رفت ! همین ؟! نه میذارن برم بیمارستان ! نه می یان خونه ! نه کسی هست الان سر رو شونه اش بذارم زار بزنم ! نه کسی هست حداقل ی سیلی بچسبونه بیخ گوشم شاید از خواب بیدار شم ! یعنی خواب نیست؟!اونوقت من اینجا چه غلطی می کنم خودمم هم نمیدونم ! ترس از تنهایی ! ترس از باور این رفتنش شاید . . . شایدم نه اینا شاید باور دارم ! یعنی وقتی ضجه های امیر محمد و شنیدم باورم شد ! ولی نه اشکم می یاد ! نه حرفم ! فقط دوس دارم زر بزنم بنویسم چراش رو هم نمیدونم !شاید برا ثبت حس لحظه ایم ! شاید برا کثافت بودنم ! شاید برا بی عاطفه بودنم ! اتابک اومده اینجا با دادو بیداد مونا رو میگه که بیاد منو مثلا از خواب بیدار کنه ! هی زر می زنه که برو اون بیشعورو بیدارش کن چقدر این احمقه تخت گرفته خوابیده » !!!!! وقتی امیر محمد رفت درو قفل زدم حالا مونا هی صدام می کنه و هی مشت میزنه ب در اتاقم ! ومن چقدر بی عاطفه ام که نه اشکی دارم و نه دلی و نه . . .حس سنگینی ی کوه رو دارم می خوام بخوابم ! فقط همین !