21
اين دوش گرفتناي صبح زود اونم سردسرد سيا رو خيلي عصبي كرده ، بعد صبحانه با مهدي رفتن بيرون هرچي اصرار كرد حوصله نداشتم باهاشون برم امروز بايد ب خونه مي رسيدم . پدرم دراومد تا همه جا رو تميز كردم و بعدش شيپی رو بردم حموم چندروزی بود ازش غافل شده بودم غذاشم ته كشيده و من خيلي خيلي بي حوصله ام واسش از باقي مونده ناهار گذاشتم نخورد خيلي عصبي شدم و داد كشيدم رو سرش ، بعدشم خودمو زدم ب اون راه رفتم خونه اتابک ازش خواستم تا ماشینشو ی ساعتی قرض بده با من حرف نمی زد ب مونا گفت « سوییچ رو بده بهش بگو هنوزم اعصابم خرابه هی خودشو ب من نشون نده » منم انگار نه انگار که این چیزی شنیدم . رفتم بو سیدمش و کلی معذرت خواهی کردم . واسه شیپی گوشت گرفتم و ی مقدار هم خرت و پرت واسه خونه و برگشتم . برگشتم و باز نت . . . . ی جورایی خسته شدم از این یکنواختی . بیزار شدم از این بیکاری . الان دیگه همه خواسته ام اینکه بابا مخالفتی نکنه تا من دوباره مغازه رو راش بندازم . هر چند میدونم ایندفعه خیلی سفت و سخت گرفته . باید بیشتر مراعات اتابک رو کنم تا اون موقع بتونه ازم جانبداری کنه و کمک . امیدوارم.
+ نوشته شده در ساعت توسط