211
خوابم نمی یاد !یعنی نتونستم تا ب الان بخوابم ! هیچ اشکی ندارم ! هیچی !فقط یهویی بغض بدی گلومو می گیره و وحشتناک ب سوزش می یفته ! وهیچی نمی تونه بترکونتش ! وآخ که چقدر دوست دارم ی جوری این لعنتی بترکه تا پرصدا گریه کنم تا ی کم آروم بشم !همه اینا ی طرف اینکه تو ی همچین موقعیتی مجبور باشی بری سر کلاس ی طرف !!!! هم من و هم بابا !تو بهت من تو گله ی عمه که بابا رو متهم می کردب درک نکردن حال و روزش و موقعیت پیش اومده . بابا کوتاه نیومد می گفت تا اومدن عمو نمی تونه مراسم رو ب جا بیارن واینکه بودنش تو خونه و نشستن وردل زنها کاری از پیش نمی بره !منم نه جرات و نه حال و حوصله داشتم که بگم نه !ومجبور شدم برم دانشگاه !!! بابا همیشه طوری خودشو نشون میداد که فکر می کردم محکمتر از اون مردی نیست ! اگه کسی باشه که بتونه ب راحتی احساساتشو کنترل کنه اونم باباست ! ولی نه !اینطور نبود ! اون در کنار من هیچ ابایی نداشت از دیده شدن اشکاش ! هیچ ابایی نداشت هیچ . . .سیا هم عصر اومد! عمو هم از قرار معلوم تو راهن ! ماهک وقتی مامان باهاش تماس گرفت خیلی خشک و رسمی تسلیت گفت و اینکه نمی تونه بیاد ! می گفت هنوز زوده برا برگشتن ب ایران ! هنوز استحکام درستی ندارن ! شاید علی آقا بیاد !دلم خیلی تنگش شده این بهونه شده بود که بعد مدتهابتونم اون و ترانه رو ببینم ! ولی اونا موقعیتشون براشون مهمتره تا خانواده !اونقدر عصبی بودم و منتظر ی تلنگر تا بتونم ی کم خودمو خالی کنم گوشی رو قاپیدم که « تو خجالت نمی کشی ؟ علی اقا بیاد قبر منو بکنه اینجا ؟علی آقا بیاد که چه گ و ه ی بخوره ها ؟ آشغال عوضی ی سالم نیست رفتی اونجا ب همین زودی همه چی برات بی اهمیت شدن ؟ بی شرف پولای بابا برات مهمتره نه ؟ برات مهم نیست الان چه حالی داره ؟ پاشو گمشو بیا ! مهم نیست علی اقا می یاد یا نه تو بیشعور پاشو بیا » مامان تو اوج عصبانیتش داشت خودشو اماده می کرد که ی چیزی بگه بخصوص وقتی گریه ماهک از اونور خط بلند شد ولی با پا درمیونی عمه کوتاه اومد .ومن انگار نه انگار که چه حرفای زشتی از دهنم دراومده بود.رفتم کمک سیا و امیر محمد تا طبقه بالا رو برا مهمونای احتمالی بابا و عمو که ازراه دوربیان فرش کنیم !امیر محمد خیلی خیلی وابسته مامانی بود ! همیشه ی مهرو محبت خاصی بینشون بود که من همش حسادتم میشد و از نشون دادن این حسادت هم ابایی نداشتم ! وهمیشه مامانی بین ما دوتا رو می گرفت و سعی می کرد دعوا نکنیم از همون بچگی تا ب الان که همیشه این موضوع باعث کل کل و دعوا بین ما بود ! ولی الان دیگه این حسو نداشتم اینقده دلم ریش ریش شد اشکاشو دیدم .و گریه های اون باعث ترکیدن بغض من شد . واقعا بی فک و فامیل بودن چقدر سخته! دلم بدجور ب تنهایی بابا می سوزه ! دایی تو اینجور موقعیت ها هم نمی خواد دست از کینه های قدیمی برداره ! فقط ی سر کوچیک زد و ی تعارف که کمکی خواستین ی وقتی دریغ نکنین ها !همین و رفت تا برا مراسم خاک سپاری خبرش کنن !!!کلهم خانواده مادری خیلی فلان تشریف دارن ! فقط و فقط خودشونو می بینن و خودشون ! ب بابا حق میدم که ب هیچ عنوان از دایی خوشش نیاد !حالا بابا تنهاست ! منتظر تا عمو برسه ! ومن نه خوابم می یاد ! نه گریه ! دوتا لوراز پام خوردم الان یک ساعتی میشه ولی هنوز اثر نکرده !چقدر دلم تنگه دیروزمه ! خیلی . . .