ! ولی مجبور شدم بخاری ماشینو روشن کنم تا این شلوارم ی کم گرم بشه و اینقد یخ نزنم !ولی شانس که نداشته باشی همینه دیگه پونزده کیلومتری شهر ب دلیل سرعت زیاد  ماشینو نیگه داشتن و حالا من مونده بودم چطور بیام پایین ! از شرم اینکه افسره الان منو با اون وضع ببینه وحشتناک عصبی شده بودم !مامانی هم هی حرص خورد هی سرزنش کرد « ی وقتی پیاده نشیا ! بلوزت کوتاست ! شلورات فلانه ! و . . . و . . . » ولی نمی شد مجبور بودم برم پایین خوبیش این بود بعد منم یکی دوتا ماشین دیگه رو هم نیگه داشتن و من فرصت داشتم تا شلوارو درستش کنم و بعدم ب اصرار مامانی مانتو اونو پوشیدم و رفتم ! شده بودم مث این دختر بچه هایی که لباس مادرشونو می پوشن !حالا شانسو ببین دنیا چقدر کوچیکه یارو افسره همون افسری بود که چن وقت پیشا با آیلین که بودیم جریمه ام کرده بود برا رد کردن چراغ قرمز ! و بعدم برامون ماچ فرستاده بود ! فک نمی کردم منو ب یاد بیاره ولی همچین نیشش باز شد که . . .قطعا ب سرو وضع  من بخصوص اون مانتو گل منگولی خندش گرفته بود اولین حرفیم گفته « به به خوشحالم از زیارت دوباره شما ! مث اینکه قراره هی من براتون برگ جریمه بنویسم ! » « مهم نیست ! شما نه یکی دیگه ! مهم اون ماچ بود که هر کسی نمی فرسته » از این وقاحت خودم ب شدت خندم گرفته بود و نمی تونستم خیلی خودمو کنترل کنم ! یارو  ب جای من سرخ سرخ شده بود  و یقینا دستش نمی رفت برا نوشتن برگ جریمه ! ولی نامرد کارخودشو کرد و جریمه روهم نوشت .چنان نگاهی هم انداخت که دیگه اینبار حسابی خجالت زده شدم  ولی اصن ب رو خودم نیاوردم !کثافت فکر کرده کیه عوضی احمق ! اگه بازم دیدارمون بیفته ایندفعه میدونم چی کارش کنم ! بعدم نشستم و همچین با آب و تاب و خنده برا مامانی تعریف کردم « خودم اون شازده ی اسب سوار نه اون شازده ی الگانس سوارو پیدا کردم دیگه ب دوستاتون زحمت ندین ! » وحشتناک  فکم از خندیدن درد گرفته بود و مامانی هی استغفرالله می گفت و هی می گفت بی چشم و رویی هم حدی داره تو که اینطوری نبودی تو که فلان نبودی ! کشت منو تا وقتی خونه رسیدیم هی حرف زد و هی حرف زد که مخم ب سوت کشیدن افتاده بود . حالام من ب منت کشی و ناز کشیدن افتادم که ی وقتی جریان این جریمه رو برا امیر محمد نگه والا حالا حالا ها باید از دستش بکشم . گفت باشه اینو نمیگه ولی قول نمیده که جریان اون افسرو ماچ و . . .  ب بابا نگه ! خیلی بدجنسه ب خدا ! از زور نداشتن حرف و کم اوردن گفتم باشه بگین مهم نیست ! همینم پامون رسید خونه اول از همه برا مامان تعریف کرد وی حرص درست و حسابی ب جون من انداخت ! مامان هم هی چش و ابرو کج کردن مونا جونم هی مسخره کردن « آره دیگه حالا دخترا برا ی برگ جریمه ناقابل گدایی ماچ رو هم می کنن ! می گم ژامی چطوره اینبار ی همچین مشکلی پیش اومد و دیدیش  پیشنهاد ی شب رمانتیک رو بدی نه ؟ بد نیستا ! » ی بلایی من سر این مونا بیارم ! ی بلایی بیارم تا عمر داره فراموشش نشه !