دلم آروم و قرار نداره ! دل آشوبی داره بدجور اذیتم می کنه ٬دو ساعت پیش بود امیر محمد اومد دنبال بابا که آره مامانی حالش بد شده و بردنش بیمارستان !ومن ی ٬ ی ساعتی میشه اونم ب لطف دادو بیدادهای بابا و تشرش برگشتم خونه ! هی میگه وجودت تو این وضعیت کاری رو پیش نمی بره همش دست و پا گیری !!!! الکی گریه می کنی اعصابم خراب میشه !امیر محمد ب خواهش بابا قرار بود پیشم بمونه تا تنها نباشم ولی از بس بی حوصله بودم و دل نگران که اون بیچاره رو هم بیرونش کردم ! فکر می کردم بهش برخورده و دیگه رفته ! ولی طفلی تو اتاق سیا نشسته بود و موزیک گوش میداد ! یقینا دلش ب حال من نسوخته ! از ترس بابا که بگه چرا منو تنها گذاشته  سعی می کنه تحمل کنه !براش چایی بردم و میوه !میگه « ی وقتی نکنه ی طوری بشه ! آخه ایندفعه ی جور دیگه بود حال و روزش !» عصبی شدم داد کشیدم که دهنشو ببنده و اینقده آیه یاس نخونه ! ولی خودمم بدجور همین حسو دارم !این حسم وقتی بیشتر رنگ گرفت و شدیدتر شد که عمو هم این وقت شب از اونور دنیا تماس گرفت که آره چیزی شده ؟ الان وضعیتش چطوریاست !دوست ندارم باور کنم ! دوست ندارم اصن ی همچین چیزی اتفاق بیفته ! هر چی هم می خوام خودمو گول بزنم بازم نمیشه آخه اگه خیلی مهم نبود چرا عمو رو خبر دار کردنش ؟ سعی می کنم با پرسه زدن تو نت اینقد ب افکارم اجازه ی هرج و مرج ندم  ولی نمیشه !امیر محمد میگه «پاشو بریم بیمارستان ! مهم نیست دایی چقدر عصبی بشه ! می ترسم تو این لحظه کنارش نباشم» !!!!منم این ترسو دارم ولی نمی خوام بهش جولان بدم ! ب هیچ عنوان